-
به احترام فصل انار
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:10
-
از نـــدامــــت ســــوختــــم ، یا رب گــــناهـــــم را ببخــــش
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:08
از نـــدامــــت ســــوختــــم ، یا رب گــــناهـــــم را ببخــــش مـــو سپیـــد از غـــــم شـــدم،روی سیاهــــم را ببخــش ظلـــم را نشناختــــم ، ظالــــم ندانستم کـــه کــیست گـــوشه چشــــمی باز کـــردم ،اشتباهـــم را ببخش ابر رحــــمت را بفـــرما ، سایــــه ای آرد بــــه پیش ایـــن ســـر بی ســـایبــــان بـی پناهم...
-
آنکــــس کـــــه نــدارد هنـــر عشـــق و محبت
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:07
آنکــــس کـــــه نــدارد هنـــر عشـــق و محبت زو رحـــــــم مجویید که این نیز ندارد آلــــوده ام امــــا همــــه شب غـــرق مناجات با دوست سخن اینهمه پرهیز ندارد گــــیتی همه اویست و هم او هیچ بجز لطف از وســـع نظـــر با مــــن ناچیز ندارد عــاشـــق ز ســـر مستی اگـــر کــرد خطایی معشــــــوق که بحث گله آمیز ندارد ســر...
-
چگونه این همه درد همراه بلاست هنوز ..
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:04
چگونه این همه درد همراه بلاست هنوز .. چرا درمان به درد مان مبتلاست هنوز .. از این دل سنگ کمر کوه شکسته است .. نگو که رسم جنگل و راز بقاست هنوز .. هی نعره میزنم از زخم لای استخوان و راه .. بخدا خسته ام این همه زخم که به پاست هنوز.. باران شدی که بباری ز چشم خیس پدرم. مادر کجایی که غمم کل ماجراست هنوز .. شده میان گریه...
-
یک روز درحوالی چشمانت گم شدم
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 10:54
یک روز درحوالی چشمانت گم شدم و سالهاست شبگرد کوچه های خواب و کس تعبیر رویای نگاهت را نمی داند. پرشنگ بابایی
-
باد عشقی وزید و شکستم این چنین حقم نبود
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:25
باد عشقی وزید و شکستم این چنین حقم نبود سرو زیبا قامتی بودم که این طوفان حقم نبود باغبان هم بوستان هم طوفان را می شناخت زد طوفان عشق با تبر بر پیکرم کین حقم نبود چوب ساده بودن خود در گلستان را خورده ام چونثمردار نیست درخت سرو، زین حقم نبود من خرمان سر به بالا میزدم در اوج آسمان خوش خیالی در نسیم رقص مستان حقم...
-
باد عشقی وزید و شکستم این چنین حقم نبود
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:24
باد عشقی وزید و شکستم این چنین حقم نبود سرو زیبا قامتی بودم که این طوفان حقم نبود باغبان هم بوستان هم طوفان را می شناخت زد طوفان عشق با تبر بر پیکرم کین حقم نبود چوب ساده بودن خود در گلستان را خورده ام چونثمردار نیست درخت سرو، زین حقم نبود من خرمان سر به بالا میزدم در اوج آسمان خوش خیالی در نسیم رقص مستان حقم...
-
این خانه مرا روزگاری باشد
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:23
این خانه مرا روزگاری باشد با دل از دامن او نقشِ نگاری باشد این ذوق از او بود و حُسن سخنم در دل خویش مرا آموزگاری باشد آن یاس سفید آویزه بر دیوار حیاط ز اشک مادر و دستان پدر یادگاری باشد شب را که به بالین نهم با غم های دلم عطر آن بوته محبوب مرا ماندگاری باشد بر لوحه ً جانم نوشته تا روز پسین سخن عشق از او زرنگاری باشد...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:22
-
میان خانه ی من
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:13
میان خانه ی من خانه ی تو خانه های مردم شهر فقط آواز یک گنجشک مانده صابرخوشبین صفت
-
دستی برسان زلف پریشانم را
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:12
دستی برسان زلف پریشانم را تا خنده ببر دیده ی گریانم را هر پنجره با دلنگرانی یخ زد آغوش بپوش این تن لرزانم را مریم رحمتی ماریا
-
یک فنجان چای
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:09
-
فکر ژولیده ای را طرحی خواهم زد
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:05
فکر ژولیده ای را طرحی خواهم زد و نقشی خواهم بست وزشدگی دردی را به تماشای شانه ای نخواهم نشست که در پیچک یک لب ریخته است تشری خواهم خورد لوحی خواهم ساخت آبی خواهم نوشید و باز خواهم گشت به خویش فکر ژولیده را پشت دری آویز پنجره را باز خواهم کرد تا نور بدمد در فضای تاریک پستو اسمعیل جارچی
-
چه خوش باور بُودم بر من نَهان
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:03
چه خوش باور بُودم بر من نَهان سِرّی نمانده است از این جهان سالیانی در پی پیمودن این بیکران روزگاری از غم بیداری سَر دادم فغان به قدرِ دانه ای شِن در بیابان کلان پرده برداری بِشُد از گوشهی سِرّ زمان حال میخواهم بگویم راز گیتی با زبان خوش بحالم که دگر چیزی ندانم ز جهان میلاد محمدیاری
-
راه ورسم زندگی برانتطارپرنیان
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:02
راه ورسم زندگی برانتطارپرنیان گوشه ی چشمی برای فتح زخم کهنه ای ست.... آنقدرناقوس عشقت هی طنین انداز شد هرنفس برچشم مستت گوشه ای آوازشد مست گشتم،مثل عشقت؟ مثل یاس کهنه ای هم قفس زادم هم از درد درون افتاد ریش نازک افزای دلی ،اما به وقت ش اغنیا عین ماری موذی وعین فریبا بی فریب کاش این لفظ سخن تا دهر همراهی کند پاک باشد...
-
چه زمانه غریبیست
چهارشنبه 15 آذرماه سال 1402 11:02
چه زمانهی غریبیست بیا کوچ کنیم سوی پندارِ حقیقت، نه در آفاق بلکه در ظلمتِ بیصدای یک دخمهی سرد آسمان چون قفس است چلچلهها میگویند، از زبان یک پرستو هم شنیدم این را آسمان وسعتِ پرواز ندارد دیگر پس بیا کوچ کنیم تا به اعماق حقیقت برسیم و بیابیم هر آنچه را که تقدیر ربودهست زِ ما مریم جلالوند
-
سَر بَر دامنِ تو
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 11:01
سَر بَر دامنِ تو صامت و آرام در خلسه ام نگاهت آه می بارد بر صورتم غمهایش را پلک میزنم از زُل زدنت بالا میروم انتهای چَشمت هیاهوست خلسه ام میپرد ذهنم را به مژگانت می آویزم کبوتری در چشمانت لانه دارد آرام مینگرد مترصدِ پرواز..... علی چشم براه
-
زندگی گاهی زندانی پر از درد میشود
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 11:00
زندگی گاهی زندانی پر از درد میشود نه زندانی که میله ها دارد زندانی که به وسعت تمام دلتنگی ها و نداشته هاست ایستاده نفس می کشیم ولی سالهاست که در این قفس مرده ایم به قلم سکینه شهبازی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:58
-
جریانی جدی
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:57
جریانی جدی در فاصلهی دو مرگ در تهیِ میانِ دو تنهایی [نگاه و اعتمادِ تو بدینگونه است!] شادیِ تو بیرحم است و بزرگوار نفسات در دستهای خالیِ من ترانه و سبزیست من برمیخیزم! چراغی در دست، چراغی در دلم. زنگارِ روحم را صیقل میزنم. آینهیی برابرِ آینهات میگذارم تا با تو ابدیتی بسازم. ---------------------------------...
-
همه گویند اگر دل پاک باشد
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:55
همه گویند اگر دل پاک باشد که از روز جزا بی باک باشد من انم که همیشه پاک بازم که دلهای غمین را پاکب سازم صبارا گفتم ای باد سحر خیز بگو یار مرا از کبر بپرهیز مشو غافل ز عشق و عشق ورزی میان عاشقان بی عشق نیارزی تو ان ذاتی برای من عزیزی مکن قهر تا که خونابم بریزی بیا بر این تن مرده روان شو برای مهربانی مهربان شو غرور و...
-
باشهدا
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:51
-
چنـد سـال پیـر تـر از جــوان گشته ام بی تو
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:49
چنـد سـال پیـر تـر از جــوان گشته ام بی تو یـار ای همه بلــور در تـن خفته ام بــه تکـرار چه می شـود در مـن صـد ســال یـک بــــار به میل مـرا خوانی به سـیل چشمی چـــرانی به فالی خریدار شوی به اقبـالی مهمـان شوی من چند سال دیگر شهریـــار می شـوم ای یار تو را در کدامین کوچه بینش کند دیده هایم * * * پیر نشود در خود آرزویی...
-
عاشقی سرگشته ام من در فنا افتاده ام
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:47
عاشقی سرگشته ام من در فنا افتاده ام همچنان یک قطره اشکی زیر پا افتاده ام چشم زیبایش مرا بایک نگه شیدا نمود عشوه هایش شد سبب کزدل سوا افتاده ام مهربانیها نمودم با دلی بشکسته ای ازنگون بختی کنون از چشمها افتاده ام محرمی کو تا بگویم راز دل را نزد او عاقبت کزدستِ دلبردر بلا افتاده ام میدهد رنجم ز جورش بیوفا در عاشقی بهر...
-
تو را بی تو کسی جانان من نیست
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:46
تو را بی تو کسی جانان من نیست دگر چشم و دلی خواهان من نیست زمانه در به در دنبال مرگ است و اما مرگ هم پایان من نیست اگرچه عصر مصنوعی است، حسی برای باور ایمان من نیست جهان ظاهر پسند ست و به این شکل درون چشمتان جولان من نیست دل اندوه بزرگی داشت از تو و از دستی که در دستان من نیست غرور دهکده افتاده از اسب رکاب نسل ایل از...
-
شکستن
سهشنبه 14 آذرماه سال 1402 10:44
شکستن جمله ها پراکنده شدن واژه ها تفسیر ها رنگ باختند معنا از بین رفت حقیر شدن کلمات ایهام ناپدید شد از بند معنا و مفهموم آزاد شد احساس افکار رشد کردن از نو شروع شد جهان بنا شد جمله هایی رها بی هیچ حصاری بی هیچ توقعی بی هیچ پایانی... فرهاد جوان
-
جان بر کفم که در ره جانان فدا کنم
دوشنبه 13 آذرماه سال 1402 11:01
جان بر کفم که در ره جانان فدا کنم تا این دل غریب را به برش اشنا کنم خدمت نکرده کی بدهد خلعت و قبا دل را تهی ز کینه و کین و ریا کنم نومید نی ام ز رحمت خلاق عالمین هر لحظه من توکل خود بر خدا کنم عریان پای به کعبه عشق عاشقم روم تا در حضور محترمش التجا کنم منکه اعطای رحمت اویم ز مرگ چه باک در خاک پای سرور خود سر فدا کنم...
-
چه گریان کرد نگاهم را نگارم
دوشنبه 13 آذرماه سال 1402 11:00
چه گریان کرد نگاهم را نگارم ولی دل گفت از او دست برندارم برایِ ذَرِّه ای مهر و محبت کنار راه او چشم انتظارم دلم را با نوای عشق دزدید مرا او عاشقی بی ادّعا دید نشستم من به امیدی که باشد ولی افسوس بر قلبم چه خندید رهایم کرد برای دیگری او فروخت من را به یار بهتری او دلم را بی خیالی سخت بشکست گرفت عشق مرا هم سَرسَری او چه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 13 آذرماه سال 1402 10:57
-
مَردی در انعکاس شیشه های دودی شب
دوشنبه 13 آذرماه سال 1402 10:55
مَردی در انعکاس شیشه های دودی شب به یاد صدای بمب و موشکهایی افتاد که روی متن لحظه ها تصویر سازی میکردند نشسته بر ویلچر ولی با قلبی همچون کوه اشکهایش هر شب با ستاره ها دیدار میکردند میدانست امشب آخرین شبِ تنهاییش است فردا باید به دیدار آسمان برود به دیدار هم رزمانش آنانی که جان را هدیه کردند برای هم دیاران خویش علیرضا...