| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
میخواهم از تو بنویسم اما کلمات میگریزند
و من دستی را که در تعقیب آنهاست درلغت نامه ی قدیمی خاطراتم می جویم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب
صدایم را میشنوی؟
از تعارف گذشته، وحشتناک است فراموشی و تو مقدس تری بر هر نانوشته ای
کریمی مژگان
گل نرگس چوبردارد؛قدم آهسته آهسته
گل و بلبل بوجد آید؛حرم آهسته آهسته
فشارد جمله مهمانان چودست یکدگروانگه
زند صد بوسه مشتاقان بهم آهسته آهسته
حریم مِلک دلها را مَلک ها می زند جارو
زتن ریزد غبارره،غمم؛ آهسته آهسته
خدا ازهرجهت گوید بمهمانان مبارکباد
حضورانبیاء را خود؛بجمّ آهسته آهسته
صفا دارد گل وبستان اگربلبل نوا خواند
سحر گه موج برخیزد زیم آهسته آهسته
خدا را؛ دست بردارید سحرگه چون روا باشد
دعا درآسمان پاشید ز دم آهسته آهسته
مضاعف گرشود یوسف بجمع عاشقان فورا ً
زلیخا ساغراندازد به لَمْ1آهسته آهسته
زلیخا راست می گوید دل بیمار مصدومان
همه افتاده بُد یکسر بچم2آهسته آهسته
بگوعارف زلیخا هم به حوران تارمویش را
نمی بخشد بپا خیزد که کم 3آهسته آهسته
علی فخری
به جان رسید و نرفت از سرم خیالِ سفر
دلِ من است که در زخمِ خویش کرده گذر
نه راهِ رفتن و نه راهِ بازگشتِ امید
نشستهام به غروبِ سکوتِ شامِ نظر
به سینه خفتهام از دردِ شوقِ پروازی،
که بالِ بستهی خود را نکردهام باور
به هر کجا که نگاهیست در جهانِ شبم
فقط نشان ز تو میجویم ای طلوعِ قمر
چه شد که مهرِ تو گشت آن حقیقتِ نایاب،
که شد رهاییام از قیدِ هرچه بندِ بشر؟
نه صبر میکشد این رنجِ انتظارِ مدام،
نه دستِ طاقتِ من میرسد به آن گوهر
اگر که پردهٔ وهمیست این جهانِ سیاه،
برون کش از برم این پرده، ای مسیحِ هنر!
مرا ببر، که در این خاکِ سرد بیرحمی
به جز صدایِ تو، نی هیچ نغمهای زِ دگر
به خاک مانده نگاهی، به آسمانِ خیال
کجاست سهمِ من از نورِ آن سپیدِ سحر؟
زهرا عبدی
هر وقت دانه های برف را
در تابستان دیدی
شانس هم
زنگ در خانه ی مرا خواهد زد
بهمن نوری قاضی کند
در این وادی مرا یاری نبود،
به جز حسرت مرا کاری نبود.
در این دریای طوفانی ،
ساحل به این آرامی.
در این غربت، به این بی نامی،
رفیقم شد غم پنهانی.
به صد خون جگر پیمودم راه ،
که شاید شود عاشقی توشه راه.
به یاد تو همه شب، شمعی روشن بود ،
غافل از آن که دلت همه شب مهتاب بود.
مژده دهید که یار آمد ،
چه صد حیف که به خواب آمد.
خواب من تعبیری جز تو نداشت ،
خواب من ، جز تو با کسی کاری نداشت.
احسان برات شوشتری
تو را به قرص جمالت که ماه و تابنده است
بمان که روی سرم غصه سایه افکنده است
زفرط ِ شوق و شعف نیست، از سر سوز است
به روی گونه ی من شبنمی که لغزنده است
تو از حوالی ِدیبا و پولکی انگار
که چشم های سیاهت چنین فریبنده است
برای نیل به آغوشت، این دل زخمی
نبوده ای که ببینی چقدر جان کنده است
چگونه شاعر ِ جغرافی ِ تنت نشوم
که بُرهه بُرهه ی تاریخ از تو شرمنده است
تو رفته ای به خیال ِ خودت، ولی ای عشق
هنوز سینه ی من از وجودت آکنده است
قسم به موی تو کین جان خسته از عهدی
که بسته با تو و چشمت، هماره خرسند است
محمد علی شیردل

