-
مرا از پاره ای آتش مترسان
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:29
مرا از پاره ای آتش مترسان که در سینه فروزد لیک آسان ز قلب اخگرم یک جرعه ی تلخ ورای زهر عشق خود بنوشان هلاهل کی بود درمان دردی چو هر دم می زند بر زخم جوشان به جنگ نا برابر کی فتا دند ؟ از آن روزی که خدعه شد فراوان گشودند پر به سویت طفلکانی چو غزه خاک خون گشت و هراسان بخوان امن یجیب المضطر از سوئ کدامین دل کند طاقت بدین...
-
باز هم خواهی آمد که دوباره صدایت کنم
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:27
باز هم خواهی آمد که دوباره صدایت کنم باز هم خواهی آمد که دوباره براهت کنم باز هم خواهی آمد که مونس جانم باشی باز هم خواهی آمد که دوباره نوایت کنم باز هم خواهی آمد که آن ستاره حالم باشی باز هم خواهی آمد که آن فرشته راهم باشی باز هم خواهی آمدکه آن سخن های خوبت باز هم خواهی آمدکه آن نوشته نابم باشی بازه هم خواهی آمد که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:26
-
نگذار به دنبالت بگردم
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:24
نگذار به دنبالت بگردم پیدایم کنم نزدیک شو بگذار گوشم داغِ نفسهایت شود آنگاه از صمیم قلب، به من دروغ بگو در مورد امروز گذشته آینده، من با حرفهای ناراست، ناتمامم با حقیقت، تمام، در گوشم زمزمه کن بر گُردهام حکمرانی کن، تحت لوای تو از زیر بار آزادی آزادانه شانه خالی خواهم کرد، لطفا به اسارت دروغی عطا فرما هر چند کوچک...
-
.... روزی راهت را آخر خواهم _ گرفت _
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:22
.... روزی راهت را آخر خواهم _ گرفت _ " با انتقام گنجشکها " و بهای سنگ هایی که دور دلم چیده ام! محمد ترکمان
-
سوگند که عشق،
یکشنبه 19 آذرماه سال 1402 11:21
سوگند که عشق، قیامت را،در وادیِ چشم ها برمی انگیزد آنگاه که فاصله ها ،در تمنّای عشقی ناب گره می خورد و زمانی که ابلیسِ وسوسه می رود، در دل،پیامبرِ عشق ظهور می کند و سوگند که هوس، زمانی که براندامِِ خواهش می پیچد، نگاهی باکره، معصومیّتش را به حراج می گذارد.، وچون روسپیِ هرجایی، در آغوشِ تمنّای گناهی می خزد.. . روح...
-
چشمان سیاهت آخر تقدیر است
شنبه 18 آذرماه سال 1402 11:06
چشمان سیاهت آخر تقدیر است گردش چشمانت آه دامنگیر است ارتشی باید بسازم سیل مژگانش کنم اسیر دام عشق ات بی تقصیر است مجید حیدری
-
آدمها با آغوشهای فروبسته میمیرند
شنبه 18 آذرماه سال 1402 11:05
آدمها با آغوشهای فروبسته میمیرند با لبهای بیرمق و چشمان بیتفاوت آنها با فراموشی شعرها نامها و یادها میمیرند تو همه اینها را میدانستی و بیشتر از اینها را نیز اما .. علیرضا غفاری حافظ
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 18 آذرماه سال 1402 11:03
-
سحرم به نور چشمت ، شده روشن ای مسیحا
شنبه 18 آذرماه سال 1402 11:02
سحرم به نور چشمت ، شده روشن ای مسیحا چو رسی به جان مرده ، نفسم شود شکوفا . شب و روز تیره رفته ، شده پر فروغ جانم چه خوش است دیدن تو، به نگاه پر تمنا . صنما تو دلبری کن، که دل از دلم، ربودی به صفای خود بیآرا ، شده ای به دل تسلا . تن خسته را به مرهم ، به نوازش نگاهت دل عاشقم به مهری ، که شود مرا هویدا . به کویر تشنه ی...
-
باشهدا
شنبه 18 آذرماه سال 1402 11:00
-
خالق عشق شب را آفرید
شنبه 18 آذرماه سال 1402 10:59
خالق عشق شب را آفرید تا تولّد کند روزی جدید شب سکوت است و سکوت است و سکوت با خیالت می روم به برهوت تو که نیستی شب پر است از کمبود کاش بودی می کردم بر تو را سجود سجودی با تمام وجود به شکر اینکه ندارم کمبود مهدی فلاح
-
به سلطه شاخه در آمد
شنبه 18 آذرماه سال 1402 10:57
به سلطه شاخه در آمد سیب «کیسه کرد ماستش را» پاییز فروغ گودرزی
-
دیده را بستم که در خوابم تماشایت کنم
شنبه 18 آذرماه سال 1402 10:56
دیده را بستم که در خوابم تماشایت کنم دشت و صحرا را بگردم بلکه پیدایت کنم من به دردت مبتلایم عاشقی دیوانه ام در تکاپویم که روزی مست و شیدایت کنم ناز چشمانت به جانم میخرم محبوب من در جهان آوازه باشی چون زلیخایت کنم وقت تَرسیمت نگارم!! با هزاران آرزو پالتم را دست گیرم طرح سیمایت کنم می کَنم من بیستون را با دلی پر از...
-
از این پوکه های زرد پیداست
شنبه 18 آذرماه سال 1402 10:54
از این پوکه های زرد پیداست شکارچی غم است پاییز علیرضا سعادتی راد
-
به جهان من قدم بگذار
شنبه 18 آذرماه سال 1402 10:53
به جهان من قدم بگذار با پای برهنه اندوه من بسیار است از کوچه های خیال از پنجره ی تنهایی، تو را آرزو کردم موی سپیدم خبر از چه می دهد کجای زندگی تورا گم کرده ام قاصدک، عطر تنت را می زند دل من، به دیدار تو باز خوش می شود صبر من، بسیار است و بسیار سارا شهریاری مقدم
-
باد سرد پاییزی به باغ سبز زد و نابود کرد
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:39
باد سرد پاییزی به باغ سبز زد و نابود کرد تمام اشکهای ماه را دو تا دریاچه خون کرد صدای خش خش برگها در رگهای زمین پیچید پرستو سرما را حس کرد از آن سرزمین کوچید لباس تیره شب را تمام ابرها پوشیدند تمام چشم ها غم را تو چشم آسمان دیدند کوچ پایان بهار بود، دلم آن باغی، که شد ویران زوزه باد آواره کرد، پرستو را چو روحی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:38
-
به جهان مینگرم تو چطور؟
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:33
به جهان مینگرم تو چطور؟ صحنه ایست گاه پر از حادثه ها چه خوشی اش چه بدی اش می گذرد می گذرد چه بخواهم چه بخواهی چه نخواهم چه نخواهی می گذرد می گذرد من در این فکرم که چرا می گذرد گر بخواهد برود پس چرا می اید وز در این امدن و رفتن او چه حکایت پنهان گفته اند که خدا داند و پس پس چرا پس چرا می پرسد من که در تردیدم تو چطور ؟...
-
قرعه ای زد در زمان آغاز شد ما را دچار
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:31
قرعه ای زد در زمان آغاز شد ما را دچار چنگ در دنیا زدیم و گشته بر قسمت سوار در میان پنج و شش وامانده در این روزگار بند بر گردن زده چرخ و کشاند چون حمار على اسلامى مذهب
-
کودکی
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:29
-
باشد عشق یا دیوانگی او را میخواهم
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:26
باشد عشق یا دیوانگی او را میخواهم من این دیوانهی عاشق را میخواهم گر این معشوقه دیوانه باشد من این دیوانه را میخواهم اگر این دیوانه بازی باشد من این دیوانه بازی را میخواهم باشد عشق یا دیوانه بازی اسمش من این همه دیوانگی را میخواهم شما بگویید دیوانه ام من من که میدانم معشوقم را میخواهم محمد محمدی
-
فکرم به جنون بود
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:24
فکرم به جنون بود که مهراوه نشان شد افشرده غم بودم و غم ها به نهان شد پنهان نمودم ز همه راز دلم را رخساره گواه بود که بر دیده عیان شد چون صبر سر آمد خبر از او نگردید دستم به دعا بود که آهی به فغان شد دوریم ز دیدار و از فاصله دل خون نازم وزش باد مرا نامه رسان شد عبدالمجید پرهیز کار
-
شب در فراق یار و با دلی غمگین بی قرار
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:23
شب در فراق یار و با دلی غمگین بی قرار شب زنده دارم و با رقص مه گین بی قرار گفتی که عاشقانه ای بسرایم برای تو با من غریبه اند در این حزین بی قرار دیگر به جنون از تو جدا می کند مرا این کوره راه سنگلاخ و زمین بی قرار این روزها عاشقانه عشق می ورزم چو بوی عود و اسپند بر شعله آتشین بی قرار شبها در خواب و رویا تکرار می شوی...
-
به پندار هر کس همه در خطاست
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:19
به پندار هر کس همه در خطاست که او عاقل است و رهی بی ریاست جهان را سپاری اگر دست او به یک لحظه خواهد کند زیر و رو فقیر را نشاند به جای غنی غنی را کشاند به پای دنی جهان را گلستان کند چون بهار خجل گردد از کار او روزگار چنان داد ستاند ز ناباب و باب نه سیخک بسوزد نه در سیخ کباب چو پندار و گفتار و کردار نیک همه را بخواند به...
-
سمفونی تر از افسانه خیالیت
جمعه 17 آذرماه سال 1402 11:16
سمفونی تر از افسانه خیالیت چیزی نیست جز لحظه برگشتنت افسوس که نه آمدنت خیال شد نه برگشتنت واقعی بود ... یزدان عطار
-
دل بی قرار ما را هوس قرار باید
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:15
دل بی قرار ما را هوس قرار باید طلب نگار شیرین جگر شکار باید ره این قدم نشاید برسد به درگه دوست گذر از زمان هجران سفر دراز باید شب و روز ما سحر ندارد که درآید آفتابی شفقی در آسمان زد نگه خمار باید هر دو عالم شده حیران زنبودنت یار ز برای بودن تو، تب انتظار باید عطش دلم روان شد دلم از درون بگداخت عطش لبان تشنه دل بی قرار...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:14
-
باز هم انکار در جریان ذهنم پر کشید
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:13
باز هم انکار در جریان ذهنم پر کشید خشکی طاعون طبعش را به شعر تر کشید یک ممیز از حواشی آمد و در متن شعر خط قرمز بر گلاب تازه قمصر کشید ذهن بیماری که شیر عشق را از ظن خود فاقد پا و سر و یال و دم و پیکر کشید ذوق زیبایی و عشق و عاطفه با این عمل از دل و ذهن و وجود مردم ما پر کشید دایهای شد او طلب ناکرده بر نوزاد فکر بر...
-
جدایی تاریک است و گس
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1402 11:12
جدایی تاریک است و گس سهم خود را از آن میپذیرم تو چرا گریه میکنی؟ دستم را در دست خود بگیر و بگو که در یادم خواهی بود قول بده سری به خوابهایم بزنی من و تو چون دو کوه، دور از هم، جدا از هم نه توان حرکتی نه امید دیداری آرزویم اما این است که عشق خود را با ستارههای نیمه شبان بهسویم بفرستی... "آنا آخماتووا"