یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

دلم آنقدر بیمار است

دلم آنقدر بیمار است
از عشقی
که بری از هر ریا وخطا بوده است
آری دلم بار دگر لرزید
و چندی ایست حس تازه ای دارم
نمی دانم نمی دانم
گهی شادم گهی خندان ونالانم
گهی نالان و گریانم

می دانم که عشقم در اولین دیدار
هراسی داشت ترسی داشت
ولی نیک می دانم که این
لرزیدن دل
بری از هر هوی وگناهی بوده است
آری دلم لرزیدو با شایدها و تردیدها و
اگر ها همراه شد
دلم آنقدر بیمار است
از وفایی که در عشقم ندیدم
جفا افتاده در کارش
نمی دانم نمی دانم
گهی شادم گهی خندان و نالانم
گهی نالان و گریانم
نمی دانم چرا یارم جفا کاری
شده است اکنون
آیا جفایش از برای ترسی بزرگ
بوده است؟
نمی دانم
چرا هایی ایست که بر دل مانده
است
نمی دانم دلیل این همه بی وفایی را
ولی او ترسوتر از آن بود که
می پنداشتم
دلم آنقدر بیمار است
از برای هجرانی
که داغی گشته است بر دل
نمی دانم چرا یارم هجر و دوری را
پذیرا شد؟
من که او را بیشتر از جانم
دوست می داشتم
به یک لحظه نگاه کردن به چشمانش
به یک لحظه نشستن در سکوت
در کنارش قانع بودم من
ولی افسوس وصد افسوس
وفایی در دلش جایی نداشت هرگز
شاید داشت؟
نمی دانم نمی دانم
نشانی از او ندارم تا بگوید
دلیل کار هایش را
دارم
ولی می دانم او هرگز
جوابی را نخواهد داد بر چرا هایم
آری این روزها درد دلم بسیار است
دگر دردی نمانده است
که دل را مبتلا سازد
دلم این روزها بیمار از عشقی ایست
وفا داری نداشت
هرگز
قدر دوستی و دوست بودن را نمی دانست
نمی دانست عشقم تنها از برای
کسی ایست
که دوستش می دانم
آری او ندانست
جفا کاری شد و
بر جانم آتش زد
جفا کاری که هجران را
از برایم ارمغان آورد
آری نمی دانم نمی دانم
از برای کدامین درد دل
گهی شادم گهی خندان ونالانم
گهی نالان وگریانم
نمی دانم نمی دانم


شیدا جوادیان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد