تو سکوت میکنی
و فریاد زمانم را نمیشنوی...
یک روز من سکوت خواهم کرد!
و "تو" آن روز برای اولین بار
مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید...
"حسین پناهی"
| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
زمستان از دستهایم گذشته
به استخوانم رسیده بود
و ها کردن آنها همان قدر گرمشان میکرد
که دستهای آدم برفی را
| شمیم شهابی |
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری!
همه جا می نگری...
گاه با ماه سخن می گویی!
گاه با رهگذران؛
خبر از گمشده ای می جویی!
راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست؟
بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
و بشر هیچ ندانست که بود!
خود او هم به یقین آگه نیست!
چون نمی داند کیست!
چون ندانست کجاست!
چون ندارد خبر از خود که خداست!
"قیصر امین پور"
باز آی و ببین سخت گرفتار ِ تواَم
در حسرت یک لحظهی دیدار ِ تواَم
دردیست مرا که بیتو درمان نشود
باز آی طبیب ِ من که بیمار ِ تواَم
نعمت الله احسانی بنافتی (احسان)
1404/8/4 کیاکلا
تو سکوت میکنی
و فریاد زمانم را نمیشنوی...
یک روز من سکوت خواهم کرد!
و "تو" آن روز برای اولین بار
مفهوم "دیر شدن" را خواهی فهمید...
"حسین پناهی"
نگاهم کرد و گفت: کم آوردی نه؟
گفتم معلوم نیست؟
گفت شاید.
گفتم
همیشه دیوار حاشا بلنده و هزار راه برای توجیه کردن هست...
اما آدم باید با خودش صادق باشه، سر خودش رو که دیگه نمیتونه شیره بماله. میتونه!؟
شونههاش رو انداخت بالا.
گفتم
کم آوردم. این راه رو تنهایی رفتن ساده نیست.
من آدم بازی یهنفره نیستم.
تنهایی مثل خوره میمونه، نمیدونی از کِی شروع میشه،
اما به خودت میای و میبینی ذرهذره کل زندگیت رو گرفته.
انقدر از آدم خالی میشی که دلت میخواد توی خیابون یه نفر، سفت بغلت کنه.
تا حالا از سر بدبختی دلت خواسته کسی رو بغل کنی؟
سرش پایین بود و حرفی نزد.
«به کسی که میخواد بره، حداقل این شانس رو داری که بگی بمون، اما به کسی که رفته.. امان از اونی که رفته».
#پویا_جمشیدی
به جز حضور تو
هیچ چیزِ این جهانِ بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را ...
#حسین_پناهی
انتهــــای شک اگـــر انکار باشد بهتــر است
هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است
مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن
قبل هـــر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است
هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را
در کنــــار صدق اگــــر مکار باشد بهتــــــر است
بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیـم
راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است
روبروی خانه وقتی هرزه چشمی خانه کرد
جای چشــــم پنجره دیوار باشد بهتر است
بوسه با اکراه شیرین تر از آغوش رضاست
گاه جـای اختیـــار اجبار باشد بهتــر است
بوســه هــــای مخفیانه غالبا شیریـــــن ترند
پشت پرده دست اگر در کار باشد بهتر است
در کنارم در امانـــی از گـــــزند روزگار
گل میان بازوان خار باشد بهتر است
گیسوانت را بپیـــچ این بار دور گردنــــم
گاه اگر اعدام در انظار باشد بهتر است
تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی
گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتـر است
چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را
دائمـــا در حسرت دیدار باشد بهتر است
شکوه های کهنه اما چــون لحافـــی چرکمُرد
بعد از این هم گوشه ی انبار باشد بهتر است
قیمت دنیــــای جاویدان بهای مرگ نیست
زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است
"اصغر عظیمی مهر"
