یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در کوچه ی نام تو

در کوچه ی نام تو
بارانِ قطره‌های ابریشمِ خاطرات می‌بارد
و قلب من درخت کهنسالی ست
که ریشه‌هایش
تا ژرفای سایه‌سار نگاهت رفته است...

شب، غنچه ی تاریکی می‌شکفد
ماه، آوایی یخ‌زده را
در حلقوم تنهایی زمزمه می‌کند
و من پشت شیشه‌های ماتِ انتظار
به همهمه ی رازآلود باد
گوش می‌سپارم...

چشمانِ تو دریایی از آبیِ بی‌کران است
و من قایقی از چوبِ پوسیده ی آرزو
که بادبانِ امیدش را بادهای سرکش ربوده‌اند...

روزها، کاروانِ بی‌رحمِ سکوت هستند
و عشق تو کتابی ست
با صفحاتِ پاره پاره از رویا
بر میز تحریرِ روزهای فراموشی
من ورق می‌زنم
و هر برگ، خزان
رفته ی یک دلتنگی است
که بر دامانِ بی‌وزنِ زمان می‌لغزد...

ای دوست
در این شبی که کهکشان در آن خاموش است
دستانت را بگشا
تا پرواز را، از نو، بر بومِ بی‌کرانِ آرزو
با مرکبِ نور بیاموزم...


مریم نقی پور خانه سر

خسته بودم من وگرنه زندگی کاری نبود

خسته بودم من وگرنه زندگی کاری نبود
صد برابر کوه هم بر پشت من باری نبود

خسته بودم از خودم وقتی که ساکت می شدم
پاسخ لطف تو گر نه شرم و بیزاری نبود

خسته بودم خسته از هر آرزو که داشتم
زندگی در پیش من جز مشت و دیواری نبود...


من حسد بردم به هر حالی که داری ای رفیق
این حسادت بر خیال آنچه می داری نبود...

آنقدر غرق حماقت بوده ام از یاد رفت
این منی که غیر اندوه و بدهکاری نبود

زندگی آسان تر از آنی است که من دیده ام
زنده بودن بی سوالی واقعا کاری نبود

مثل تان شاید منم از غم طلا می ساختم
هی اگر این بند و این بن بست و بیماری نبود

شاعر تنها که پی جوی کمی آرامشی
زندگی آرامش بی بند وبی باری نبود

خستگی ما را ولی از زندگانی سیر کرد
ماجرای زندگی گر نه چنان کاری نبود


مرتضی پورغلامحسین

من ترمز بریده

من ترمز بریده
شیب تند درد هی باریدن
اتوبان به تنگی کوچه ای خاکی
هی بپیچد
زندگی نپیچد
خدا کند فرمان نبرد
کوهی پیدا نمی شود
سر بر شانه ام بگذارد
دلش زار بزند


تو
با من کورس گذاشته ای؟
این راه سیاه هی کرده ای
که نرسیدنت را کجا برسی
کولی تری ؟

تنهایی ام
آنقدر عمیق است
که اقیانوس در من غرق می شود


غلامرضا تنها

صادقانه بگویم

صادقانه بگویم
غم،
سایه‌ای‌ست که
پایانِ هیچ فصلی

فراموشش نمی‌کند؛
ما فقط یاد می‌گیریم
آهسته‌تر
زیرِ بارش قدم بزنیم.

علیرضا عزیزی

تو

تو
تنها واژه ای هستی
که ارزش دوست داشتن را دارد

بهمن نوری قاضی کند

از بختِ خوشِ حادثه اُفتاد به دل سیرتِ پاکش

از بختِ خوشِ حادثه اُفتاد به دل سیرتِ پاکش
انگار که شب خُفته در آینه ی چشمانِ سیاهش

گویی که چو پاییز و بهار است همه رُخسارِ کِژالَش
آن شب که سحر دست کشید صورتِ ماهش

سرخوش چو بهاران همه جا یاسِ پُر احساس
از دستِ نیالوده و آن نی نیِ چشمانِ خمارش


گوهر به لبُ گونه‌یِ گلگون شده احوالِ شبابش
یاقوت و زمُرد سرِ پیکار به انگشترِ تابش

گر سر بِکشَد هُرمِ تَنَش مسخ شود لاله و ریحان
بُلبُل به هم آواییِ او مست به سُرنایِ صدایش

چون چشمه یِ جوشان به دلِ صخره و کوهسار
هم باز و هُمایی که طوفان نشود آفتِ راهش

گر آتشِ اُفتاده رُخَش رخنه کند خواب و خیالی
بر دل بنشاند تبِ صد تیر که آغشته نگاهش

عباس سهامی بوشهری

در آغوشِ سکوت، آوازِ پنهانی شدم

در آغوشِ سکوت، آوازِ پنهانی شدم
ردّی از نور بر تاریکیِ یک واژه شدم

چشم بستم، دل گشودم، راهِ درونم وا شد
هرچه گم کردم دراین دل، بازِ تویی پیدا شد


شعر می‌ریزد زِ من، وقتی نفس تنگ شود
شب اگر باشد تا صبح غمت آهنگ شود

هرچه گفتم از جوانی حاصل خام بودنم
ساز سنگرم بود و شعرت دشمنم


در همین آغوشِ خاموش، دلم از خود گذشت
شعر امد ارام و بر این غم نشست

علی تعالی مقدم