ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
من جان دارم
درون تو
درون خودم
درون این طبیعت زیبا
اگر در تاریکی دل گم نگردی
خواهی دید که من از جنسی هستم
فراتر از نور
من جان دارم
درون رگ و ریشه تاریخ این دنیا
در دل تمدن های گذشته و حال و آیندگان
نمیشود مرا کشت
و یا نابود کرد
یا گرفتار بلاهای این دوران کرد
من جان دارم
از شیر و عسل شیرین تر
جاری هستم درون رگهای ثانیه ها
این دقایق تلخ و شیرین کم می آورد
دربرابر حرکت من
در میان دوران و زمانها
من جان دارم
در خاک رس زیر پای تو
در آن چوبی که دربی شده در خانه تو
در زمین و آسمان
در باد و طوفان و دریای بیکران
در آنچه که هست از پیدایش تا آخر زمان
من زنده هستم و جان دارم
در نفسهای خسته این تاریخ به ظاهر راستگو
در پشت پرده هایی که
نادیدنی است
در پیش روی تو
ولی افسوس که من را نمی بینی
درکش سخت است
ولی حتی نامم را نمی دانی
من جان دارم و
می خواهم با تو باشم
دستت را بگیرم
و با تو
همراه و همگام باشم
می خواهم قلب و رگ و پی ای
برای جاودانه زیستن
تو باشم
در سر کلاس درس
حتی معلمی مهربان
برای ادامه سفر تو باشم
من جان دارم
هر که جانی را به درد بیاورد و یا بگیرد
بر سر راهم درد و مرگش را تجربه می کنم
ای نسل سوخته که مرا نمی شناسی
ای دردمندان مانده در دوران
ای کاتبان و تاریخ نویسان دنیا پرست
دروغ پشت دروغ نوشته و گفته شد
تا بودن مرا کسی حس نکند
من درون گامهایی هستم
که در بیداری کامل قدم به سوی
آینده برمی دارد
من درون نبضی هستم
که تشنه دانستن است
من در بین کسانی هستم
که درون جسم من خانه دارند
نامم را می دانند
در جسم و روح شان
فقط یک نام دارم
من زنده هستم
ای بیدار دلان
درون تاریکی و نور
مرا صدا بزنید
هستم آنکه هستم
من جان دارم
درون تو
درون خودم
درون این طبیعت زیبا
اگر در تاریکی دل گم نگردی
خواهی دید که من از جنسی هستم
فراتر از نور
من جان دارم
درون رگ و ریشه تاریخ این دنیا
در دل تمدن های گذشته و حال و آیندگان
نمیشود مرا کشت
و یا نابود کرد
یا گرفتار بلاهای این دوران کرد
من جان دارم
از شیر و عسل شیرین تر
جاری هستم درون رگهای ثانیه ها
این دقایق تلخ و شیرین کم می آورد
دربرابر حرکت من
در میان دوران و زمانها
من جان دارم
در خاک رس زیر پای تو
در آن چوبی که دربی شده در خانه تو
در زمین و آسمان
در باد و طوفان و دریای بیکران
در آنچه که هست از پیدایش تا آخر زمان
من زنده هستم و جان دارم
در نفسهای خسته این تاریخ به ظاهر راستگو
در پشت پرده هایی که
نادیدنی است
در پیش روی تو
ولی افسوس که من را نمی بینی
درکش سخت است
ولی حتی نامم را نمی دانی
من جان دارم و
می خواهم با تو باشم
دستت را بگیرم
و با تو
همراه و همگام باشم
می خواهم قلب و رگ و پی ای
برای جاودانه زیستن
تو باشم
در سر کلاس درس
حتی معلمی مهربان
برای ادامه سفر تو باشم
من جان دارم
هر که جانی را به درد بیاورد و یا بگیرد
بر سر راهم درد و مرگش را تجربه می کنم
ای نسل سوخته که مرا نمی شناسی
ای دردمندان مانده در دوران
ای کاتبان و تاریخ نویسان دنیا پرست
دروغ پشت دروغ نوشته و گفته شد
تا بودن مرا کسی حس نکند
من درون گامهایی هستم
که در بیداری کامل قدم به سوی
آینده برمی دارد
من درون نبضی هستم
که تشنه دانستن است
من در بین کسانی هستم
که درون جسم من خانه دارند
نامم را می دانند
در جسم و روح شان
فقط یک نام دارم
من زنده هستم
ای بیدار دلان
درون تاریکی و نور
مرا صدا بزنید
هستم آنکه هستم
من جان دارم و زنده هستم
اسماعیل شجاعیان
اسماعیل شجاعیان
از صبح روشن تا امتداد شب
در فکر فرو رفته بودم
از داستان آدم و حوا
تا رسد به شیطان پیر ، و
گردش دوران
به زمان و دقایق تلخ و شیرینش
به امواج دریا و به آسمان
به گردش روز و شب
نگاه می کردم
در امتداد شب
نوری در آسمان دلم دیدم
به درون آن نور رفته و
در آنجا آشفته بازاری
در دل دوران دیدم
دیدم که چگونه خر سواری
به یکباره حاکمی بیرحم شد
و یا پادشاهی به زمین خورد و
پادشاهی دیگر بر تخت او
نشسته دارای قدرت شد
یا که آن رهگذری که خاموش مانده بود
دارای صوتی دلنشین گشته
در راه بیداری دلهای بخواب رفته
نغمه سرایی کرد
دیدم گردش ترازوی نابرابریها را
از خدای دل دور شدن و
رفتن در دل تاریکی های زمان را
دیدم
و گاهی به آن خندیدم
گاهی هم با صدای آهسته یا که بلند
گریه کردم در امتداد شب
هرگز فکر نمی کردم
که چشمانم روزی باز شودو
وارد زندگی گشته و
پرده هایی برایم باز شود
در راه عمرم
به کودکی برخوردم که جوان نشده پیر گشت
وارد راهی شد که در آخر
درمسیر گور
خاک گشت
در راه
نگاهم به دروازه شهری فرسوده افتاد
به خرابه هایی که روزی آباد بودند
مردمانی دلشاد یا که غمگین
درون هر خانه و کاشانه بودند
دیدم که چگونه
هنوز هم در میان زنده گان
فرسوده دلانی هستند
در امتداد شب
نشسته و منتظر فردا و روزی دیگر هستند
به آینه دل خویش نگاهی کردم
زنگار عمر را کمی از روی آن پاک کردم
دیدم که
نمی توان دنیا را یکه و تنها
تمیز و دگرگون کرد
مردم جهان را در راه آزاد زیستن
چشم و دلشان را باز کرد
در امتداد شب
هنوز
بسیار درسهای نا خوانده و ناتمام
داشتم
مانند شاگردی تنبل
به دنبال جوابهای سوالاتم
گویی به کسی یا راهی نوین احتیاج داشتم
اینک در امتداد شب هستم و
هنوز در اندیشه
فردایی آزاد هستم
اسماعیل شجاعیان
من مجنون و تو لیلی
من آواره هر کوی و میخانه
تو سرمست دیدار یک دمی
در میان کوچه و بازار و هر خانه
بیا ای دل شوریده حال
تا ما هم لیلی ومجنونی دیگر شویم
تاریخ ساز و تاریخ نویسی
بر سر راه زندگی شویم
راه عاشقانه زیستن
در دل هر دوران را
همانند جوی آبی
صاف و روان بیاموزیم
تا درجهان هستی
ما هم بادوام و ماندگار شویم
اگر در گذشته لیلی به مجنون دلش نرسید
ما با فکر واندیشه نیک
لیلی ومجنونی دیگر گردیم
تا خلایق را
دوباره عاشق داستانی دیگرکنیم
بیا تا درختی عظیم وپر بار شویم
در میان کوچه های هر محله
لیلی و مجنونی دیگر
زمانی از رویا خارج و حقیقی می گردد
که یکی از ما آنرا شروع کنیم
بیا تا با عشقی آسمانی در کنار هم
همانند داستانی واقعی
با پایانی خوش باشیم
من دوست دارم که اینبار
این لیلی و مجنون دیگر
به هم برسند
و عاشقانه فرزندانی بیاورند
و به تکرار بمانند
به راستی در این جهان نابرابریها
جای لیلی و مجنونی دیگر
خالیست
کسی به فکر مجنون
یا که لیلی شدن دگر نیست
همه به نوعی فقط می خواهند
زنده بمانند
اما در قلب زندگی
از یکدیگر دورند
در راه عشق و عاشقی هستند
ولی از نوع بیروح
برای همین است که
من در این دوران بی مهری ها
به دنبال
لیلی و مجنونی دیگر هستم
و این نکته نیک میدانم که
فقط از راه عاشقانه زیستن
میشود
لیلی و مجنونی دیگر شد
اسماعیل شجاعیان
این جنگلی که
صاحب آن یکی است و
ما انسانها
نسل هاست که
در آن گم گشته ایم
همانند صفحه شطرنجی است
و ما انسانها
همانند مهره های آن هستیم
شاه و وزیر
یا اینکه سرباز و
دیگر مهره هایش ...
هر یک از ما نامی آشنا
و یا که غریبه ای
بر خود گرفته ایم
از کجای راه باید برگشت
آیا راه برگشتی از میان
باد و طوفان های زندگی هست
اگر بر روی این صفحه شطرنج
همانند سرباز
یا که به جز شاه و وزیر
در نام یکی از مهره های دیگر باشیم
میشود خود را از این بازی مابین تن ها جدا کرد
و در گوشه ای با قلب خود
خلوت کرد
از کجای راه باید برگشت
چون راه رفته در مسیر ثانیه ها
بازگشتی ندارد
این دقایق تلخ و شیرین
با سرعتی باور نکردنی
در گذر است
شاید که بشود در راه عمر
مسیحا نفسی را یافت
برای بازگشتی ماندگار
از کجای راه باید برگشت
که بشود
در میان انسانها بود و زیست
و جماعتی را از خواب مرگ بیدار کرد
نمی دانم براستی
از کجای راه باید برگشت
تا از تاریکی درون و بیرون دور شد و
افسانه ای ماندگار
در دل عاشقان خداوند مهر و دوستی
و صلح شد
شاید
میشود اما
اگر در ایمانی قوی تر از نسل بشر باشیم
تویی که وارد این دلنوشته گشته ای
بیدار بمان
تا از قافله عمر جا نمانی
و فکری برای اینکه
از کجای راه باید برگردی را نکنی
و به راه خود ادامه بدهی ...
اسماعیل شجاعیان
آه ای پنجره ها
آه ای روزگار نامهربان
فرار از خود می کنم
نه از روی نادانی خویش
و نه بخاطر بهانه ای دیگر
چرا که دیگر نمی خواهم
در من بودنم ساکن باشم
از ثانیه هایی فرار میکنم
که مرا در بند کشیده
چرا که دیگر نمی خواهم
در تکرار دقایق تلخ و شیرین زندگی
جا بمانم
از اصل راه دور گردم و
بعد بنشینم و
در مسیر عمر فقط تماشاچی بمانم
این فضای کنونی
تیره و تار است و
بدور از دسترس فرداست
من اما
می خواهم که شمعی درخشان باشم
در شب های تیره و تار
سخت است
با هم بودن ولی یکدیگر را درک نکردن
سخت است
که بدانی و در منجلاب نادانان فرو روی
سخت است
برخواستن و قد علم کردن
به میان مردم رفتن
و یا بی روح و عمل گشتن
من فرار از خود می کنم
تا راه آزاد زیستن این تن خسته را بیابم
کلید رهایی همیشه در جیبی پنهان
در عمق های وجود و روح ماست
میخواهم که آن را
در بیداری کامل بیابم
فرار از خود می کنم
تا بخ مرز نادیده ها راه یابم
و آنچه که بر بشر
قابل حل و حلاجی نیست را بیابم
می خواهم از تن و وجودم
کشتی ای زیبا از برای پرواز بسازم
تا که بتوانم این زمینی ها را
از اوج آسمان به نظاره بنشینم
و درون دلها
خانه و کاشانه ای پاک و بی کینه بسازم
آری من فرار از خود می کنم
تا در این جهان
سیر و سلوکی عاشقانه کنم
ناگفته ها و نادیده هایی را در خلقت بشر
برای آیندگان پیدا کنم
نمی خواهم فقط در خودم بمانم
بدنیا بیایم و زندگی کنم
ولی مانند هزاران نفر دیگر بی هویت بمانم
ما بدنیا نیامده ایم ک شمعی خاموش بمانیم
و فقط
در انتظار بازشدن دری و معجزه ای بمانیم
آن خداوندی که خود را بر من نمایان کرد
از وجود و تن و روح به ما نزدیکتر است
ما نباید خاموش باشیم و بی خدا
و در این وجود و تن
در قفسی تاریک و بی جان
در اسارت ثانیه ها
بی روح و عمل
و در میان تن ها
بی نام و نشان بمانیم
آری فرار از خود می کنم
شاید که تو مرا ببینی
با چشم دل
و آنچه که در درونم حبس مانده را
پیدا کنی
آری
فرار از خود
آدمی را از انسانیت دور نمی سازد
بلکه،از آدمی
انسانی آزاده و آگاه و ماندگار میسازد
حال تو که تشنه لبی و
بدنبال آب حیاتی
و جوینده ماندگاری و رهایی هستی
بشکاف سینه روحت را
شاید که کلیدی برای رهایی
خود بیابی ...
اسماعیل شجاعیان