| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نه
گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه
هـــرچه گویی "دوستت دارم" به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه
تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا
دوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه
دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که باز
با غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه
قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــان
بار دیگـــر می کنــم خواهش ولی اصــــرار ، نه
گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی
آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه
می روی اما خودت هم خــــوب می دانی عزیـــز
می کنی گاهــی فــــرامـوشم ولی انکـــار ، نه
سخت می گیـری به من با اینهمه از دست تـو
می شوم دلگیـــر شایــد نازنیــن ، بیــــزار ، نه
"پریناز جهانگیرعصر"
آه از آن نگاه
واژه میشوم، مرا مرور میکند
سنگ میشوم، مرا بلور میکند
شیشه میشوم، ز من عبور میکند...
| عبدالجبار کاکایی |
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
زندگی درد قشنگیست به جز شبهایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد
یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!
شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم، ولی
من به تو، او به نماز خودش ایمان دارد
اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد
"من از آن روز که در بند توام" فهمیدم
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
"علی صفری"
اگر سفره دلم را
برایت باز کنم
می آیی تا با هم
جمعش کنیم؟!
"ایلهان برک"
شاعر و مترجم ترکیه ای
" هَلْ رَأیْتُ
الْفَجر یَطْلَعُ
مِن أصابع مَن تُحبُّ؟ "
آیا ندیدی
خورشید از انگشتان کسی که،
دوستش میداری طلوع میکند؟
| محمود درویش |
از هم
به هم گریختهایم؛
از خاک
به زیر خاک؛
و انگار تمام جادهها را
با پرگار کشیده است!
و انگار مرگ نقطهای است
که به پایان تمام جملهها میآید...
| گروس عبدالملکیان |
دگر آرام در جانم نمیماند شبی آرام
به هر سو میدود این فکرِ سرگردان، چو بادِ خام
دلم چون موجِ بیساحل، پر از فریادِ بیمرز است
نه راهی پیش پا دارم، نه امیدی به فرجام
به هر اندیشه، صد تصویرِ بینام و نشان آید
که گم گردد میانِ اشک، در آیینهی ایّام
چه میجویم؟ چه میخواهم؟ نمیدانم، نمیدانم
که گاهی گریهام خندان، گهی لبخندم آشوبکام
جهانم شعلهور گشتهست از تردید و از پرسش
خموشی هم نمیکاهد ز این آتش، ز این آلام
تو ای آرام جان، ای مرهم اندیشهی آواره
بیا، شاید دلم بیتو شود روزی دگر آرام
ابوفاضل اکبری
