یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

آمد نشست، قلب مرا آب کرد و رفت

آمد نشست، قلب مرا آب کرد و رفت
تصویرِ آن مقابله را قاب کرد و رفت
آرامش از سرای خیالم، گرفت و برد
مانند برقِ صاعقه پرتاب کرد و رفت
چشمان خون فشان مرا، دید و دم نزد
رفتاری از سیاق جفا باب کرد و رفت
او که به رسم و جذبۀ عشق آشنا نبود
ناباورانه، پشت به آداب کرد و رفت
من ماندم و نگاهِ پراز اشک و اشتیاق
او دل ربود، دلکده بیتاب کرد و رفت
آن بی وفا، که با کمک چشم ساحرش
رگهای اشتیاق مرا خواب کرد و رفت
هرگز، دوباره حالِ مرا جستجو نکرد
تنها تباه، سلسله اعصاب کرد و رفت

عنایت کرمی

گفتی بزن به سیم بی خیالی

گفتی بزن به سیم بی خیالی
زدم نشد
مغزم دمی رها
از کهنگی طاق و طاغیان
آزاد از ریسمانِ گره زده بر
عادتم نشد
از خواب های کرم خورده
دست کشیدم
ولی سَرَم،
در اوج خستگی
پیاده تا عمقِ قلعه رفت
فراموشخانه بود و هزاران جسد
ز شاه و گدا و خان
سردار و مرشد و مردانِ بی نشان
تنها و غریب، ولی در کنار هم
همه انگشت بر دهان
چسبیده بر سنگفرش تاریخ
پوسیده در زمان
دستِ حیرت،
رگ از کجایِ وجودم کشید؟
نمی دانم
اما به روشنی
سررشتۀ درد،
به طاقِ خانۀ آمال می رسید


عنایت کرمی

در تاریخ زندگی ام

در تاریخ زندگی ام
عکس های زیادی گرفته ام
تا جغرافیای زندگیم را
گم نکنم
اما امروز
در جغرافیایی
عکس می گیرم
که در تاریخش گم شده ام

عنایت کرمی