-
بازهم قصه بگووو
یکشنبه 10 دیماه سال 1402 11:07
باز هم قصه بگو قصه ابر سیاه که دلش پر از باران بود قصه جاده را که مسافرش خسته از رنج سفر به خانهاش رسیده بود. قصه رود ، که سخن از ساحل آن ، میان ما دیگر مرده بود باز هم قصه بگو قصه مسجد دیرینه شهر که غروب آن به شکوه یک ستاره بود حسن بهبهانی
-
جرم من چیست؟
یکشنبه 10 دیماه سال 1402 11:03
جرم من چیست؟ که اجدادم سیب خورند از بهشت بیرونند و دو برادر بر سر هیچ بهم پرند ومن از نوادگان قاتل باشم پس من از ریشه نه حتی پاین تر از بن مجرمم جرم من چیست؟ پدرم تو کوچه پس کوچه ها ده مان عاشق یک گیسو کمند با چهرای گندم گون وعطری ماندگار شد و من حاصل قایم باشک بازیم تحقیق کردم لک لک ها مرا نیاورده اند جرم من چیست؟ که...
-
برخیز بدنبال ماجراجویی
یکشنبه 10 دیماه سال 1402 11:02
برخیز بدنبال ماجراجویی قدم بزن میان انبوهی از جنگل های تاریک درد دل کن با درخت های ارغوانی برخیز و در جدال ندیدن اشک محو شو محو سراب اصحابِ برگشته به خواب محو این عالم غیب در انتظار خاطر دوستی غریب به امید زورقی بی نقص و عیب برخیز و آن سوی دریا را نگاه کن رضا فریدونی
-
به خدا که کس نداند نَبرد،حتی به گمان
یکشنبه 10 دیماه سال 1402 11:00
به خدا که کس نداند نَبرد،حتی به گمان به تو این شوق مرا نه تو دانی نه خدا من نیز آنگونه ندانم که هست داند مگر آن رقصی که برآید بر موجِ جنون اشکی که نشیند بر گونه و تصویر تو باشد در آن داند مگر آن نَفَسی پر ز تمنا و بر اهل عیان گر بود بر سینه تویی، بالین بر آن گر که باشد رها آنگه آید برون بر اذن تو و شوق تو،می شکافد...
-
چله در چله گذشتیم و زمستان آمد
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:21
چله در چله گذشتیم و زمستان آمد کرسی و آتش و آئین نیاکان آمد چشمه در چشمه به پاخاسته زیبائی ها نوبت یخ زدن دشت و بیابان آمد زندگی خاطره ای بود که در پرده عشق با تو آغاز نمودیم و به اکران آمد قصه غصه بی مهری دنیا طی شد آنچه غم بود کنار تو به پایان آمد شاخه در شاخه هر بیشه بلور آجین شد جلوه ی پرتو خورشید درخشان آمد پدر...
-
نگو هرگز خداحافظ
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:20
نگو هرگز خداحافظ دلم از غصه می میرد نمی دانی که دور از تو چگونه شعله می گیرد نگو هرگز خداحافظ نگو رفتی تو از یادم نمی دانی که بعد از تو چو کاهی دست در بادم نگو هرگز خداحافظ نگو یادت فراموشم نبودی تا ببینی تو که با یادت هم آغوشم نگو هرگز خداحافظ نگو رفتی تو از پیشم تمام لحظه های سال شهی دور از رخت کیشم نگو هرگز خداحافظ...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:19
-
ای کاش وقتی می رفتی
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:17
ای کاش وقتی می رفتی این قدر سرت را روی شانههایم جا نمی گذاشتی که حالا هر طرف می روم باد موهایت را گریه می کند بر صورتم مرضیه شهرزاد
-
دل من ! باز مثل سابق باش
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:14
دل من ! باز مثل سابق باش با همان شور و حال عاشق باش مهر می ورز و دم غنیمت دان عشق می باز و با دقایق باش بشکند تا که کاسه ات را عشق از میان همه تو لایق باش خواستی عقل هم اگر باشی عقل سرخ گل شقایق باش شور گرداب و کشتی سنگین ؟ نه اگر تخته پاره قایق باش بار پارو و لنگر و سکان بفکن و دور از این علایق باش هیچ باد مخالف...
-
حال خوب
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:14
-
لای کتاب شعرم
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:13
لای کتاب شعرم پروین غزلش را تمام کرده بود و فروغ روی ایوان دلتنگی چای مینوشید حافظ برای عاشقان فال میگرفت و سعدی در کتاب گلستان پند و اندرز میداد و کاوشگر احساسم چنان در بغل آرزوها گم شده بود که خیال را باور کرده بودم مولانا آن شاعر یکتا از لذت دیدار خدا میگفت و زندگی را در پرستشگاه خردمندان در معرض دید عاشقان...
-
آتش زدی بر جان من
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:06
آتش زدی بر جان من ای جان و ای جانان من گل در خزان زیبا بود گل بودی در گلدان من جانان من بودی همان گنجینه ی پنهان من وجدان خود گم کرده ای دل را نبر از جان من رفتی صنم همراه خود بردی لب خندان من باشم وفا تا مرگ خود بر عهد و بر پیمان من امیر حسام دیناری
-
تو باغچه دلم
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:01
تو باغچه دلم گلی هستی که خودم برایت قطره به قطره باران شدم گلی حسینی
-
امروز قدری به یاد تو افتادم و گریه کردم
شنبه 9 دیماه سال 1402 11:00
امروز قدری به یاد تو افتادم و گریه کردم هرچه داشتم ودارم را بتو من هدیه کردم اشکهای چشمم راگواه هست که تومیدانی نوشتم شعرهایم را هم به تو فدیه کردم دیدم فرشته ای را که مرا به گریه انداخت ضامنم شدو گفت که اورا بتو هدیه کردم خودرا در وادی عشق دیده ام خوش است غفلتی نکرده خود را هم وارد قریه کردم آتش گرفتم و سوختم به یاد...
-
ای کاش که میتوانستم تغییر زمان کنم
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:58
ای کاش که میتوانستم تغییر زمان کنم تا این دل خسته خود راکمی جوان کنم فرصت نشد که زندگی کنم از بهر زندگی یک یار تازه ای بگیرم و نقل مکان کنم ایکاش سن زمین و زمان هم بهانه بود تقدیر نمینوشتند و من هم به جان کنم ایکاش پرستو میشدم وبه کوچ عاشقی پرواز خود را به هم سوی کهکشان کنم اینجا ببین که تقدیر من و تو رقم زدند آتش...
-
عطرت را با گُلها پیوند زده ام
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:57
عطرت را با گُلها پیوند زده ام تا همه جا پُر شود از بویِ خوشِ بودنت آگرین یوسفی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:52
-
من شعر میخوانم تو را
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:49
من شعر میخوانم تو را غزل میگویمت تا که شاید ذره ای جانم بیارامد ز درد دوریت من طنین دلنواز بردگی سر میدهم که جانا ،در امان باشد من ز هر بیگانه ای ویرانه ام من ز درد دوست ها دیوا نه ام دشمنم یارم شد و دوستم بیدرمان من لیک هر روز ازل من تورا سر داده ام بایدی از دیدنت نیست نترس من ز اندوه نبودت هر دمی جان داده ام صبح و...
-
عاشق شدن برای تو کاری محال نیست
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:48
عاشق شدن برای تو کاری محال نیست چون فرصتی که عشق بباری محال نیست چون مثل ابرها که مست سخاوتند در قلب تو ترانهی جاری محال نیست مانند ابر مهر خودت را نثار کن این کار از وجود بهاری محال نیست یعنی که تو شبیه بهاری که در خودت صدبار هم جوانه بکاری محال نیست هم ابر و هم بهاری و این عشق ماندگار از این همه شکوه که داری محال...
-
السلام علیک یااباعبدالله
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:47
-
در کوی عاشقان شب سرشار نور باشد
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:46
در کوی عاشقان شب سرشار نور باشد هر غم ز کوی عاشق غرق سرور باشد پهلوی عاشقان گر از غم شکسته بینی ولله که عاشق یار جمله غرور باشد ای دست آسمانی دستانِ خسته ام گیر رنج جهان به جان زد جان ِخلاصه ام گیر با دستِ خالی و رنج پیشانیِ سپیدم باز آمدم به سویت دستِ بهانه ام گیر مجید جاوید
-
عاشق تر از این کن که پریشان تو باشم
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:45
عاشق تر از این کن که پریشان تو باشم آبادم از این عشق که ویران تو باشم هرچند که دل بی سر و سامانِ تو گردید، با بی سر و سامانی به سامانِ تو باشم بگذار که تا خار و خَسَم گَرد برآرند تا از نفَسِِ گرم تو طوفان تو باشم تا سیر بسوزانی ام از دوریِ رویت ، خوش می نگری،کوره ی سوزانِ تو باشم با برقِ نگاه بازکن این ابرِ مرا تا،...
-
ای مونس دل بشین تا راز دلم گویم
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:44
ای مونس دل بشین تا راز دلم گویم چون سرو دراین گلشن یک جامه عریانم صدپیرهن ازشادی برتن بدرانم من درسوگ چو غمگینم چون سرزجهان رفتم گفتی چودلت برمن دربارتو میبندد درپرده بدم ناگه چون مست وغزل خوانم من مست وخرابم تو ازباده نمیدانی درمحفل مه رویان من مستم وشادانم ور زانکه مراگویی کزبهرچه میگردی چون گردتو میگردم میگردم...
-
مهرت نشسته در دلم از دل جدا نمی شود
جمعه 8 دیماه سال 1402 10:42
مهرت نشسته در دلم از دل جدا نمی شود دل در وفای عشق آن دلبر رها نمی شود ای ماه من فقط تویی با درد این دل آشنا این درد لا علاج من دانی شفا نمی شود رفتی کجا تو بی وفا آزرده ام زهجرتو اندر فراقت ای گلم دل بی بلا نمی شود سحرم نموده ای گلم با عشوه هایی دلنشین پژه مرده ام چو بلبلی دل با صفا نمی شود نازت به جان خریده ام یکدم...
-
این فاصله ها حل شدنی نیست..
پنجشنبه 7 دیماه سال 1402 11:33
این فاصله ها حل شدنی نیست.. این خاطره هم رد شدنی نیست.. نه که تو طبیبی به دردی باشی نه.. برعکس که دردی که درمان شدنی نیست.. من هیچ نخوردم..نه بردم..نه مردم.. که تو آیی..برایم این شدنی نیست.. از خانه به میخانه..خب توهم راضی باش.. ای عامل بد مستی من.مرا بهه شدنی نیست.. حال از منه افتاده.ز اسب گریزان بشو ای یار.. از اصل...
-
فصلی نو آغاز شد
پنجشنبه 7 دیماه سال 1402 11:31
فصلی نو آغاز شد جای دیروز تهی از بودن امروز سرشار از زندگی کرد برگهای زرد پاییزی نم نم باران عاشقانه چو رخت بر بست جایش لباس سپید آمد به میان برون و درون روشن ز مهتاب آغشته به خرده نگاه تازه یاوری نیافتم در این سردی جان سوز سیراب نشد لبهای کودک کار همه در آتش خرامان ، گرم و نرم او بدنبال جان پناهی کوچک در شگفتم که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 7 دیماه سال 1402 11:25
-
در امتداد آرزوی در خیال
پنجشنبه 7 دیماه سال 1402 11:24
در امتداد آرزوی در خیال رسیده ام به انتها شکسته خط فاصله رسیده ام به انقضاء به انتهای بام راه سر آغاز اتفاق در ابتدای انحنا نشسته ام در انزوا امیرعلی مهدی پور
-
غروب دل انگیزی است
پنجشنبه 7 دیماه سال 1402 11:22
غروب دل انگیزی است پاییز و شهر در آغوش هم اند نسیم مهر در کوچه آبان می تازد زمین سیراب طراوت است باران هم می بارد برگ راضی است از لحظه های خیس روز آن چنان باریده احساس هم تر شده است سنگفرش خیابان هم خوشحال است اینجا با تو قدم زدن چه طعم دلپذیری دارد لحظه های با تو بودن چه رنگ دلنشینی دارد وقتی که باران هم می بارد...
-
قسمت
پنجشنبه 7 دیماه سال 1402 11:20