-
خش خش..باد خزان.. بوی بهار اش..کجاست..
دوشنبه 4 دیماه سال 1402 11:14
خش خش..باد خزان.. بوی بهار اش..کجاست.. وز آتش عشق عیان.. نغمه سرا یش..کجاست.. برگ ببخشد چو جان.. کز سبزی یه بینا کجاست.. میگذرد.. این خزان.. آری بهار اش ..کجاست.. نام تو شیرین تراین.. روی تو.. آخر کجاست.. یاد تو در جان من.. عشق تو در من چه ساخت.. محمود خجسته
-
به فلک بود نگاهم
دوشنبه 4 دیماه سال 1402 11:12
به فلک بود نگاهم آنگاه که تو آمدی به خیالم شب رویا شد و ساعت بیخوابی وقتی که سپیده سحر بود و ناآزموده راهی به سرم دست بر هم زدم و دل را به دریا پاک کردم اشک را از گوشه چشم ترم اینگونه شد شبهای خیس و بارانی دست در دست تو همه دنیا و باورم مهرداد درگاهی
-
گمونم دیگه حرفی نیست جدایی بینمون افتاد
دوشنبه 4 دیماه سال 1402 11:11
گمونم دیگه حرفی نیست جدایی بینمون افتاد کسی ک عاشقش بودم دیگه از چشم من افتاد دیگه از چشم من افتاد کجای کار من بد بود ک رفتی و خطا کردی دیگه برگشتنت دیره نگو ک اشتبا کردی نگو ک اشتبا کردی برام سخته ک تنهایی همه این راه و برگردم سفر با تو تا اینجا بود چقد من اشتبا کردم اگه تقدیر دستم بود پر پرواز و میشکستم برای دیدننت...
-
تفریق شدیم
دوشنبه 4 دیماه سال 1402 11:10
تفریق شدیم از جمع صمیمی از مجمع کرسی با رفتن تو از دهان افتاد شیرینی قصه ی ما ماسید لبخند گوشه ی لب ما تازه شد دیدار دوباره ی گونه واشک چله نشین هر شاخه شدند انارها وما برگشتیم به خویش به لاک تنهایی . محمدنیکوعقیده رودمعجنی
-
سخت و سردم چون خزانی که به یلدا برسد
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:13
سخت و سردم چون خزانی که به یلدا برسد حاصل پاشش برگش که به سرما برسد سخت و سردم چون خزانی که کنارش گل نیست حاصل رقص و غزل خوانی آن گلبن نیست سخت و سردم چون خزانی که سراسر سردیست حاصل باد غروب و شب یلدایی چیست ؟ سختی و سردی این یک شبه از سال به کام هیچ کس را خبر از سختی ایامم نیست رضا محمدی
-
برخیـز که تا بـر ناتـوان یاری نمایی
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:12
برخیـز که تا بـر ناتـوان یاری نمایی افتــاده او از پـا بیــا کــاری نمـایی حرفـی مـزن بـر دل بسانِ تیـر گردد راضی مشو خونی از آن جاری نمایی سلیمان ابوالقاسمی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:11
-
بار ها گفته ام و بار دگر می گویم
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:10
بار ها گفته ام و بار دگر می گویم مثل زنبور عسل ملتزم کندویم هر کسی عاشق و شیدای گلی از گلها است من که شیدا و هواخواه گل شب بویم شهاب سنگانی
-
زمستان
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:07
-
جای تو در قلب منه
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:05
جای تو در قلب منه قلب من به عشق تو شوق تپیدن می کنه یاد تو را هیچ کس از من نمی توند بگیرد جای تو با هیچ چیز پر نمی شود هیچ کس برایم مثل تو نمی شود بیا و جواب مرا بده هیچ گاه مرا به حال خود رها نکن می افتم اگر لحظه ای مرا رها کنی دست مرا رها نکن چشم مرا گریان نکن اگر به من وفا کنی لحظه ای مرا صدا کنی حاکم قلب من می شوی...
-
در عجبم
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:04
در عجبم از تو و از مرام و رنگت از حیله ی پنهان و از تیزی چنگت کاش میگفتی با من ؛ نشناسی نان و نمک ؛ بیزارم از قلب چو سنگت بر سفره ی این دل ما چون تو نشستی شکستی و خراب کردی هرچه بستی محمد پاکدل
-
صدای تو که می پیچه
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:01
صدای تو که می پیچه توی گوشم میبره عقل و هوشم مثل شوق لحظه ی دیدار غرق در جنب و جوشم نعمت الله سیادت مقدم
-
ای کاش
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 11:00
اِی کاش امشب استجابت شوی تا تمام هرزگی ام را در ازدحام بوسه هایت به رقصی مقدس بدل کنم و صبحگاه چون نوزاده ای زیبا به جهان؛با تمام زشتی هایش دوباره لبخند بزنم... افسانه نجفی
-
تا استخوانم سوختم
یکشنبه 3 دیماه سال 1402 10:58
تا استخوانم سوختم رفتنت را بزم بود. مثل خورشید میدرخشیدی،ولی من خود تو را افروختم. دفن کردم غربتت در خاک سرخ روز نخست. جای تو، از چای سبز انداختم. دوده از رخسار خسته ت کی زدود؟ و بگو از آنچه من برداشتم؟ تیله تیره های چشمانت جلا دادم، خودم پرداختم. نقش کردم لعبتی با نام تو این هم بهایش، چون خودم از هیچ تو را افراشتم...
-
الا یا ایها الساقی چه غوغا کردی در دلها
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:28
الا یا ایها الساقی چه غوغا کردی در دلها که با دیدار اول من ز یادم رفته مشکلها گِل و گُل را یکی بینم چه ها کردی تو با چشمم چو تصویرت مجسم شد برابر شد گُل و گِلها همان چشمت که مارا دیدو لبخندبه لب آمد همین لبخند جانانه بسوزاند غم دلها اگر خواهی برای آن لب شیرین تفکر کن ولی گویم که این کارت نباشد کار عاقلها در این دنیا...
-
عآرف به نفسِ خویشتن باید شد
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:27
عآرف به نفسِ خویشتن باید شد از نهآدِ دل حق را باید جُست... به دور از هموار بودنِ راهِ عزلت، اِنزوا با همه چیز درآمیخت و با هیچ چیز آمیخته نشد خورشید زیبا نواخت در این بیخوابی هیهات که روشن دلی بیدار نشد یا بشود بیداری سارا اسدی زهرائی
-
بی صبری نکن
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:25
-
ضیافت خدا
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:24
امشب به جای چله به ضیافت خدا میروم دل عاشقان را امانتش میدهم که در این شبِ مدید نگهدار دل غمینشان باشد چه فروتن عاشقانی که هر شبِ فراقشان یلدای بی پنهایست مُروا میگیرم به نیتشان ندا آمد: مژده ای دل که مسیحا نفسی میآید که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زدهام فالی و فریادرسی میآید...
-
دلا... این همان پنجره است
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:24
دلا... این همان پنجره است... زیر آن برف تو را میبینم... با تو از خاطره و عشق سخن میگویم... صد حیف که تو آن لحظه سکوتی و سکوت... ومن آن دم...لابه لای سایه های آن سکوت... عشق تو را می جویم... محمد وطن زاد
-
تو پایان خزانی و سرآغاز زمستان
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:23
تو پایان خزانی و سرآغاز زمستان تو لبخند بهاری در شبستان تو زیبایی چو خورشیدی که خفته ست به پشت کوه و از چشمی نهفته ست یلدا را گفتم.. گفتم تو را به نام بلندت میشناسند نه به گیسوی کمندت.. پیروز پورهادی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:21
-
من تا تو سالها طول کشید
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:19
من تا تو سالها طول کشید چون واکنش پنج عنصر به زمان با یک اصل گل رز هر چقدر هم زیبا ، خار دارد تا کمرگاه دودکش خاکستر است و خلوار تنور تافته پختن نان و چانه ی خمیر پهن در محراب من مورب و تو لوزی پنجره ها مشبک و رنگین آنجا دیوار چینی ست سفالین در زمستان برایت ، آغوش مادرم چون هوای ایران متغیر تند و روشن باد و طوفان ، و...
-
هزاران بار افتادم و بلند شدم
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:17
هزاران بار افتادم و بلند شدم تا ایستادن را آموختم حالا در گذرگاه زمان به رسیدن نمی اندیشم که می دانم رسیدنی در کار نیست راه هایی پیش روست و اختیار انتخابی باید برگزید و ادامه داد بی هیچ توقفی و دیگر هیچ....... سیمین حیدریان
-
صدایت کردم
شنبه 2 دیماه سال 1402 11:16
صدایت کردم رفته بودی با حواصیلهای شتاب و آخرین خنده ی انارها زهرا یوسفی
-
گوهـرِ انصاف را ، جز با خِـرَد میزان نکن
جمعه 1 دیماه سال 1402 11:22
گوهـرِ انصاف را ، جز با خِـرَد میزان نکن گنج تا در سینه داری ، ناروا طغیان نکن ترکِ حیوانی ، به حیوان زندگی بخشیدن ست مالِ مور ناتوان را بی امان تالان نکن آسمان باش از برای دشتِ تشنه گریه کن پای خود پیچیده مثلِ کوه در دامان نکن درد تا در عرصه ی دل کامرانی می کند عمر را صرفِ طبیب و منّتِ درمان نکن سَبحه ی صد دانه در...
-
در من زنی زندگی می کند
جمعه 1 دیماه سال 1402 11:21
در من زنی زندگی می کند که شبها اسیر عشق است و ماه و روزها برای آزادی هر سه مان می جنگد ندا غفارزاده
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 1 دیماه سال 1402 11:20
-
در خود فرو نریخته ای
جمعه 1 دیماه سال 1402 11:19
در خود فرو نریخته ای که بدانی چه زجریست بی دستگیری در گرداب تنهایی خود فرو رفتن چون رگبار از ابرِ خود بدون باز گشت فرو باریدن به سنگها و شن زارها فرو ریختن بی هیچ مقصدی به سنگ خوردن لحظهء واپسین عمر هجران معبود خود را تا عمقِ وجود ، حس کردن چو میوه ای از شاخساری بی خواستاری به زمین خوردن و هفت پاره شدن قصهء من بی تو...
-
پاییزِ زیبایِ گیسو طلایی؛
جمعه 1 دیماه سال 1402 11:18
پاییزِ زیبایِ گیسو طلایی؛ دوباره رخت سفر بستی؟ پینه ی دست باغبان را باز کهنه ی این زخم را دهن نبسته، بستی؛ باورتان میشود پاییز میرود؟ ب چه تشبیه کنم؟ مثل تازه عروسی که قهر و کرشمه میکند رَنج ارمغان لباس زرد زیبای تنش را، که با تاوَل دستانِ من باغبان ِخسته بود ولی،او برای همخوابی با زمستان مردی با آغوش باز و یخ زده و...
-
وپاییز هم به پایان رسید
جمعه 1 دیماه سال 1402 11:14