یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

صدای پای باران توی گوشم بی هوا پیچید

صدای پای باران توی گوشم بی هوا پیچید
نسیمی نرم رقصید و میان قطره ها پیچید

نگاهم رو به بالا بود که برقی به چشمم زد
عوض شد قبله ام ناگاه و سمت ناکجا پیچید

وجودم جذب احساس نجیبی شد، نفهمیدم
نگاهم را چه کس چرخاند و پای من چرا پیچید؟

و قامت را به سوی سرو می بستم که سجاده
ورای آن چه می دیدم بسمت ماورا پیچید

خودم را در میان جنگلی بی انتها دیدم
که در بین درختانش نوایی آشنا پیچید

به من گفتند: بشنو از نوای نی حکایت ها
میان تک تک سلول هایم نینوا پیچید

پزشک حاذقی گویی رسید از راه و بی وقفه
برای دردهایم نسخه ای، رنگ خدا پیچید

عظیمه ایرانپور

نمی دانم که تاوان شبی ناهوشیاری چیست

یک امشب دور خواهم شد از اینجا هرچه بادا باد
رها خواهم شد از تن پوش دنیا هرچه بادا باد

یک امشب گوش هایم را به روی هوش می بندم
به سمت خواب می رانم خودم را هرچه بادا باد

تمام عمر ترسیدم ولی امشب به خود گفتم:
شود فردا اگر روز مبادا هرچه بادا باد

از این تکرار بر ساحل نشستن ها چه دلگیرم
دلم را می زنم امشب به دریا هرچه بادا باد

نمی دانم که تاوان شبی ناهوشیاری چیست
چه شکلی می شود خورشید فردا؟ هرچه بادا باد

من امشب در میان موج ها گم می کنم خود را
در آخر می شوم بر آب پیدا، هرچه بادا باد

تمام عمر رد شد در هیاهوهای بی حاصل
یک امشب را بمیرانم خدایا، هرچه بادا باد


عظیمه ایرانپور

دلم دریای خون اما نگاهم آسمان است

دلم دریای خون اما نگاهم آسمان است
میان آسمان و موج خون رنگین کمان است

سکون، مرداب بی رحم تنم تا همیشه
ولی دریای مواج خیالم بی کران است

تمام فصل ها در تار و پودم رخنه کرده
تنم پاییزی و روحم بهار نوجوان است


زمستان هم هزاران بار برجانم نشسته
ولی گرمای تابستانی ام مشرف بر آن است

همیشه انتخابم واژه های مهربانند
نگاهم تلخ می بیند ولی شیرین زبان است

اگرچه گاه در رفته تنم از کوره اما
در آتش سوختن ها قسمت من بی گمان است

عظیمه ایرانپور

آغاز می کنم سفرم را ، تو هم بیا

آغاز می کنم سفرم را ، تو هم بیا
شاید رها شویم از این حال و این هوا

حال دلم سیاه شده در هوای شب
خورشید رفته از نفس سرد شهر ما

بت های سنگ دل همه جا را گرفته اند
باید در این سفر بروم خانه ی خدا

دست مرا بگیر و به پایم توان بده
تا بگذرم کنار تو از سنگ و صخره ها

خاک زمین اگرچه هم آوای ما نشد
آبی آسمان شده همراه و آشنا

برخیز؛ راه مبهم و فرصت کم است و ما
تازه رسیده ایم به آغاز ماجرا

از شیب دره های به سمت هبوط تا
امواج رودهای خروشان ادعا

از کوه های پرخطر بین راه تا
وهم سیاه جنگل مرموز شب نما

باید گذشت و رفت و نترسید و جا نماند
آغاز می کنم سفرم را؛ تو هم بیا

عظیمه ایرانپور

خاطرم نیست کجا روی زمین افتادم

خاطرم نیست کجا روی زمین افتادم
رفته انگار همه خاطره ها از یادم

میل برخاستنم هست بپرسید از او
باز پس می دهد آن جان که برایش دادم؟

از زمین هیچ کسی کاش بلندم نکند
تا ببینم به کجا می رسد این فریادم


بر زمین منتظرش تا به ابد می مانم
کاش یاران و رفیقان نکنند امدادم

موج فریادم اگر باز به گوشش نرسد
به همین شور که برخاسته از من شادم

هیچ کس هیچ نفهمید چه کس را دیدم
روحش انگار ملک بود و به ظاهر آدم


عظیمه ایرانپور

ماه را باور نکردم تا به چشمم خیره شد

ماه را باور نکردم تا به چشمم خیره شد
ناگهان بر جسم و جانم, بر وجودم چیره شد

سبز روشن بود آن شب چشم های مست ماه
قلب سنگم آب شد از هرم داغ آن نگاه

ماه با دریادلی یک نسبت دیرینه داشت
سنگ را از سینه ام برداشت و دریا گذاشت

در وجودم جزر و مد موج ها جذاب شد
نقشه های ساحل دل یک به یک بر آب شد

بارها گشتم صدف هایی درونم یافتم
با گهرهای درونش نقشه ها را بافتم


از سپیده کوچ کردم, ساکن شب ها شدم
من که خود, کابوس بودم عاشق رویا شدم

عاشق رؤیای ماه و مهر ماه و جور ماه
عاشق رقص سماع هر ستاره دور ماه

بر تن شب رفته رفته راه ها پیدا شدند
چشم هایم با چراغ رهروان بینا شدند

همسفر با رهروان شب به دنبال خودم
می روم شاید محول شد کمی حال خودم

در مسیر راه های روشن مهتاب شب
منقلب شاید شود دل در میان قاب شب


یا مقلب, یا محول, یا مدبر, ناز کن
بال های بسته ام را عاشق پرواز کن
عظیمه ایرانپور

tel:bagheri6298