-
پشت آن پنجره زیباست قشنگ ست بهار
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1402 10:48
پشت آن پنجره زیباست قشنگ ست بهار آتشی بر دل تنگ ست و سنگ ست بهار بهار را گفتم.. گفتم آرامی گفت در خلوت گفت مادامی بوسه بر چشمی میزند معشوق دل کند رامی پیروز پورهادی
-
چو شب تاریک گردد دلبرم مستانه می آید
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1402 10:47
-
شمعم زبانه میکشد، دردم مجال میدهی؟
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1402 10:44
شمعم زبانه میکشد، دردم مجال میدهی؟ شبم که بی ستاره ماند ماهم کجا میروی؟ از من که عاشق توام این تو که بیزار از منی بار دگر می پرسمت من به زنجیر توام یا تو گرفتار منی؟ مسلم اکبری ازندریانی
-
با نام خدا گفتم و دست بر قلم شدم
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1402 10:43
با نام خدا گفتم و دست بر قلم شدم هزار کار بی او زدم این بار با او شدم با نام خدا آغاز کردم کار امروزم را تا دیروز بر دیگر امید امروز با یار شدم ....... به کسی راز دل نگویید هر کس محرم راز نیست به کسی دل نبندید هر کسی دلبند آواز نیست با نام و یاد خدا قلم بر سندان و پتک بر ایمان به کسی طعنه زنید که عمریست لایق ساز نیست...
-
بر هیبت شب افسون شدم و روز آمد
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1402 10:42
بر هیبت شب افسون شدم و روز آمد تا چشم بر هم بزنم آنَک که چقدر بر دَر تقدیری خویش دیر شدم در نبودت هر چه رنج است چه به خود می نازد غیر یک عالمه جور که به روز آید و چون شب مانَد آخر این من ؛ چه گناهی کرده ست ؟ ... سعید رضا علائی
-
بیاویز دلتنگی خویش را
چهارشنبه 22 آذرماه سال 1402 10:38
بیاویز دلتنگی خویش را بر گردن خورشید وجود برخیز پای بردار باز کن پنجره دل را تا شاید دوستی ، رهگذری چشم به درون اندازد. نسیم یکرنگی و عشق هدیه کند دلتنگی و بی خبری را به دور اندازد. دکتر محمد گروکان
-
در باورم شکفتن گل رز بود
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 11:06
در باورم شکفتن گل رز بود در نگاه کودکی یگانه سفر دور بود نمی دانستم آبستن یک حادثه ام با تمامی زیبایی ترنم شبنم سحرگاه شاهد آب شدن دانههای برف هستم در سرابی بنام زندگی قرار گرفتم با شادی تولد ، اشک ریزان رفتن هستم کاش در این وادی آهسته تر پا برمیداشتم زمان هراز گاهی می ایستاد عقربه ها اندکی به عقب بر میگشتند تا آن...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 11:04
-
کاش واژه را جان بود
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 11:03
کاش واژه را جان بود می نوشتم درخت میرویید می نوشتم سبز سبز میشد مینوشتم ابر میبارید مینوشتم قفس باز میشد مینوشتم پَر پرواز می کرد مینوشتم او میآمد مینوشتم عشق دوستم میداشت حمید مرادی
-
وقتی از نوازش تارهای زلف پریشانم
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 11:03
وقتی از نوازش تارهای زلف پریشانم به نوازش سه تار می رسم یعنی پنجره ی خلوت نگاهت را برویم بگشا که خسته ی اندیشیدنم مژگان فتوحی
-
سرگشته و زار و بی قرارم بی تو
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 10:59
سرگشته و زار و بی قرارم بی تو هم رنگِ خزانِ بیبهارم بیتو مانندِ عروسکی که تنها مانده بازیچه ی دستِ روزگارم بی تو... حسن کریمزاده اردکانی
-
خدایا
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 10:58
-
در این آوارشهر زشت مردم
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 10:55
در این آوارشهر زشت مردم که زیبا هست ولی کردند این مردم ناگاه در این شعر دلچسب زشت بازی ها دلیل آوار شهری ها روسپی های فاحشه است که می گردنند و می کارند زشتی ها را.. سید عباس طاهری
-
رود راهی شد به دریا...
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 10:54
رود راهی شد به دریا... کوه با اندوه گفت: می روی، اما بدان! دریا ز من پایین تر است فاضل نظری
-
از من نشانی تو را پرسیدند
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 10:52
از من نشانی تو را پرسیدند زبانم بسته شد راه را فراموش کردم تمام درختان ایستاده نشانی تو بود همه سنگهای زمین آواره تو بودند هیچ جای زمین به یادم نبود کنار تو بوده باشم تنها باید کوه ها را دریاها را و صحراهای آواره را به آنها نشان بدهم زمان تمام شدنی نیست تو در زمانی فراموش شدی که من نبودم آنها نشانی تو را خواهند یافت...
-
جدایی تاریک است و گس
سهشنبه 21 آذرماه سال 1402 10:52
جدایی تاریک است و گس سهم خود را از آن میپذیرم تو چرا گریه میکنی؟ دستم را در دست خود بگیر و بگو که در یادم خواهی بود قول بده سری به خوابهایم بزنی من و تو چون دو کوه، دور از هم، جدا از هم نه توان حرکتی نه امید دیداری آرزویم اما این است که عشق خود را با ستارههای نیمه شبان بهسویم بفرستی... "آنا آخماتووا"
-
طوفان بود و باران،
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:50
طوفان بود و باران، همه بودند و هیچ کس نبود. من اسیر در تن دست در دستِ چتر پا به پای پاییز، آرام و بی صدا میرفتم. چتر با پای لرزان تنِ بیرمقم را به دوش میکشید، و من خسته تر از آن بودم که بمیرم، آرام آرام میرفتیم. من تنِ سردِ خیابان را نوازش میکردم کمی بعد با رمقی از دست رفته بر روی سنگ فرشِ طلایی پوش خیابان نشستم...
-
عیان دیدم خدای این جهان را
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:49
عیان دیدم خدای این جهان را خدای این زمین و اسمان را ازو ان نیست که من میبینم از او اگر چه دیده می دارم به هر سو سرای دولتش بسیار وسیع است مقام و شوکتش بسیار رفیع است به سوی استانش کی توانم ز مسکینی به انجا خود رسانم همه خوابند و او پیوسته بیدار همه مستند و او پیوسته هوشیار پر از اسرار بود این عالم ما به یک ان حل نگردد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:44
-
گرچه دلتنگم ، نمی پرسد کسی حال مرا
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:42
گرچه دلتنگم ، نمی پرسد کسی حال مرا چون ببینندخنده های نارس و کال مرا روزوشب درفکرفرداهافقط گم گشته ام کی کجا دانی که پرپر کرده اند بال مرا گوشه ای کزمیکنم شایدکه پیغامی رسد چون که میداند ، دگرازحال واحوال مرا روبه فالی میکنم ، شایدبگوید سرنوشت غافل از حافظ ، نداند بخت و اقبال مرا میروم تاگم شوم با خاطرات دبش خود بعد...
-
غم چو دریا میشود و من غریق
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:40
غم چو دریا میشود و من غریق با که باید گفت این درد عمیق با که باید گفت از احوال دل چون نه دشمن میشناسی نه رفیق آنکه روزی عهد یاری بست و رفت مینشیند تیر او بر سینه داغم دقیق سینه چاکم میکند تا که ببیند شعله را وای از این شعله هوار از این حریق مسلم اکبری ازندریانی
-
همه احساسم اینکه لیلی و مجنون من و تو بودیم
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:38
همه احساسم اینکه لیلی و مجنون من و تو بودیم گویند شاید بهم نرسیدند مثل دو خط موازی آرزوهایمان نگاهمان می کرد انتظار آغوش گرم تو از این راه مرا مجنون کرد ولی تو گفتی من لیلای توام راستی لیلا مرد بود یا زن .. ؟؟ فریبا صادقی
-
یازهرا(س)
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:38
-
دستهایم را که میگیری...
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:35
دستهایم را که میگیری... حجم نوازش لبریز میشود گویی تمام رزهای زرد باغها با دستهای بی دریغ تو برای من چیده میشوند و قلب من پرنده ای می شود به پاکی بیکران نگاهت پر می کشد... و در آن وسعت بی انتها در خاکستری اندوه ابرها گم میشود دستهایم را که میگیری... نگاهم این قاصدک های بی تاب هزاران شور در آبی فضا رها میشوند و بغض...
-
بیا باهم مرا تمام کنیم
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:33
بیا باهم مرا تمام کنیم تو با نگاه خود و من به آه خود هر دو میدانیم برای چیزی مثل عشق این جهان مفت نمیارزد اما فقط من میدانم که این جان میارزد علیرضا غفاری حافظ
-
گاهی دلت از این همه گرفتاری و مشکلات می گیرد
دوشنبه 20 آذرماه سال 1402 10:32
گاهی دلت از این همه گرفتاری و مشکلات می گیرد از دیدن رنگ اسمان ابی و این همه الودگی می گیرد از مخفی شدن کوه در هاله ای از غبار و الودگی می گیرد دیروز پدری را دیدم رنگ رخسارش از تنگی نقس هایش خبر می داد کودکی را دیدم رقدم برداشتن اش از تنگی کفش هایش خبر می داد امروز اسمان باز غبار الود است مصطفی خواجه دهاقانی
-
بارون و دوست دارم
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:39
بارون و دوست دارم واسه اینکه موهات نم بارون و قشنگ تر میکنه واسه اینکه صدات شر شر بارون و لطیف تر میکنه واسه اینکه بغل کنمت زیر بارون واسه خیره شدن تو چشات واسه یهو بوسیدنت واسه اینکه بگیری محکم دست منو تو فقط میتونی لمس کنی قلب منو چشامو میبندم روی هر کی به غیر تو میشه حس کنی دوست داشتنمو نمیزارم کسی ازم بگیره خاطره...
-
غریبم حتی در آغوش تو
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:34
غریبم حتی در آغوش تو امان از دل کم فروش تو به اشک و بغض هر بهانه ای گذاشته دلم سر به دوش تو به هیچ باغ و بر ندیدم گلی زیباتر از لاله ی گوش تو من و باد هر دو هم دردیم فغان از دکمه ی تن پوش تو تو دریای منی زیبا و من تخته پاره ای در خروش تو تو بیخیال من و دل ، ولی مدام میزند دلم جوش تو و پاک نمیشود خاطراتی که انگار شده...
-
انار
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:33
-
آسمان سرد است
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:31
آسمان سرد است مرغ آبی ، سیاه آسمان سرخ است پلنگان مرده اند روح دشت سوگوار آزادی شده زوزه گرگها یقه شب را خرکش کرده است وقفه ی کور هزاران ساله ی بیداد و ظلم ترس و وحشت پریدن دار شده مرگ بیداران عمق تاریکی شده کورسویی زنخدان قشر خاکستری پیدایی صبحی با آهوان شاخ طلا پهنه دشت پر از شادی و نور بازی نورستگان صبح از شر...