یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یلدای بی گیسو

یلدای بی گیسو

شانه می‌کشد
شب
بر گیسویِ آب

ماه
سکه‌ای بی‌وطن
برمی‌گردد
از عصیانِ غروب
و طلوع می‌کند
در کفِ تردیدِ دریا

یلدا
تقویمِ مکثِ جهان
ثانیه‌ها
چونان کفش‌هایِ از تن برآمده
با پایِ برهنه
قدم می زنند
بر فرشِ آب

رهاتر کن
گیسوان را
تا انتهایِ افق
هر موج
دستی‌ست
که بر می گردد از فرداها
و تو را
از بر می خواند
چونان سوره‌ای نهان

دست ها را
بر شب بکش
قد می‌کشد
گیسوان ات
نه یک لحظه کم‌تر
نه یک ستاره بیش‌تر


الا شریفیان

وارش باران گیلان می‌ زند بر جان من

وارش باران گیلان می‌ زند بر جان من

می‌دمد گل های زیبا از دل حیران من

رودسر آرام و موجی سوی ساحل می دود

می‌برد آواز دریا خستگی از جان من

جنگل سبز سراوان می‌دهد بوی بهار

می شود هنگامه ای در یادها گیلان من

شالی خیس وطلایی می‌ فروزد چون نگین

می‌رسد از خوشه هایش روشنی بر جان من

باد و بارانی ز کوهستان به صحرا می‌وزد

آمده از سوی دیگر یار خوش الحان من

لاله‌های واژگون در کوهساران رسته اند

می‌ دمد در قله ها پرَِسیاووشان من

می شود دریای طوفانی به رنگ آسمان

می‌نهد خورشید سرخی بر سر گیلان من

هر نسیم از کوه آمد با نوا و شور و شوق

می‌برد اندوه دیرین از دل ویران من

گیلک و باران و دریا، عشق را معنا کنند

می‌رسد از کوه و دریا مهر جاویدان من


محمدرضا گلی احمدگورابی

شرح حالی بنویسم برپیرت ،جانا

شرح حالی بنویسم برپیرت ،جانا
که دراین راه شوم دامنه گیرت، جانا
توشدی شمس منِ غمزده چون مولانا
شده ام جام بدست مست واسیرت ،جانا
به تو محتاج چوشب بر دو نگاه مهتاب*
مرده بر خاک چوماهیِ اسیرت ،جانا
به ادب شیر،به تدبیر تودریا صفتی
دشمنان تو شدند معرکه گیرت ،جانا
گر(شباب) از قفس جسم رهایی یابد
روی بام توفرود وغم پیرت ،جانا

عباس مقدسی

این که می گویم نباشد جان عاشق تر ز من،

این که می گویم نباشد جان عاشق تر ز من،

یعنی این که:

نیست مشتاق وجود نازکت شیدا، چون من،

یعنی این که:

در دلم چندان نشستی با همه لطف وجودت

یعنی این که:

که نماند از من نشانی از خود من

یعنی این که:

خود تو می دانی چه کردی با دل زارم که جز تو

یعنی این که!

کس نداند این جنون از چیست در من

یعنی این که!

هر که پرسد قصدم از تکرار طوطی وار من

یعنی این که

با زبان شعر با صد راز گویم باز من

یعنی این که ...

مرتضی عربلو

چگونه میشود که گاه گریه خنده میشود

چگونه میشود که گاه گریه خنده میشود
رها ترین پرنده هم اسیر و بنده میشود

نفس همان که یاد او نمیکنیم ، ناگهان !
گرانترین دوایِ یک شکسته‌ دنده میشود

برنده می‌بَرد ولی غرورِ خواب آورش
بلند گشته لاکپشتِ ما برنده میشود


پرنده بنده میشود برنده مانده در مسیر
درختِ سرکشی که زود خُرد و رنده میشود

زمینِ گرم میخورد رفیق نارفیقِ ما
دوپای قلدر از زمینِ گِرد کَنده میشود

و قویِ عاشقش‌ اگرچه خوش صدا نبود‌ وُ نیست
نماد عشق و عاشقی ی هر تپنده میشود

چه شاعری که بال و پر ندارد و به لطف شعر
در آسمانِ چشم دلبرش پرنده میشود

میثم علی یزدی

دنیا را نگه دارید

دنیا را نگه دارید
می‌خواهم‌ پیاده شوم...
چرخش تند روزگار
سرگیجه‌ام را به دوش می‌کشد


طیبه ایرانیان