ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خنده ی تلخ به لب هاست که این دل خون است
خاک خانه نشود تا همه جا گِل خون است
رفت آب و عطشِ جوی به دریا نرسید
آنچه حق را بِکِشد بر سرِ باطل خون است
مرگ پایان خوشی هست برای این درد
آخرین مرحله ی بخششِ قاتل خون است
هرچه می کاشت در این مزرعه ی بایر مرد
سهم برداشت از این زحمت و حاصل خون است
جان دهم پای تو ای عشق و چه بی مقدار است
آنچه که نیست در این مهلکه قابل خون است
دل بِبُر نان نَبُر از سفره ی خالی کسی
لقمه نانی بِبَری خانه که کامل خون است
نیست امید به صلح اینهمه جنگیدن پوچ
تا عقب یا که مجاور و مقابل خون است
برهان جاوید
ماه و ستاره ها به روی ریسه دلگیرند
حتی درختان از هراس لیسه می میرند
آباد گر آوار شد کاشانه بر دوشش
آزاد اندیشان اسیر غل و زنجیرند
تنها نمک خوردن، نمک دان را شکستن نیست...
بردند خانه را کسانی که نمک گیرند
تنها هزاران کشته می ماند در این لشگر
وقتی امیران سپاه خفته ات پیرند
زخم و پلیسه از تعامل می زند بیرون
از چرخه ی زنجیرهایی که به هم گیرند
دریاست که پس می زند آلودگی ها را
حتی اگر تا بطن اقیانوس در زیرند
زن های کینه توز را از پینه های شهر
مردان کیسه دوز را از کیسه می گیرند
در تن فروشی و حقارت زود می میرند
آدم فروشانی که ثروتمند،یا سیرند
جز مرگ و بد نامی نخواهد بود بر تاجِ
این پادشاهان که پی نام جهانگیرند
برهان جاوید
در خانه ام نشست، به بیرون نگاه کرد
از روی زاگرس که به کارون نگاه کرد
در خود شکست و گفت نه؛باران نمی زند
روزی که هیرمند به هامون نگاه کرد
خورشید تکه هاش جدا شد جدا ترین...
نوری که سایه وار به کانون نگاه کرد
وقتی که حکم مرگ نوشتند پای حق
قاضی به تبصره و به قانون نگاه کرد؟
وقتی که هیرمند به کارون رسید، گفت:
باید به خون نوشت،و در خون نگاه کرد
صدها پرنده از دل دریا به هم زدند
دریا به مرگ ساحل محزون نگاه کرد
در سینه ام هزاران پروانه بی وطن
به آخرین شقایق مدفون نگاه کرد
برهان جاوید