یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

رقصِ باران در مهِ پائیز غوغا می کند

رقصِ باران در مهِ پائیز غوغا می کند
برگ ریزان خزان از رنگ غوغا می کند
من به رنگ ، پاییز را بر بوم دل جویم بسی
زین طرب رنگین کمان از رنگ غوغا می کند
آنچنان در رنگ غرق است آن درختِ باغِ ما
هر دل و صاحب دلی را شور و شیدا می کند
جویباران رنگ رنگ ، جاری به بحر
بحر زیبا زین طرب مستانه غوغا می کند
شاخه ها لخت و زمین پوشیده رنگ
آذر است و مهر و آبان ، رنگ، در رنگ می کند
بوم دل رنگین ،چنان رنگین کمان در کوی عشق
مهربانی را درخت چون عشق بر پا می کند


سرالله گالشی

می فشانی گیسوانت را چو بر رخسار خویش

می فشانی گیسوانت را چو بر رخسار خویش
می بری دل را به زیر یوغ و‌ استعمار خویش

دل بزن  امشب به دریا  و به ساز من برقص
تا بکوبم  پنجه را مستانه بر گیتار خویش

قتل نفس سرکش الاماره را از من نخواه
تا ندادی بوسه ام از گونه ی تبدار  خویش


هر شب از هجران رخسار تو خالی می کنم
دق سنگین دلم  را  بر سر خودکار خویش

می شوم  عطار،   باغ دلکش فیروزه کو
تا بریزم لای شب بوهای تو اشعار خویش

چشم در راهم خماری ِ مرا درمان‌کنی
با همان گلبوسه های مُسکر و کشدار خویش

شب شد و من ماندم و دلتنگی و شعر جنون
شانه می خواهم برای هق هق خونبار خویش

محمد علی شیردل

صبح،تکرار نیست

و صبح
فرق دارد
صبح،تکرار نیست
اتفاقی تازه است،
صبح هیجان دارد،
که امروز
شاید...
اما...
اگر...
صبح اُمید
فراوان دارد،


مروت خیری

باغ ما بی برگ است اما مهمان عزیزی دارد

باغ ما بی برگ است اما مهمان عزیزی دارد
گریه‌اش پنهان، اشک‌هایش خون، دل غم دیده ای دارد

بر اسب یال افشان زردش چون خرامان میرسید
خبر از فصل جدایی و خزان خنده ها دارد

گویند پائیز این فصل خزان پادشاه فصلهاست!
لیک کس ندانست چرا حال عجیبی دارد


غمگین و هراسان حال و شبم تاریک است
فصل غریبیست دلم بغض عجیبی دارد

اشک بی ذوق نهان بر آیینه‌ی لبخند جاریست
خنده هایم آهیست که شکل دگر دارد

آه من نیست دلیلش فصل پائیز و خزان
حال بی تاب دلم تفسیر دگر دارد

مصطفی محیسنی

یک قرار معمولی

یک سلام
یک قرار معمولی
که هیچ کجا ثبت نمی شود
دلی که بیقرار
حرف‌های ساده باران می شود
یک بودن
چقدر پر از سکوت حرف می زند

غلامرضا تنها

در ژرفای آبی

در ژرفای آبی
دریا موج می‌زند
رؤیایی که از تب
هذیان می شود

هر موج
پرسشی‌ست
بی پاسخ
بر می‌خیزد
و باز می‌گردد
به دریا

در دریا
فانوسی
می سوزد با خود
و نورش
اعترافی
بر پوستِ نمناکِ آب
که از مرگ
به رقص
و از عمق
به سطح
رنگ می بازد

زمان
تکه‌ ای سنگ
هر بار
پرتاب می‌شود به عمق
صدای افتادنش اش
بر اندام صدف
به گوش می‌رسد
از فاصله ها

گوش می‌سپاری
آیا
می‌دانی
این پژواک سکوت
آینده است
یا
گذشته
یا
ناگفته‌ای
که هرگز
یارای گفتن اش
بر کس نیست


الا شریفیان