-
پاییز
جمعه 10 آذرماه سال 1402 10:51
-
(ای) کودک کهنه سالِ دلم
جمعه 10 آذرماه سال 1402 10:50
(ای) کودک کهنه سالِ دلم دست بر شانه هستی بگیر بگیر و برخیز برخیز و بازی کن عشق بازی کن با عشق فرو خفته در قعر جانِ من با عشق نا تمام فصل های سبزِ من با عشق ته نشین شده در عمق قلبِ من از لای دفترِ دیروز هایِ دور تا لابلای صفحه های مجازی این زمان در من سَرَک بکش شخمی بزن بر خاک مرده این خاطرات گُنگ تا سَر زَنَد نشانه ای...
-
آینده
جمعه 10 آذرماه سال 1402 10:48
آینده مانده در حسرت خواب در گذشته دربند است، فردا از شرم بی خبری دیشب از دیروز شرمنده است، امروز آغوش شب گشاده به تردید وصلههای چشم تار شکافهای شروع و شیارهای شر از نگاه ستاره جامانده است... اکنون، در لحظه، همین لحظه بگذار آتش از خاکستر خمیازه برخیزد ققنوس در ساعت نقش عقربه را از قاب بردارد بگو بدوزد زندگی را به شور...
-
با من شبی همسفر شوی اگر،
جمعه 10 آذرماه سال 1402 10:43
با من شبی همسفر شوی اگر، تا سحر " تو " به آخر من می رسی شعله ور _ من _ به چشم آشـوبگر تو... محمد ترکمان
-
ترک من کردی چرا چون خوش بحالت میشود
جمعه 10 آذرماه سال 1402 10:41
ترک من کردی چرا چون خوش بحالت میشود بدتر از من را تو خوانی در وصالت می شود قدر من را چون ندانستی بدان از صدق عشق سوخته ام تا خود بدانی شرح سالت می شود من که مستورت شدم از یاد عشق غافل شدی رفتی و این نکته ها از دل شکایت می شود عشق مجنون را نوشتند برخس و خاشاک دهر عشق خود را هم بدیدم چون حکایت میشود ساده بودم من...
-
چشمانِ تو و عمق نگاهت
جمعه 10 آذرماه سال 1402 10:37
چشمانِ تو و عمق نگاهت نه شراب است و نه وَحی آنجا ملکوت است به راز منم آن بنشسته به راز در پرده ی اسرار تو من آمدم و ما شدیم حامد محمدی
-
از اَلَم فراق تو گشته خراب خواب من
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 11:12
از اَلَم فراق تو گشته خراب خواب من سروِ بلند ماند این صبر گُهر بار من خنده تو آب زند بر دل پر گُداز و غم ماه طلوع کرده است یا که تو کردی رو به من قصه تقدیر مرا از بری ای نبیه دهر ای که مرا خوانده ای ره بنما به راه من من که رمیم گشته ام در گذر خزان عشق پر بکشم ز نای تو نغمه لاهوتی من هُرم حریق به خرمنم فخر بنه خلیل چرخ...
-
معرفت
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 11:10
-
تو آن سایه یک عشق قدیمی
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 11:07
تو آن سایه یک عشق قدیمی تو بودی در دنیایم صمیمی تو تنها گذاشتی مرا با خورشید ببین پوستم را خورشید تراشید بیا چون نسیمی بسویم شنا کن مرا دگر بار با عشق آشنا کن بگذار با عشق نشینم کنارت دوباره حس کنم حس اسارت که در عشق اسیرم در عشق بمیرم چنین مرگی را با جان بپذیرم مهدی فلاح
-
من قوی تر شده ام
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 10:58
من قوی تر شده ام من همانم که بهتر شده ام من برایِ رویا تارِپودِیافتن رابافتم من بزرگترشده ام باهمان کودکِ پرشورِ درونم، اینک ناامیدوپریشان نیستم من قوی ترشده ام دیرگاهیست قدم برداشتم قدمی برایِ رویاهایم قدمی برایِ امیدهایم قدمی برایِ بهتر زیستن قدمی برایِ آرامش قدمی برایِ شاکر بودن قدمی برایِ انسانیت من قدمها دارم به...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 10:56
-
جز تو اگرم جهان جان شود
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 10:56
جز تو اگرم جهان جان شود نگزینم و بگذار تمام شود داروغه دنیا به تعقیب دو دلی است دل ما یکی است و ناکام شود. پرشنگ بابایی
-
بر آخرین جامانده از فصل زمستان
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 10:54
بر آخرین جامانده از فصل زمستان سلام بر اندوهی که می پنداشتم هرگز به زمستان نخواهد رسید چه سرشارم از وسوسه خوابیدن وقتی بازیگر فصلهای تمام خوابهایی ام که بی تعبیر مانده اند. سلام بر روزهای کش دار ابری و بر گلایه های شاعری دلتنگ از بی بهاری و بارانی که هیچ گاه به آسمان باز نخواهد گشت شبیه آنچه از اول بود. گاهی دنیا را...
-
باد زمان نمناک می وزد
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 10:53
باد زمان نمناک می وزد بر خاک عمر تا بیدار کند زمانهای به خواب رفته را افسانه ضیایی جویباری
-
. سفر بایدکرد
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 10:52
.................. سفر بایدکرد تا آموخت،تا ساخت هر آنچه، ندانی و نیستی، ..................سفرباید کرد تا ویرانه های وجود از نوع پایه گذاری کرد، درسهای نخوانده را از برشوی، درمکتب سفر،همدلی درس اول است، ..............سفربایدکرد تاهمراه شوی همراه باشی، درس آموخت و درس داد، مشقِ عشق درسفر خوش تر است، در آن هنگام که پاهای...
-
دل تنگ توام
پنجشنبه 9 آذرماه سال 1402 10:48
دل تنگ توام بیا لحظه ی مرا در غمت بنگر... که چگونه ثانیه ثانیه ی عشق را... در بُغض دیده ام، و به خنده خیالت می کشانم فراق تو را... بابک پولادی فراز
-
موج چشمانش
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:56
موج چشمانش شروع فصل شاعرهاست رقص موهایش شروع امواج آشوب رویاهاست گذر از عطر تنش که مغلوبی دلهاست برق لبهایش حس هجوم شرم بی پرواست بابک مغازه ای
-
هربار زدی ساز مخالف ای عشق
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:56
هربار زدی ساز مخالف ای عشق بودی به نتیحه اش تو واقف ای عشق ناکوک ترین قسمت آهنگت شد با کشتن فرهاد مصادف ای عشق منوچهربرون
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:55
-
وصف ِ روی تو به روی کاغذ و میز آمده
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:54
وصف ِ روی تو به روی کاغذ و میز آمده لعل لب ، چشمان خوش رنگت در آن نیز آمده در کنارش عاشقی ، دوری و سختی ، حال بد های های گریهی مجنون ِ ناچیز آمده تا برآید حکم آمین خدا پای دعا با مناجاتش به وصل تو سحرخیز آمده فصل باران ، پرسهها توی خیابانهای خیس در بغل تک برگهای ناب پائیز آمده بی قرار ِ لحظههای دوری از آغوش تو...
-
تنم بر روی ریگ های بیابان
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:53
تنم بر روی ریگ های بیابان چو خون الود فتاده می دهد جان گهی گوید خدایا رحمتم کن تو ای جان جهان ای جان جانان گهی گوید کجاست ان یار بگویم سخن هائی که در دل هست فراوان گهی گوید منافق های عالم کمر بستند کنند ما را به زندان گهی می نالد از داد ستمگر گهی گوید چنین است رسم دوران شهادت هدیه این مکتب ماست نصیب من شده در راه...
-
شبیه بغضم و خیال می کنم که دلشادم
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:53
شبیه بغضم و خیال می کنم که دلشادم صدای تیشه شکسته ی خیال فرهادم گذشته آب از سرم که دل زدم به دریا چون خدای من گواه در گلو شکسته فریادم نبوده است در سرم مگر هوای تو هرگز ببین از آسمان آبی تو رفته پهبادم چرا به تیر غیب می شود چراغ من خاموش به ادعای باطلِ رقیب سست بنیادم صدای من اگر شکسته در گلو نمی خواهم هوای خرم بهار...
-
حال خوب
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:50
-
کاش میشد با تو از اینجا روبه آزادی سفرکرد
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:49
کاش میشد با تو از اینجا روبه آزادی سفرکرد با تو از تاریکی شب رو به روشنی گذر کرد ای که چشمای قشنگت بهترین هدیه به من بود مگه میشه زندگی را بدونه چشم تو سر کرد واسه ی بودن با تو نازنین باید خطر کرد ترک غم ترک حسادت ترک این چشمای تر کرد بهتر معنای عشقی تو وجود عاشق من مگه مشه تو نباشی ؟ نمیشه از تو حذر کرد تو یه احساس...
-
در جوانی بارها من دیده ام، سوگ انسان های دوران دیده را
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:45
در جوانی بارها من دیده ام، سوگ انسان های دوران دیده را زندگی با ما چنان بیگانه است، باز کن روی حقیقت دیده را ما ز غفلت در جهان بازیچه ایم ،جملگی در بازی این روزگار در عبورِ از قبور آموختم، کس در این عالم نماند برقرار سهم ما آخر همین خاک است و بس، پس چرا چشم ازحقیقت بسته ایم شادی ما در جهان پایان رسد، عاقبت رخت سفر بر...
-
به من بگو که چگونه شرح دهم
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1402 11:44
به من بگو که چگونه شرح دهم طبیعت پشت پلکانت را که نور را تولدی ست دیگر و جهان را اکتشافی نو عطش ظهر تابستان است و عطر نارنج به مشام مان می خورد از تلاطم گیسوانت به من بگو نگاه محزون مهتاب را چگونه شرح دهم در شب های بی قراری و لبان ترک خورده ی کویر را چگونه دلیل آورم ؟ به من بگو آفتاب را اگر خانه ای هست کجاست ؟ که همه...
-
عشقم زندگی من
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:18
عشقم زندگی من عزیزو نازنینم من متهم هستم حال من خوب نیست عشق در هوا جاری است و پائیز استاد دلتنگی است هوای چشم هایم بارانی است بی تو یک لحظه غم ازمن جدا نیست باتو بودن برای من شیرین و رویائی است بدون تو همیشه دریای دل من طوفانی است. محمد علی مقیسه
-
یکباره طوفان میشود با عطر عشقت
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:17
یکباره طوفان میشود با عطر عشقت این شهر ویران میشود با عطر عشقت در من دو چندان میکنی دیوانگی را قلبم غزل خوان میشود با عطر عشقت پایان ندارد بی گمان غوغای این عشق جانم پریشان میشود با عطر عشقت حتی کنارت دردها معنا ندارند این مرد درمان میشود با عطر عشقت صحرای سوزانم، ولی انگار قلبم لبریزِ باران میشود با عطر عشقت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:15
-
دلم خواهد جهان زیبا ببینم
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:14
دلم خواهد جهان زیبا ببینم همی یاران بسی شیوا ببینم که عشاقان تجلیانِ خلقت خداهم وه که بیهمتا بببینم وفا داران نمادی از تعالی که دنیا را چو آن مینا ببینم تویی سایم دمادم بر سماعم برقصم با خدا لیلا ببینم قسم بر ذکر ان مجنون رسوا به هوشیاری هویدارا ببینم محمد فرد محمدی