-
گاهی مینشینم گوشه ای از اتاقم وساعت ها به تو فکر میکنم
سهشنبه 28 آذرماه سال 1402 11:16
گاهی مینشینم گوشه ای از اتاقم وساعت ها به تو فکر میکنم انقدر فکر میکنم که از خستگی خوابم میبرد گوی از نبردی سخت باز گشته ام یا جنگی تن به تن وشاید یک مریضی لاعلاج ویا چه میدانم یک آنفلوآنزای سخت که ریشه دوانده است تا مغز استخوانم بند بند وجودم میخواهد از هم جدا شود گویی اعتیاد عجیبیست آ ری انگار به تو معتاد شده ام...
-
هر روز با تنهاییم سر می کنم بی تو
سهشنبه 28 آذرماه سال 1402 11:14
هر روز با تنهاییم سر می کنم بی تو در چشم شب خواب تو را پر میکنم بی تو جای سکوت ابرها در بغض تلخ خویش با اشک خود من کوچه را تر می کنم بی تو از این عبور سایه ها در هجمه ی تاریک من حجم غربت را چه باور می کنم بی تو دست نوازشگرِ حسرت بر خیال خیس شولای آغوش تو را بر می کنم بی تو مست از شرنگ عطر تو رقصنده ی نسیم از عطر تو در...
-
مشکل دنیا
سهشنبه 28 آذرماه سال 1402 11:13
-
چه زبان ها کز دیدنت لال شد
سهشنبه 28 آذرماه سال 1402 11:11
چه زبان ها کز دیدنت لال شد چه چشم ها که خیره خال شد چه دقیقه ها گذشت در انتظارت چه ماه ها رفت و سال شد چه کردی با عاشق ها کز عشقت میان من و دگران جدال شد تمام امید ها می رفت بر حضورت چه شد آمدنت بسته احتمال شد در خاطرم گذشت لحظه بودنت حیف آنها هم خواب و خیال شد روزها گذشت کوی جان دیدمت خشنود که فرصت و مجال شد به من...
-
در خلوت خیالم
سهشنبه 28 آذرماه سال 1402 10:58
در خلوت خیالم تو را همچون گلی سرخ در باغچه ی احساس قلبم به تصویر می کشم بیا که سفره ی دلم پهن است برای نوشیدن عشق تا در امتداد شب از شراب لب هایت مست شوم در آغوشت زندگی کنم و میان گهواره ی دستانت آرام بگیرم مجید رفیع زاد
-
وطنم من چگونه از عشق تو فریاد کنم
سهشنبه 28 آذرماه سال 1402 10:54
وطنم من چگونه از عشق تو فریاد کنم با کدام جمله ی از غم های تو یاد کنم با عشق تو مُردن افتخاریست تا به ابد قلب پژمرده ی خود را با عشق تو آباد کنم این عشق تو بود که من را بخدا نزدیک کرد از فرش مرا برد و به عرش خدا آزاد کرد من به ناخواسته از پیش تو دور شدم در شهر غربت هر لحظه از غم تو یاد کنم این درد که از عشق تو در من...
-
همه هست آرزویم که در این خمار مستی
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:24
همه هست آرزویم که در این خمار مستی همه لطف تو ببینم تا به عشق تو بمیرم که من از ازل چه بودم تو به این دلم نشستی که تو تا ابد چه باشی تا به شوق تو بکوچم من و این دل و غم و درد همه کیمیای هستی من و عشق جاودانت که به سوی تو بمیرم ... امیر باران چشمه
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:22
-
عاشق هندسه
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:21
عاشق هندسه زندگی را با زاویه بست ! رضا شاه شرقی
-
ز چمن زارهای بین راه
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:19
ز چمن زارهای بین راه از تپه های پر از درختان بی میوه سر زنده در گرما از لابه لای ناامیدی آنها سنگرهایشان را ساختند. امدند و برای ما سوغات خلوتی مرز را گذاشتند خدا حافظی کردند و در پی کودکانشان نگاه ها را جا گذاشتن. سر سلامتی دادند و رفتند. آسیاب به آسایش می چرخید و اسیابان همچنان حکایت باستانی می گفت تا یکروز مردی از...
-
باشهدا
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:16
-
بنگر در پشت پنجرهٔ تار
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:11
بنگر در پشت پنجرهٔ تار جز یک رنگی چیزی نمی بینی ولی رنگ های پدید می آید که از رنگ بخشندگی است دست های که از احسان است که ضعیف ها را در می یابد دلهای که پر از عشق اند که به تهی دستان عشق میورزند و قلب ه ای که پر از ایمان است که ایمان را با لطف، زنده نگه میدارد علیرضا چریکی
-
تو سیمرغی یا ققنوس؟
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:10
تو سیمرغی یا ققنوس؟ که از خاکستر جامانده ی دل، پر کشیدی باز پرانت، وارسی کردی دوباره؟ کمین دارند، صیادان پرواز مرا تاب و توانی نیست، این بار نشسته، بغض تنهایی گلویم هنوز مرهم ندارد زخم آغاز شکسته، بادبان کشتی ام را جنون یخ زده ی دردسرساز میان خوب و بد در اضطرابم چنین قصه ندارد، هیچ اعجاز ز طوفان هیبت و ترسی ندارم مرا...
-
این مسیر رو به پایان را کجا ایستاده ام
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:06
این مسیر رو به پایان را کجا ایستاده ام سخت در این جنگل وحشت به پا ایستاده ام من سرشتم مثل رودی ،بی تفاوت رفتن است باز هم می پرسم از خود من چرا ایستاده ام؟ مثل آن مرغی که آزاد است از هر دانه ای از همه عالم که دل کندم رها ایستاده ام از شما چون انتظاری نیست ، باکی نیست هم هرچه می خواهید کنید من با خدا ایستاده ام مثل ابرم...
-
میبینم نگاهت را هرشب در نور ماه
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:05
میبینم نگاهت را هرشب در نور ماه که میگفتی این چنین است عشق بین ما من ماهم و تو ستاره ه و ما رقصان میگردیم پی این خورشید تابان هیچکس نتواند مارا از هم برکند. حتی اگر اورانوس ب خورشید دستبرد حتی اگر فاصله ها را میلیون ها رد کند قلب من با چشمان تو روزش را شب کند در کوی نومیدی بسر میبرم که صدایت شاید گهواره ی امیدم را...
-
آسمانم ابریست
دوشنبه 27 آذرماه سال 1402 11:01
آسمانم ابریست خورشیدِ تابانم پشت کدام کوه پنهانی؟ بر دشتِ کِه می تابی؟ که محتاج نوازشی ست غنچهِ کوچکِ دلم در نبودت آفتاب سایه ها می تابند مسلم اکبری ازندریانی
-
دوست دارم تا که در راه خدا
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:34
دوست دارم تا که در راه خدا جان خود را هدیه بر جانان کنم جمله فرزندان خود را در رهش گر شود من جملگی قربان کنم لب فرو بندم ز هر چه غیر اوست نقل قول از آیه ی قرآن کنم پاک باشم همچو آب جویبار باغ و صحرا را پر از ریحان کنم در زلال عشق شویم جان خویش روح خود، آغشته ی ایمان کنم بگذرم از قید و بند این جهان تازه تعریفی ز یک...
-
در میـان زمـان های باطـل شـده از عشقی دروغین
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:31
در میـان زمـان های باطـل شـده از عشقی دروغین به دنبال سرابیگمشـده در میـان شـرم و حیـایی که نابـود گشـت تبلـور عشقی دروغیـن،برای بـودن و سـاختـن از آنچه که نبـود آیا دوبـاره داشتـن را میتـوان آرزو کـرد؟ میـان زجه ها و ناله هـاییکه در تنهـایی و سکـوت و در میـان نگـاهی منتظـر به انتظار ابدی خـاموش شـد سیـاه رنگهـای...
-
یکی داستان است از اسفندیار
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:29
یکی داستان است از اسفندیار به یادش بماند در این روزگار . نمیرد هم او چون که من زنده ام به یادش سخن ها پراکنده ام . چنین پهلوانی چو دریا دگر نبینی در این دار دنیا دگر . همه پهلوانان به پایش بلند بگردد بر او آفتاب بلند . ز عدلش ز دادش ز دستش ستم همی می گریزد به دریای غم . به چهره چو مردان نیکو سرشت کسی آن درو کرد آخر که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:29
-
خواب از سرم آن دیده ی روشن گرفت امشب
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:27
خواب از سرم آن دیده ی روشن گرفت امشب بی خوابی ام را چشم تو گردن گرفت امشب هر شب تو را من سخت در آغوش میگیرم لعنت به بی خوابی تو را از من گرفت امشب هر شب جدالی داشتم با دردهای خویش این درد هارا جام زور افکن گرفت امشب آسوده خاطر بودم از اینکه تو را دارم این دلخوشی را ناگهان دشمن گرفت امشب پرسیدم آیا دوستم داری و خندیدی...
-
یازهرا(س)
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:25
-
تنم آراسته است
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:23
تنم آراسته است از زخمهایی که نادیده گرفتم اما زخم شریانم را چه کنم میان غروب پاییزی غرق احساس شده ام خاطراتم غریق نجاتم شده اند و من با تبسمی تلخ اشک میریزم دم خیالت گرم با خیالت موجهای دریا تعادل ندرند و این تکرار با چه وسعتی زیباست همانند فیلمهای سیاه و سفید زیر نور لامپ 100 تو را دوست دارم از شور عشق نترسیدم انگار...
-
ای طیبی دا دردمند
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:21
ای طبیب دل دردمند، دوایی برسان نور شبهای سیاهی، عصایی برسان پر و بالی نمانده، در این کوچ دگر ما برهنه شدیم از خود، قبایی برسان می وزد موسم تنهایی و غربت با هم تاب ماندن، دگر نیست، بقایی برسان مکر و نیرنگ کماکان عجیب می تازد این حوالی همه قهرند، شفایی برسان نا امیدی همگان را به اسارت برده وقت خاموشی رسیده ست، چراغی...
-
روز شهادت زهرای اطهر است
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:19
روز شهادت زهرای اطهر است عالم پر از مصیبت و دل ها مکدّر است خشکیده چون نهال برومند عمر او چشم جهانیان همه از اشکِ غم ، تر است شهادت بانوی دو عالم ، امّ ابیها حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها بر عموم مسلمانان تسلیت باد
-
دلا رحم کن که بی رحمان ندانند راز دنیارا
یکشنبه 26 آذرماه سال 1402 11:15
دلا رحم کن که بی رحمان ندانند راز دنیارا هوایم را نمی دانی هوایی کرده ای مارا؟ اگر عشقی ازو داری امانت دار که می گویند پرنده در قفس ماند ولی بیند فردا را پرنده در قفس ماند نبیند شوق آزادی ولی خواهد بماند تا ببیند رنگ رویا را تورا خواهم ببینم تا سحرگاهان ولیکن برای خاطر مجنون چه حاجت این تمنا را؟ برای ماهی قرمز در تنگ...
-
باز شب را غم گرفت و چهره ی مهتاب نیست
شنبه 25 آذرماه سال 1402 11:26
باز شب را غم گرفت و چهره ی مهتاب نیست پلک هایم روی هم افتاده اما خواب نیست تا سحر بیدار ماندم هی غزل گفتم ، ولی دست میلرزد ز هجران تو ، شعرم ناب نیست سوره ی زلزال چشمت آمده در فال من ذرة خیر یره دل هم دگر بی تاب نیست عشق بازی می کنم در هر غزل با نام تو گفتی: اما در مرامت عشق بازی باب نیست بسکه باران زد به چشمم تا سحر...
-
با این همه اندوه تنها هستیم
شنبه 25 آذرماه سال 1402 11:24
با این همه اندوه تنها هستیم دهانِ کوچکِ سرخِ ستاره باز مانده است وَ ، یک پنجره رو به فاخته تاچند کوچه می خواند می ماند گُلِ سوری به سینۀ مهتاب وَاین میله هاکه ازقفسِ بال هایِ پرنده می آید دستی ، برکلونِ تردید چشمی با با دهانِ کوچکِ سرخِ ستاره حرف می زند حرف می زند ... فریدون ناصرخانی کرمانشاهی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 25 آذرماه سال 1402 11:23
-
چنانِ برگ نوجوانی مانستی
شنبه 25 آذرماه سال 1402 11:23
چنانِ برگ نوجوانی مانستی که هراس فراغ از شور زیستن را در نفیر خزانی که رخساره ی شاخه را می پوشاند به زردانگی لمس می کندش هبوطش را هر لحظه روی پوست نازک اش اما زیستن را مگر می توانست از رنجی بزرگ جدا پندارد تنی چند رنجور که با مردگان دره ی خوشبختی هم آواز شده باشد با آن گلویی که به بغض آبستن است و قلبی که دیگر تپیدن را...