| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
به روزی میتراشد سنگِ صحرا را
مناسب با علایق خط بتها را
دو کارش با دو دستانش کند بت ساز
و او با سوز میخواند دعاها را
که آدمها خدایی سود ده خواهند
به عهدی هم تراشد نفسِ پیدا را
که با عقلش و در ذهنش بسازد رب
کند خود را بهشتی، دوزخی ما را
خدایش در تناسب با مزایایش
دهد فتوا، کند باطل رواها را
#مهدی_فصیحی_رامندی
باز آمدم از چشم تو یک شعر بسازم
دستم به قلم ماند و نشد وای ز چشمت
در چشم تو یکدشت پر از لاله مشکی
پنهان شده ، من دیده ام ای وای ز چشمت
از چالهی لبخند تو در چاه نگاهت
افتادم و عاشق شدم ای وای ز چشمت
پیراهن یوسف چو به یعقوب رساندند
بینا شد و فریاد زد ای وای ز چشمت
#سید_حامد_قائم_مقامی
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
آن به هر لحظه تبدار تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانم که دماوند منم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بند توام آزادم
بی تو بی کار و کسم، وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی، من مفلوک دو مشتم خالیست
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ساطورم
#علیرضا_آذر #امیرعباس_گلاب #بمب_جنون
قطعه ای از شعر #تومور2
رفتم که از دیوانه بازی دست بردارم
تا اَخم کردم مطمئن شد دوستش دارم
واکرد درهای قفس را گفت: مختاری!
ترجیح دادم دست روی دست بگذارم
بیزارم از وقتی که آزادم کند، ای وای!
روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم
این پا و آن پا کرد گفتم دوستم دارد
اما نگو سر در نمی آورده از کارم!
از یال و کوپالم خجالت می کشم اما
بازیچه ی آهو شدن را دوست می دارم
با خود نشستم مو به مو یادآوری کردم
از خواب های روز در شب های بیدارم
من چای می خوردم به نوبت شعر می خواندند
تا صبح، عکس سایه و سعدی به دیوارم
#مهدی_فرجی
قرار نشد/ فصل پنجم
یاز می گیرد به خود عطر تو را پیراهنم
دست تو پیچیده دور عاشقی های تنم
پا به پایم آمدی تا بستر شب های من
نبض دستان تو را حس کرده ام بر گردنم
آن شبی که ماه من در برکه ی چشمت نشست
شد نگاهت در سیاهی چلچراغ روشنم
در اتاق خالی ام عطر نفس های تو نیست
رد انگشتان تو جا مانده روی دامنم
میتپد قلبم برایت بی گمان عاشق شدم
شانههایت تکیه گاهی شد برای ماندنم
فرصتی دیگر نمانده بی سبب دل دل نکن
پیچک احساس تو پیچیده بر پیراهنم
مینا مدیر صانعی
هر که را بینی غمی دارد ،غم من دیگر است
زهر تلخی از فراق روی تو در ساغر است
رفتنت آتش به جان زد ،گریه ام سیلاب شد
در وجودم از تب هجران شرار و اخگر است
مهر تو در دل نشسته،مهربانم جان من
نام نیکت بر زبان دوستان چون گوهر است
کاشکی از تو خبر آرد نسیم صبحدم
چشم من تا لحظه ی آخر به دنیا بر در است
زندگانی را بقایی نیست ،یک یک می رویم
باز دیدار عزیزان بهر روز محشر است
آمدم بر خاک پاکت با نثار فاتحه
در گلستان وفا هر گل که بینم پر پر است
داغ تو هر چند باشد سینه سوز و جانگداز
یاد تو اندر خیال و در حریم باور است
فاطمه فارغ
اندوه تو در شبانه روزم جاری است
این حال مضارع من استمراری است
با چشم تو انقلاب کردم دیدم
جمهوری عشق گریه اش اجباری است
خزاعی
