دلم گرفته باشد و ....
تو نباشی !
و من ...
جایی میان سطرهای این شعر؛
مرده باشم !
دلت که گرفت ...
این شعر را بخوان؛
مـــــن
جایی ...
میان سطرهای این شعر
مــــرده ام!
"کامران رسول زاده"
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
جادهای بیپایان
از رگهای من شروع میشود
و هر چه جلوتر میرود
کوتاهتر میشود،
آنقدر کوتاه
که در نهایت از خودش عبور میکند
و دوباره از سینهام سر درمیآورد.
در مغز من
یک بیمارستان متروکه هست
که هر شب
بیمارانش برمیگردند
تا دوباره اشتباههای پزشکیشان را جشن بگیرند.
آفتاب
با بطریهای خالی ویسکی طلوع میکند،
و ماه
یک پرستار معتاد است
که هر چند دقیقه یکبار
سرمها را روی زمین میریزد.
شب،
یک حفره است که خودش را لیس میزند.
از دور،
چند انسان شبیه کبکهاییاند
که داوطلبانه توی تفنگ میپرند.
راه میروم،
ولی ردپاهایم زودتر از من
به مقصد میرسند
و همانجا خودشان را دفن میکنند.
هیچچیز سر جای خودش نیست
مگر کفنی که برای کودکان دوختهاند
و حالا به سایز آدم بزرگها میخورد.
کسی میخندد،
و خندهاش مثل یک ارهی برقی
از دیوار رد میشود.
من هم میخندم،
ولی دندانهایم
یکییکی فرار میکنند
و در یقه پیراهنم پناهنده میشوند.
و بله،
احتمالاً همین حالا
یک جنازه دارد این شعر را میخواند
و از خودش میپرسد:
د آخه به این مزخرفات هم میگن شعر؟
سپهر امریاس
دور دست نیافتنی!
دوستت می دارم
چونانِ رودخانه ی خشکی
که ابر سرگردان را
به لب های تو تشنه ام
چونانِ شاعر تبعیدی
به خون دیکتاتور
دور دست نیافتنی!
کاش ارغوان بگوید
ادامه دهنده ی کدام راه نیمه رفته ام
آن هنگام که دختران کوچک را
از پیامبران پدوفیلی پس گرفتم،
خانه ی خدا را
روی سرش خراب می کنم
دور دست نیافتنی!
راستی!
پس از تمام ناگوار ها
دوست داشتنت
هنوز جان بخش است
من از ویرانه ها تو را
و از تو خودم را
دوباره پیدا می کنم
محمد امین ناجی
دلم گرفته باشد و ....
تو نباشی !
و من ...
جایی میان سطرهای این شعر؛
مرده باشم !
دلت که گرفت ...
این شعر را بخوان؛
مـــــن
جایی ...
میان سطرهای این شعر
مــــرده ام!
"کامران رسول زاده"
باید آمدنت
آنقدر بویِ ماندن بدهد
که من
از صد قدمیِ راه
شهر را خبر کنم
در میدانِ شهر باله برقصم
و همه را وادار به خندیدن کنم
باید آنقدر دستانت
محکم دستانم را بگیرد
که مردم خیال کنند
ما به هم چسبیده ایم
و ما در دل بخندیم به دلسوزیشان
و من در دل ذوق کنم
از عاشقیمان
باید قهر کردنمان تازه باشد
من خسته ام از قهرهایِ تکراری
از این قهرهایی باشد که
من با اخم یقه ی پیراهنت را صاف می کنم
تو با لبخند نگاهم می کنی
من باز به کارم ادامه می دهم
و تو یواش در گوشم می گویی :
یقه که کنده شد هیچ
این دل هم از این همه اخم
تکه تکه شد
می شود آشتی کنی؟
باید آنقدر چای دارچین بنوشیم
که دیگر چای فروشِ محله
نامِ چای دارچین را
بگذارد :
چایِ عشق..
باید یاد بگیری
دستِ رابطه در دستانِ توست
یا رهایش می کنی به امانِ روزگار
یا در آغوشش می گیری
نوازشش می کنی
بزرگش می کنی
پیر می شوی به پایش ...
"عادل دانتیسم"
نه زلیخا حریف دیوانگی های من
نه یعقوب حریف گریه های شبانه من
هفت سال نه ، تا هفتاد نسلم
عشق ترا در قلبم ذخیره می کردم
فقط اگر تو آنی بودی که می پنداشتم
"نسرین بهجتی"
عاشقان یکدل
در تاریکی شب نیز راه کوی یار را گم نمی کنند
کاش لیلی و مجنون زنده می شدند
تا من راه عشق را به آنان دهم
"یوهان ولفگانگ فُن گوته"
اگر سفره دلم را
برایت باز کنم
می آیی تا با هم
جمعش کنیم؟!
"ایلهان برک"
شاعر و مترجم ترکیه ای
