| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
دوستت دارم ،
گاهی...
آن دم که قلبم
به یادت هیاهویی دارد
آن گاه که
موجِ احساس
دریای آرام دلم را
آشوب می کند
آشوبی گرم و شیرین...
آنجا ،
همان لحظه
دوستت دارم
سمیه کریمی درمنی
اینجا شکسته میشوم از دست میروم
پیشِ خدایمان خودم از قصد میروم
دیگر توانِ ماندنِ من نیست بیش از این
من میروم، زِ کوچهٔ بُنبَست میروم
هر لحظه با خیالِ تو هُشیار بودهام
این لحظه با خیالِ تو سَرمَست میروم
من هستیاَم به پایِ نگاهَت تَباه شد
بیاِعتنا از آنچه مَرا هست میروم
با قلبِ پُرشکایتَم این لحظه بیدِرَنگ
پیشِ کسی که بختِ مَرا بَست میروم
محمد جوان بخت
آگه شدم که دلبر من در بر دلدار مشهد است
سودای عشق من اکنون به بازار مشهد است
به شوق دیدن رویش همه شب پر میکشد دلم
همچون کبوتران دور حرم گرفتار مشهد است
دل از پس هزار فرسخ و صد راه نا عبور
با هر سلام که میدهدش انتظار مشهد است
قلبم دو پاره میشود، از شوق دیدار آن دیار
یک تکه پیش یار، دگر به در شهریار مشهد است
گویند دعا به زیر گنبد شاهش اجابت است
پس قبله نماز هر شب قلبم به دیوار مشهد است
روزی رسد که همنفسش در حرم کنم دعا
این آرزو هنوز بر دل من ز دیدار مشهد است
من در مزار شاه ولایت، خسته و بی نور و ساکتم
لیلای ناز من ولی مهشید شب تار مشهد است
یعقوب فرهمند
در مصاف چشم تو
و قلب من
من به خودم باخته ام
دچارِ خودم
در عشق تو
به خودم،
به تنهایی ام
دچار شدم
لابه لای سکوت،
تصاویر
محیط
و دانه های بیوزن هوا
حس میکنم آمدهای
و حالا نـویـز...
پارازیت نبودنت
با موج دیگری در جنگ است
آرش خزاعی فریمانی، میرزا
خورجین بر دوش
راه را می روم
با عزمِ راسخ
پیش
کوله بارم
زندگی
تنها مدادی دارم و
یک دفترِکوچک
به دست خویش
پای
ستوار
نگاهم
رخ به رخ
آن روبرو
آن دور
کویری بی رمق
خاموش
دوباره زنده خواهم کرد
تنِ زخمینِ صحرا را
زِ جانِ خویش می بخشم
حیاتی تازه
این خاکِ سیاهِ خفته در بستر
بیابان را
درین پیمایه
آیا می شوی
همراه با من؟!
نگاهم
روبه رو
آن دورها..آن دورها
دووور
درانجایی که
پهنایی به سبزِ سبزِ جنگل بود
درختانِ بلند
آن دره هایِ شیبدار
رود
آن رودِ پرآبِ خروشان
کز نهیبش ،
کوهِ سنگین
در تمامِ خویش می لرزید
بمان
ای خاکِ پهناور
چه کس آتش به تنوارِ تو زد؟
افسوس ! ......افسوس
صدایی در نیامد
از کسی
افسوس
مرا یاری دهید
ای رفتگان، در خواب
نگاه اهرمن راکور بایدکرد
دو دستش را ز بازو
بشکنید اینک
بگویید این زمین
از ماست
کوه هایش
دشتِ پر بارش
بیابان ها و صحرایش
و حتی تیغ هایش ، زیر و بم هایش
همه از ماست
آیا می شوی همراه با من
جمشید أحیا
طبق قوانین فیزیک
همه چیز انرژی است
و انرژی از بین نمیرود
بلکه از ماده ای به ماده
دیگر تبدیل میشود...
ما نمیمیریم
ما فقط جا
عوض میکنیم.
بدنهایمان
که سالها
با نور و نان و نمک ساخته شد،
بازمیگردد
به همان جایی که آمد:
خاک.
و خاک
دوباره گندم میشود
یا گل سرخی
که کودکی کنار پنجره دوستش دارد.
نَفَسهایمان
شاید در باد پنهان شود
و روزی
لای موهای کسی
که دوستش داشتیم
رد شود
بی آنکه بداند.
صداها
در مولکولهای هوا باقی میمانند
شاید
در پیچِ ناگهانی یک ترانه،
صدای خندهمان
بیدلیل
برگردد.
ما…
فقط تغییر شکل میدهیم.
مثل بخار
که ابر میشود،
باران،
رود،
و بعد
دریا.
شاید مرگ
اسم دیگرِ چرخش باشد.
یا باز شدنِ یک در
در دلِ چیزی ناشناخته،
که به جای نبودن
میبردت به بودنِ دیگر.
من مطمئنم:
اگر روزی نباشم،
قطعههایی از من
در آغوش درختی،
لای کتابی که خاک میخورد،
یا شاید
در اشکِ کسی
که بیهوا
دلتنگ می شود
جا ماندهام...
ابوفاضل اکبری

