یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

دل از من چشم شهلا دلبر از تو

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من، کوثر از تو

بنه بر جان فایز، منت از لطف
سر از من، سینه از من، خنجر از تو


فایز_دشتی

شب گم شده در سیاهیِ چشمانت

شب گم شده در سیاهیِ چشمانت
شد رودِ ستاره راهی چشمانت

قربان نگاه تو که اقیانوسی
افتاده به تور، ماهیِ چشمانت

جلیل_صفربیگی

چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!

چون کس نرسد به وصل دلخواه ای دل!
تو هم نرسی، چند کنی آه ای دل!

می پنداری که ره توان برد بدو
هرگز نتوان برد بدو، راه ای دل!


عطار_نیشابوری

زمستان بود

زمستان بود
و من
تنها وَهمِ گرمایِ تو را
بر تن می‌پیچیدم
چون پتوئی از نور.

تو
با هر پلک زدن
بهارِ ممنوعی را آبیاری می‌کردی
و من
ریشه‌هایِ تشنه‌ام را
در سایه‌ات می‌کَندُم
بی‌آنکه باغبان بداند
که گُل،
نیاز به نام دارد.


دوستت دارم
سفرِ یک قطرهٔ ابر است
به سمتِ دریایی که هرگز
خود را ابر نمی‌خوانَد.
و من
این همه دریا را
در خلوتِ یک چَشم‌به‌هم‌زَن
پنهان کرده‌ام.


حسین گودرزی

تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی

تو در معادله های چـــهار مجــهولـــــــی
به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی

ببین دوباره مـــــرا در خودت کـــم آوردی
که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی

من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها
کـــــه می رسد به تو از این روابط طولــی


دو تا پرنده که از پشت بام می افتند
دو تا پرنـده در این اتفاق معمولــــی-

« شبیــــه بچگیای من و تــــو هـــــی مردن »
« دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ »

نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟
دو چشــــم قرمز خسته شبیـــه گلبولی-

که لیز می شود از بوسه های غمگینت
تو در تصّـــور من شکل فعل مجهولـــــی

فاطمه_اختصاری

از این شرارِ درونِ به عشق مایلِ من،

از این شرارِ درونِ به عشق مایلِ من،
بجز خیال مکدّر چه بوده حاصل من؟

بدان که در عدمت چون جزیره متروکم
هوای رهگذری نیست در سواحل من


امید "جان زدنت"* بود هر شب و روزم
نبودی و چه هدر شد خیال باطل من

صبورم و نکنم من شکایت از آنکس
که عقد و عهد مودّت گسست با دل من

به هر کجا که نشینم کمال بی ادبی‌ست
که ایستاده خیال تو در مقابل من

بیا و قاصد من شو، تو ای شهاب امید
رسان محبت من را به ماه کامل من..

محمود گوهردهی بهروز

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟

و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست؟

جان جان‌ست و گر جای ندارد چه عجب
این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست؟

غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست؟

پرده روشن دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟


"مولانا"