یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

من از جنگ و جهاد و جبهه سیرم

من از جنگ و جهاد و جبهه سیرم
و در خوب و بد این قصه گیرم

چرا جایی که صلح و دوستی هست
من از روی غضب موضع بگیرم

نمی‌ترسم من از درگیری و جنگ
نمی‌خواهم که بی‌حاصل بمیرم

چرا از لذت دنیای شیرین
دمی شاهانه کام دل نگیرم

جهاد آری لباس پاک تقواست
هنوزم هست یادش در ضمیرم

به تن می‌کردم آن را روزگاری
که دست خالی و عریان نمیرم

کنون در سایه پندار تازه
که شد از لطف یاران دستگیرم

کراهت دارم از پوشیدن آن
به نزد دوستان و در ضمیرم

چرا با کدخدای ده درشتی
من نوکدخدا طفلی صغیرم

نباید با همه جنگید هرچند
که در باطن قوی چون ببر و شیرم

شکسته چوب تحریم استخوانم
چرا من ژست آزادی بگیرم

نشسته جامعه در فقر و سختی
غم بی سرپناهان کرده پیرم

خداوندا ببخش این مدعی را
از این تعلیل باور ناپذیرم

حقیقت را بگویم عذر تقصیر
که ترس از مرگ کج کرده مسیرم

به دنیا بسته‌ام دل مثل فرزند
میان پنجه‌های او اسیرم

به هر خواری که خواهد می‌دهم تن
تمناهای او را می‌پذیرم

ندایی از درونم می‌زند بانگ
مبادا اشتباه هست این مسیرم

از آن ترسم که ترس از مرگ روزی
کند آنگونه ترسو و حقیرم

که مرداری به ظاهر زنده باشم
ز بالا آورد دشمن به زیرم

نباشم لایق فیض شهادت
به خواری زیر دست و پا بمیرم

خداوندا ترحم کن به نستوه
که بخشش‌های تو کرده دلیرم

شدم غره به خود دادم اجازه
به حکم تو ز نخوت خورده گیرم

علی اکبر نشوه

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد