-
آنکه جان در تب او با غم پنهانی رفت
شنبه 4 آذرماه سال 1402 10:59
آنکه جان در تب او با غم پنهانی رفت شب مهتاب رسید و شب طوفانی رفت آنقدر ریخته در سینه غمت بر سر من که دل آوار شد و در پی ویرانی رفت به خدایی که مرا عاشق او کرد قسم که مرا عقل و دل و دین و مسلمانی رفت سالها طی شد و ایام جوانی را برد شوق دیدار تو با دیده بارانی رفت بی تو در بستر شب مردم و هی زنده شدم آه از این عمر که با...
-
از یک چیز مطمئنم..
شنبه 4 آذرماه سال 1402 10:53
-
هوا سردتر می شود
شنبه 4 آذرماه سال 1402 10:50
هوا سردتر می شود و جایِ دستان تو در دستانم خالی تر پایانِ کسی در راه است بگویید زمستان نیاید امسال حیدر ولی زاده
-
چه فصل قشنگی همه فصلهای خداوند
شنبه 4 آذرماه سال 1402 10:50
چه فصل قشنگی همه فصلهای خداوند همه خوبند و دلبر چه احساس قشنگی صدای پای آذر صدای باران توی جویباران همه جنگلها خیس از این نم نم باران مثل دی و بهمن و اسفند همه هست اینها لطف خداوند وقتی دارم قلم به دستم همه یاد تو هستم تو خالق جهانی همه گیتی سراسر نباشد جز تو خدای دیگر زهرا عابدی
-
کنار چشمه نشستیم و آب را خواندیم
شنبه 4 آذرماه سال 1402 10:49
کنار چشمه نشستیم و آب را خواندیم هزار واژه این شعر ناب را خواندیم به آبگینه آرامش آه را گفتیم زچهر پر شکنش اضطراب را خواندیم سکون ذهن به آهنگ موج بشکستیم چو ازنسیم حوادث شتاب را خواندیم به سنگریزه اعماق راه ها بردیم چو از کتاب مظاهر حباب را خواندیم کجاست غایت آوارگی ؟ چو پرسیدیم زبیکران سکوتش جواب را خواندیم کنار سایه...
-
عشق جائی ست در تو
شنبه 4 آذرماه سال 1402 10:46
عشق جائی ست در تو که از آنجا می شود به هر جائی رفت پرویز صادقی
-
این غزل را من نوشتم تا شاید بخوانی
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:58
این غزل را من نوشتم تا شاید بخوانی تا کمی از حال قلب بی تاب من بدانی تمام این غزل را من به یاد تو سرودم من که می دانم شاید اتفاقی آن را بخوانی با این غزل می خواهم اعترافی کنم که تو شاید تا به حال هرگز آن را ندانی یک زمانی خیلی تو را دوستت داشتم اما ترسم این بود که در جوابم منفی بمانی ترسم من شاید که بیهوده بود ولی...
-
آمد آتش به دلم کرد و پرید از رویش
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:58
آمد آتش به دلم کرد و پرید از رویش صورتم زرد و دلم خون شده از جادویش حاصل جمع دو تا دفترم و یک فندک دفتر شعر پر از خاطره و تابویش بوی دود از تن قلبم که به او ساطع شد سر کشید از سر ترسش به ته پستویش قلب مستعمل تن سوخته را در انبار شاید او دیده و دستی بکشد بر رویش شاید البته پس از دیدن زخمم، بر تن هل دهد دورترم، پرت کند...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:52
-
عشق یعنی در مقابل تمام جهان ایستاده ایی
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:51
عشق یعنی در مقابل تمام جهان ایستاده ایی به جز یک نفر عشق یعنی قد علم کرده ایی ، به آسمان رسیده ایی ، کوتاه نمی آیی ، به جز برای یک نفر عشق یعنی اخمت مهر حکم یک قاضی ست عوض نمیشود به جز برای یک نفر عشق یعنی خدایی به جبر خلق کرده ای اما لبخندت نصیب شانه های ظریفی میشود همان یک نفر ...... شیرین شعبانی
-
بارها دیدم و نادیده را دم دیده زدم
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:50
بارها دیدم و نادیده را دم دیده زدم دیدم آن دیده را وانگه تبِ آلوده زدم دیده که دیده عطا کرده دم از ایده نزد دیده ام دیده ی او بود دَم از ایده زدم اوجِ امواجِ عروج بود یقین دیده ی سَر کمتر از موجِ حبابم سخن از ریشه زدم آن چه را دیده زِ من دید نیاورد به رُخم هیچ ندیدم دم از دیده ی نادیده زدم آنچه را دیدم عیان بود به نفع...
-
ای با غم دل آشنا شهریار ما
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:47
ای با غم دل آشنا شهریار ما یک جهان قلب عاشق قلب شکسته ی تو آنقدر بلند ایستاده ای در آسمان شعر یک آسمان ستاره فدای اشک چشمان تو بوی گلاب باغ فردوس می دهد اشعار تو رقیه مرادی
-
چهارفصل
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:42
-
هر چه کردم تا رهانم،دیده را از موج چشمانت نشد.
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:37
هر چه کردم تا رهانم،دیده را از موج چشمانت نشد. این چه طوفان بود،که ویران کرده مژگان مرا..... حسن سهرابی
-
بارشی داریم، نم نم
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:36
بارشی داریم، نم نم بر لبانِ خشکِ صحرا تا نشیند، همچو دارو میکند هر زخم درمان بارشی دیگر شناسم سیل جاری می نماید رودِ آرام و زلالی میکند یکباره طغیان خوش نسیمی میشناسم فصلِ تابستانِ گرمی می وزد نرم و زُداید خستگی را از تن و جان تند بادی هم شناسم چرخشیّ و برق آسا بر تنِ عریان و زخمی می زند شلّاقِ طوفان آفتابی می شناسم...
-
گریه میکرد
جمعه 3 آذرماه سال 1402 10:35
گریه میکرد دختر کوچک که گم شده بود و گم کرده بود عروسکش را... مادرش را... پدرش را... عکس گرفتند از گمگشتگیاش در میان آوار جنگ یا زلزله؟ چه فرقی میکند؟ وقتی که آوار امتداد دارد، و هیچ گمشدهای در عکس پیدا نمیشود شبنم حکیم هاشمی
-
اَز عِشق چُنین دَر گَشت؛ مَردی کِه نِکونام بود.
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 11:08
اَز عِشق چُنین دَر گَشت؛ مَردی کِه نِکونام بود. باقیست چُنین باری، مَرگی کِه نَگو نان بود. باری بِه جَهَت، آری؛ یاری کِه بِه دوران بود. با حِفظِ سِمَت می شُد؛ سازی کِه بِسوزان بود. اَز جَهل چُنین دَر گَشت؛ فَردی کِه زِ سوران بود. اَز حِیث دَهَن وا شُد؛ رازی کِه زِ کوران بود. راوی پِیِ عَیاشی؛ قاضی، پِیِ خوبان بود....
-
چنان خیس شده ام
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 11:07
چنان خیس شده ام من از طراوت موسمی باران نگاهت که لبخندشبنم زده ی ابرها را هم دیگر نمی بینم که نمی بینم مهدی برشان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 11:05
-
اندوه دلم کم نشود هرچه تو خواهی
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 11:04
اندوه دلم کم نشود هرچه تو خواهی رازش به کسی گم نشود هرچه تو خواهی مهمان تو بودم به معشوق چه مربوط مربوط شود یا هم نشود هرچه تو خواهی سیاوش دریابار
-
طاقت ندارم دوریت از ما تو دلداری بکن
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 11:02
طاقت ندارم دوریت از ما تو دلداری بکن بنشین کنار پای من پیوسته بیداری بکن دلرا مکن غمگینترین از آیه ها بگذشته ای خواهی به دیدارم بیا ما را پرستاری بکن میچینم از بند دلت من غنچه های عاشقی میبافشم بر موی تو خود را فریبایی بکن گفتم که ترکت میکنم دردوش دیدم آمدی دستورشعرم میدهی گفتی دل آرایی بکن هرگزمرو ازکوی من با شعرخود...
-
کمی آنطرف تر از خاکریز
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 11:01
کمی آنطرف تر از خاکریز در میان همهمه ی آفتاب و سایه ها جوانی بود با عکسی در دست که لبخند فرزندش در آن موج میزد دریای چشمانش به ناگاه عاشقانه جزر و مد میکرد نمیدانم چه احساسی داشت در کنار دود و آتش ؛ شکوفه ی آرزوهایش غنچه داده بود به یاد فرزندش که همچون اقاقی در میان قلبش قد کشیده بود آن شب ، شبِ آخرِ دیدارشان بود ولی...
-
یک فنجان چای
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 10:59
-
تو همان عشق دوران نوجوانیام که
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 10:57
تو همان عشق دوران نوجوانیام که در خواب و رویا دیدمت تو همان زیبای مهربان که در رویا دیدمت و در بیداری ...... تو همان عشق پاک و بی ریا که در آن روز حسرتت را می کشیدم تو همان رویای بیداری من و گریه بعد بیداری ام برای نبودنت تو همان مهر و وفا و عشقی که در نوجوانی گریستم برایم نبودنت شهریار قاسمی
-
هرکجا مینگرمعکستوپیداستهنوز
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 10:56
هرکجا مینگرمعکستوپیداستهنوز خندههایتچقدرتازهوزیباستهنوز بعدتوخندهدگرازلبماکوچنمود خاطراتتو ولی زندهدراینجاستهنوز برمزارتبخدااشک نمی آیدبند گفتجایتومگروایدراینجاستهنوز آنهمه علمراچراخاکتوکردیآخر دیدنتبازفقطدرشبورویاستهنوز منندانمکهچهگویم زفراغت سامان هرکجامینگرم عکس توآنجاستهنوز...
-
آسمان دلم
پنجشنبه 2 آذرماه سال 1402 10:54
آسمان دلم هوای غروبی غم آلود گرفته گویا که خورشیدش به خواب شب رفته مردمان شهرم خسته از تکرار روز و شب ها هر کسی در انتظار پایان آغازی نشسته چهره ها همه غم دل ها همه خون و ماتم دست ها خالی و سفره ها پاره پاره بر لب چشمه ایم و باز هم همه تشنه ایم خاموشیم و دل هایمان همیشه خسته خموشیم و خسته دست ها ز پا درازتر پوست و...
-
من تو را چشم انتظارم شب بخیر
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1402 11:31
من تو را چشم انتظارم شب بخیر روز و شب را بی قرارم شب بخیر من تو را در هر زمان می خواهمت یک تو کم دارم کنارم شب بخیر من جدا افتاده برگ از شاخه ام من دگر شاخه ندارم شب بخیر آسمان دیوار خانه ماه شب شاهدان بر حال زارم شب بخیر از زمین و آسمان دلخسته ام تا سحر شب زنده دارم شب بخیر چون نفس تا پای جان می خواهمت ای نفس بی...
-
دانی که در جهان
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1402 11:31
دانی که در جهان من هم جهانی دارم هر پر پرواز را در خیالم دارم میدانی که خواهر پر پرواز وجودی دانم که تو شبنم ناز سجودی بعد از مادر غمخوار تو هستی تویی خواهر تمام هستی من تویی خواهر مرهم برای رنجغممن وحید آفری
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1402 11:29
-
دوست دارم اسم کوچکت را صدا بزنم
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1402 11:28
دوست دارم اسم کوچکت را صدا بزنم شبیه زمانی که پرنده ای را صدا می زنم تو به پیله ی خود و پرنده به قفس خود نوک میزند وقتی نگاه میکنی فکر می کنم بار دیگر خورشید درآینه نگاه کرده است وآنچه در ماتم دنیایم متبلور شده انعکاس توست راستی چرا جوانه های درخت مایل به سمت تو هستند؟ سالار شمس