-
ای ک در دنیا سیاهت میکنند باهوش باش
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:13
ای ک در دنیا سیاهت میکنند باهوش باش حرف مردم را ب دل جا ده، ز لب خاموش باش در شراب دوستی نوشدارو میزنند مردم این دوره عیارند ، تو صاحب هوش باش گر شبی در خانه ی جانان میهمانت کنند گول نعمت را مخور، مشغول صاحبخانه باش. امیر خلیق
-
پاییز برایم سرشار شور و احساس
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:12
پاییز برایم سرشار شور و احساس آهنگ برگهایش دفتر خاطراتم خنکی هوا ، نیاز آغوش گرمت هر فصل ، خواستنی دارد فصل من و تو سرآغاز یک نیاز در کنارت پیمودن جاده مه گرفته جنگلی میخواهم آب را برهم زنم تا موجی سازم از مهر خبر آمدنت و به سویم آید ومن را غرق در تو کند در سکوت شب پاییزی رایحه عطر تو پخش شود و فصل با تو بودن ورق...
-
پاییز
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:12
-
هراس تنهایی است،
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:10
هراس تنهایی است، شب تنهایی، سرما تنهایی. رود زیبایی است، چشمه زیبایی، نگاه تو زیبایی. روح از تو لبریز است، یاد از تو لبریز، جان از تو لبریز. تو را دیدم مست شدم، تو را دیدم خندیدم، تو را دیدم هست شدم. علی پورزارع
-
به رستاخیز دریا
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:05
به رستاخیز دریا نگاه کن موج در موج از خود برمیخیزد و به خود بازمیگردد شبنم حکیم هاشمی
-
قاصدک در باد میرقصد
سهشنبه 7 آذرماه سال 1402 11:04
قاصدک در باد میرقصد قاصدک بی ساز میرقصد قاصد گفت : خبری دیگر نیست آرزو ها، دنیایی تو خالی است قاصدک رفت ،که بیاید ،با خوبی محسن گودرزی
-
ای یار در خیال امشب من خوش آمدی
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:36
ای یار در خیال امشب من خوش آمدی در این سرای غم زده بسیار خوش آمدی امشب در خیال و خوابم رفتم به خاطرات دوباره باز دیدمت که از سفر تو آمدی رفتم برای دیدنت سر آن کوچه های شهر با یک دسته گل قرمز برای خوش آمدی آنجا نشستم تا بیایی که یک عمر گذشت خشگیده است آن گل قرمزی خوش آمدی انجا نشستم و صد بار تمرین نموده ام تا برای تو...
-
یکی خواست طبیبی به بالین خویش
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:35
یکی خواست طبیبی به بالین خویش فرا خواندن امد شتابان به پیش چو امد طبیب بر سر نا توان طبابت براو هیچ نیامد گران بدو گفت کاویش بر دار بدوش کزان شیر گاوت به گرمی بنوش تو شیر را کم از ما حکیمان مگیر که صد ها مرض را حکیم است شیر که این شیر نه ان شیر درنده است هرانکس که خورده شفا دیده است قاسم بهزادپور
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:34
-
مهر تو گاهی سر کشد
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:25
مهر تو گاهی سر کشد عشق ، مرا پدر کشد زخم ، نظر به دل زند پا ز قدم ، دل بزند زبان ز چرخشش قصور کند فصل خزانِ این سخن شود چشم تا که سخن شود اشک حلقه به چشم میزند تا که دلم سکوت کند داد کدام سو رو کند من که تمام این وجود ، زبان شود سکوت ، چرا فریاد کشد دل که زبان نمیفهمد سکوت ، زبان من شود حسن مرزبان
-
ـآجرک الله یا صاحب الزمان
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:23
-
مهر تو گاهی سر کشد
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:21
مهر تو گاهی سر کشد عشق ، مرا پدر کشد زخم ، نظر به دل زند پا ز قدم ، دل بزند زبان ز چرخشش قصور کند فصل خزانِ این سخن شود چشم تا که سخن شود اشک حلقه به چشم میزند تا که دلم سکوت کند داد کدام سو رو کند من که تمام این وجود ، زبان شود سکوت ، چرا فریاد کشد دل که زبان نمیفهمد سکوت ، زبان من شود حسن مرزبان
-
متصل بودیم
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:15
متصل بودیم باد وزید و به انکار ، رسیدیم شقیقه هایم ، میتپد و ، واژگانم ضعف کرده اند لکنت گرفته ام ، و سکوت ، مرا ، میگردد در قفسه ی سینه ام این تسلسل است که از دست رفته من هیچ گاه عاشق فرآیند ، نبودم بداهه نوازم و در صحنه تجسم میکنم من سوال نیستم پاسخم که صعود ، کوهی از رویاست در تجمعی از تنشهای عاطفی ، وین بخشی از...
-
چـه گـوئی چـرا و چـرا وچـراسـت
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:13
چـه گـوئی چـرا و چـرا وچـراسـت هـمه از تـهی مـغز و حـرص و دغاسـت چـو غیــرت نــبودی ، چـه عـزت بجاسـت؟ به مـزدور مردم دوصــد غـم رواسـت همان خـودفروشان ِ ارزانــفروش ، که با ناکــسان گـرگ سـان همنواست چو با استخوانی شدی همصدا، چــنین نــنگ را ، ایــنچنین انــتهاست هر آن مـی کشیـم از مـن وماسـت خود، که دون مایه ایم و ُ...
-
شامگاه دستی برآوردم به سوی آسمان
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:07
شامگاه دستی برآوردم به سوی آسمان گریه کردم گریه های بی امان تک ستاره با نگاهی از نگاهم دور شد میل ماندن را نداشت آرام آرام کور شد تا که دیدم آسمان با من دورنگی میکند از دلم دوری چنین نیرنگ وسنگی میکند بغضها در گوش سرمستی باد نجوا گرفت شب برای درد بی درمان من آوا گرفت سوز بی سامان سردی بر تن وجانم نشست با خودم بیگانه...
-
انصاف به رفتن به تو صهبا نرسیدن
دوشنبه 6 آذرماه سال 1402 11:06
انصاف به رفتن به تو صهبا نرسیدن بر جلوه ی یقظم زتو اما نرسیدن این راه طلب را به عطشها نتوان یافت کوهست که بر دامن صحرا نرسیدن تا زنده ام از شوق تو بر لب نفسی دم گرم و دمیدن به مسیحا نرسیدن تا چشم گشودم به تماشای جمالت شد محو وجودم ز تماشا نرسیدن از آمدن و رفتن راه تو بود شوق در کارگهی چشمه به دریا نرسیدن در راه تو هر...
-
باز نشانه ها
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:31
باز نشانه ها و پیوندهای بسته چنان که تو با من گره می زنی آفتاب را. ترا در من شاخه ای تنیده از شوق که به سطح روشن یقین می رساندم. مرضیه رشیدپور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:30
-
اتش مزن بر جان من ای اتش این جان من
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:26
اتش مزن بر جان من ای اتش این جان من هرچند بسوزم از غمت ثابت بود ایمان من نام تو گشته این قلم هر لحظه میدارم رقم دیگر بس است ما را ستم ای دلبراین جان من وان خاک پایت را همی کردم به چشمم توتیا تا که بداند قدر تو در زندگی چشمان من ما عشقان سوخته دل پابند عشقیم از ازل عشقت چو بحر رحمت است موج می زند در جان من دارم سخن از...
-
بیدار مانده ام ولی اصلا سحر نشد
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:24
بیدار مانده ام ولی اصلا سحر نشد شب های تلخ وحشت من مختصر نشد می خواستم که پر بزنم از سکوت خویش با زخمهای کهنه ی این بال و پر نشد یک عمر در سکوت خودم گریه کرده ام حتی خدا هم از غم من باخبر نشد سوزاندی و به ریشه من تیشه می زنی یک لحظه چشمهای خودت شعله ور نشد؟ خنجر بگیر دستت و از روبه رو بزن روزی اگر دو مرتبه از پشت سر...
-
خدایی که
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:23
-
هر پرنده ای که پر کشید در قفس نیست
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:20
هر پرنده ای که پر کشید در قفس نیست هر عاشقی که درد کشید معشوق نداشت کدامین اتهامات پاسخگوی من است؟ قاتل منم و زندگی مقتول این ماجرا که میگوید بودن یا نبودن ؟ ماندن یا رفتن؟ بعد ها مهاجر شدم و فهمیدم این هجرت از برای دل نیست... به تو روی اوردم از روی حبس هر نفس معبد صلح مرا تو پناه دادی ای تهی از من دعا کردم که معبودم...
-
در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:18
در دست بانوئی، به نخی گفت سوزنی کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای هر جا که میرسیم، تو با ما چه می کنی خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم بنگر بروز تجربه تنها چه می کنی هر پارگی بهمت من میشود درست پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی در راه خویشتن، اثر پای ما ببین ما را ز خط خویش، مجزا چه...
-
صدای دریا دل انگیز است
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:16
صدای دریا دل انگیز است همچون صدای تو که میگوید تورا من دوست میدارم آرامش دریا را دوست میدارم همچون نوازش های تو که آرامم میکند و مسکن روح با تو دریا را دوست دارم که تو خود دریایی و من ساحل تو ابوفاضل اکبری
-
گُلی کاشتم
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:15
گُلی کاشتم به نامِ تو نیامدی باغچه گریان شد. آگرین یوسفی
-
وقتی درونم مثل شبنم جان بگیرد
یکشنبه 5 آذرماه سال 1402 11:11
وقتی درونم مثل شبنم جان بگیرد راهی به سوی قبله ی ایمان بگیرد در لابلای ادعیه مثل پرستو هی پر زند ، آوایی از قرآن بگیرد قلبم برایت یک کتاب نیمه باز است رحلی گشا تا بارش باران بگیرد انا فتحنا از لبت فصل الخطاب است راضی بیا آغوش تنها جان بگیرد چشم تو را از پشت آیه می توان دید لبخند تو گل از لب خندان بگیرد بغض غمینت پشت...
-
با این که رفتنت دل من را به غم سپرد
شنبه 4 آذرماه سال 1402 11:04
با این که رفتنت دل من را به غم سپرد با این که غم مرا چو یک آیینه کرد خرد در تکه های آینه بین بازتاب عشق با این وجود عشق تو در سینه ام نمرد با اینکه از غم تو خورم خون دل ولی قلب تو لحظه ای غم قلب مرا نخورد هر لحظه من به یاد تو بودم ولی چه سود آن قلب بی وفای تو من را ز یاد برد... امیرحسین بادنوا
-
زندگی همینجاست.
شنبه 4 آذرماه سال 1402 11:03
زندگی همینجاست. همینجا که از میان جمعیت با عجله راهت را باز می کنی. اینجا توی این قطار، کنار همین آدمها که نگاهت را از چشم شان می دزدی. حتی همین لحظه ای که بوی دهانش دارد خفه ات می کند. و آرنجش پهلویت را سوراخ کرده. زندگی اینجاست؛ توی کوچه پس کوچه های شهر، میان گیسوان سیاهت همینجا در عمق اندوه چشمانت، لا به لای این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 4 آذرماه سال 1402 11:02
-
بیخیال روزهایی که نبود نشد نخاست
شنبه 4 آذرماه سال 1402 11:00
بیخیال روزهایی که نبود نشد نخاست من نیز می روم به سویش مینویسم... قلبم قلم دست شده دفتره خاطراته تلخم بیشتر از شیرینیش شده اما من ماهر تر از تلخم میکشم میکشم میکشم رقص می دهم ب مدادهایم پوران گشولی