ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دنیا حلم نائم و ما در عبور خواب
در سایهایم خفته و غافل ز نورِ ناب
هر لحظه میرود ز کفات عمرِ بیقرار
چون موجِ بیثبات که لرزد به روی آب
گویی که این جهان و همه جلوههای او
نقشیست بیحقیقت و تصویری از حباب
دل را به بندِ عشقِ سرابش چرا نهی؟
کز چشمِ حق ببین، که سراسر بود سراب
هرگز مبند خاطرِ خود بر جهان که او
چون سایه میرود ز پی و نیست جز شتاب
بر شاخِ وهم، میوه ندید آنکه بیدل است
زیرا ثمر به ریشه بود، نه به رنگ و آب
از این سراب، سوی حقیقت سفر نما
آنجا که جلوههاست ز انوارِ آفتاب
امین افواجی
درون من خبر از رازی است پنهان
که از جهان و زمان میکشد مرا آسان
عجب ز خلق که با رنگ و نقش خوش باشند
به خواب رفته و غافل ز بادهی جانان
اگر به هر سر، تاج زرین نهاده بودند
نبودشان دل و جان از درون شادان
چه سود زر و زیور، چه سود کاخ و قصر
که دل تهیست و جان در هوای بیسامان
مرا گشاده دل و نور عشق باید و بس
که جز وصال نخواهم ز این جهانِ فانیان
بکش ز بادهی حق جرعهای ز جام الست
که هر که نوشد از آن، جان شود ز غم عریان
به سوی آن گل پنهان خرام و باده بنوش
که جان زنده شود زان صفای پنهان
امین افواجی
در ظلمت شب راه عدم یافتم آخر
از شوق، دل از عالم و غم یافتم آخر
رفتم ز جهان تا به عدم، گم شدم از خویش
آن گوهر پنهان ز قدم یافتم آخر
چون موج به دریا ز خودم رستم و گشتم
در وادیِ بیرنگ صنم یافتم آخر
هر نقش که دیدم همه جز نقش تو ناپاک
از خویش بریدم، ز حرم یافتم آخر
بر دوش فنا، پرده ز اسرار گشایند
آن سرّ نهان از دو جهان یافتم آخر
چون سایه شدم در طلب نورِ حقیقت
آن گمشده را در دلِ غم یافتم آخر
رفتم ز خود و سر به ره دوست سپردم
در وادی عشق، خودِ خُم یافتم آخر
ای گم شده در وادیِ حیرت، ره خود یاب
کز سوزِ جنون، جامِ ازل یافتم آخر
امین افواجی
چیست در نگاه تو که برده دل ز جانم
کز برق آن، رها شده از بند و جانم
چون سروِ سبز و قد بلندت فتاده در چشم
سحر کلامت است که برده زبانم
آنگاه که با ناز و تبسم سخن کنی تو
در لحن گرم تو گم است عقل و جانم
هر واژهای که از لبت آید به گوش من
چون نغمهی نسیم شود در نهانم
از جلوهی رُخت همه عالم شود مدهوش
بیاختیار در تو شود غرق،جانم
چشمت چو جام باده، پر از مستی و شوق
افتاده ام به میان آن و بیامانم
لبخند تو، طلوع هزاران ستاره است
شب را به نور روی تو روشن کنم عزیزجانم
ای ماهروی نازنین، من فدای قامتت
در سایهسار عشق تو آرام جانم
بازآ و این دل مرا از سوز خود رها کن
کز دوریات ز پای فتاده روانم
امین افواجی
دل از خیال پریشانیات رها کن باز
که هر چه هست در این ره، به جز فنا، بیراز
به دام هیچ مده دل، که چون غباری سرد
فنا شود همه، مگذار تن به این آواز
در آسمان حقیقت چو نور شو جاری
که پایدار همان باشد که هست بیآغاز
به هر نسیم، تو چون گل شکفته شو در باغ
که آنچه ماند، عطر است و آنچه رفت، همساز
ز بند خاک، برون آی و سوی جان بنگر
که هر که رسته ز این خاک، شد به جان ممتاز
فریب رنگ مبین، که نقش پردهٔ باطل
تو در هوای حقیقت، چنان صبا پرواز
درون خویش بنه نوری از خدا در دل
که جز به نور نمانی به هیچ سود، همراز
امین افواجی
در ساحتش چو آمدم او بود و بس
من گم شدم، نه من منم، او بود و بس
جان در فراقش از دل و دیده گذشت
دل گشت خاک ره، غمش او بود و بس
چون سایهام به نور رخش جان گرفت
خورشید در دل آمدم، او بود و بس
هر موج عشق، قصهی دریا شد
در ساحل وجود، غمم او بود و بس
گم گشتهام ز بوی گلستان او
این نغمههای جانفزاش او بود و بس
جانم چو برگ در رهش افشاندهام
سوزندهتر ز شعلههاش او بود و بس
بر دار عشق، هر که رود، سر سپارد
هر عاشقی که ره برد، او بود و بس
ای دل رها شو از منی، تا بنگری
در کوی دوست، همنفَس، او بود و بس
امین افواجی
منم فرزند ایران، سرفرازان
که هستم وارث مهرِ دلیران
زمین از خون یاران استوار است
که نام ایران تا بیکران است
دلیرانند در هر گوشهی خاک
که دشمن را کنند از ریشه بیباک
چو کاوه، گر خروشی در بر آرم
جهان را از نهاد خویش دارم
ز عهد کورش و داریوشِ شاهان
نشان از اقتدار است در سپاهان
به هر میدان که پا بنهاد مردان
ز نام ایرانم لرزید دوران
چو کوهی سخت و استوار باشم
به پای عشق میهن برقرار باشم
که جانها دادهاند از بهر جانم
بماند پایدار این خاک پر نور
که ایران سرفراز است و پرشور
جهان داند که ایران جاودان است
ز خون پاک یاران قهرمان است
امین افواجی
تنهاتر از آن نور که در ظلمتِ راز
پنهان شد و از دیدهی جان گشت به باز
هر کس به خیالی شد و از خویش رمید
غافل ز حقیقت، ز سراب و ز مجاز
عقلش به غرور آمد و بسته به خود
در پردهی پندار به دامان نیاز
نفسش به هوس بند شد و گم شد از آن
کو راهِ حقیقت که بر آن نیست فراز
ای عشقِ نهان، تویی که باقی بودی
ماندم که به پای تو شوم خاک و نماز
یاران همه رفتند، چو پروانه به شمع
من ماندهام و سوختهام در تو به راز
امین افواجی