| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
دغدغهها
ثانیه میشمارند
شب فرو میریزد
دیوار تاریک
بیتابیهایم را در خود حبس میکند
طیبه ایرانیان
روزها ترک برداشتند،
مثل پنجرهای که
نور را میبلعد
و در هر شکستگی
خاطرهای از سقف فرو میریزد.
سکوت،
سنگینتر از تاریخ
بر دیوارها آویخته است،
و هر شیشهی لرزان
آینهای است
که هزار بار میشکند
وهزار بار شهادت میدهد.
روزها شیشهایاند،
نه برای دیدن،
بلکه برای شکستن.
هر ترک، یک صداست
هر شکست، یک حقیقت
و هر سکوت،
فریادی پنهان.
محمدرضا گلی احمدگورابی
هوای دستانت ،شرجی ست
عطر موهایت
مثل طعمی تند در گوش باران
موجهای تب دار
سکوت را
در دهان نرم شب
به ساحلِ خاطره میکوبد…
در آخرین نفس باد
صدای تو
در تن واژه ها گم می شود
اما هنوز
بر شانه های ابرها
رایحه ی سرخ نگاهت
مانده
زهراامیریان
با تو دلتنگ
و بی تو دلتنگم
روز و شب
سپید و سیاه .
بی تو بی رنگ
و با تو
بی رنگم
با تو هر چه
در دنیاست
روشن و سپید و
دریایی ست
بی تو روزگار
تلخ و ناموزون
چون سکوتِ
بین امواج است
روز و شب
سپید و سیاه
بی تو دلتنگ و
بی رنگم ...
سمیه کریمی درمنی
دیده بودم تو را پنهان تر از پنهان شدی
در دلم بودی تو، آرامش هر جان شدی
در نگاهم تو چون رویای بی پایان گلی
باسکوتم چون نیازی بی شک درمان شدی
در وجودم چون سرابی هر بار بی نشان
با سرودم بودی تو، پنهان تر از ایمان شدی
گفته بودی تو، خورشیدِ هر شامیِ بی خزان
دیده بودم که تو، آرمانِ هر نیمهِ باران شدی
فهمیده بودم تو، درمانِ هر قلبی بی امان
تاکه انگار تو، سامانِ هر قلبِی بی افشان شدی
راد بنگر، تو به مرهم درد هر قلب بی بیان
در وجودم چون عشقی زیر سایه پنهان شدی
منوچهر فتیان پور
چگونه با توام اما از عشق، دلتنگم ؟
چگونه با منی ! اما نه یارِ یکرنگم
چه حال بود ،خریدم برای احوالم
چه ساز ، نغمه ی ناکوک ،زد بر آهنگم
چه صخره بارِگران شد،به دوشِ خروارم
چه راهِ رفتنی،انداخت پا به فرسنگم
ندانم آن که ز تو یا ز خود ، بدارم دست.
هنوز با خودم و هرچه هست ،در جنگم
بگیر جانم اگر مقصدت ، پر از دور است
که جان بی تو به تن مانده نیست جز ننگم
نگاهِ نازِ بهاری، که غنچه میبندی
عبورِ سوزِ خزانم ، کبودِ صد رنگم
به شوق آمدنت، دل نماند در دل من
به دوریت ، نشود بَند ، سنگ بر سنگم
طلوع کی کنی ای شمسِ هفت اقلیمم
حلول کی کنی ای ماه هفت اورنگم ؟
به بر،کشَم که خروشدبه زخمِ پنجهخراش
سه تارِ تشنه به فریادِ زخمه ی چنگم .
بکوب! پتک گرانتر، نفس،به سینه ی تنگ
مگر که درد ، برآری ز دل ،به هر دَنگم
رمق به ناله و بر گریه ، اشک، همپا نیست
فعانِ من تو بزن، مرغکِ شباهنگم...
عبداله خدابنده
یلدای بی گیسو
شانه میکشد
شب
بر گیسویِ آب
ماه
سکهای بیوطن
برمیگردد
از عصیانِ غروب
و طلوع میکند
در کفِ تردیدِ دریا
یلدا
تقویمِ مکثِ جهان
ثانیهها
چونان کفشهایِ از تن برآمده
با پایِ برهنه
قدم می زنند
بر فرشِ آب
رهاتر کن
گیسوان را
تا انتهایِ افق
هر موج
دستیست
که بر می گردد از فرداها
و تو را
از بر می خواند
چونان سورهای نهان
دست ها را
بر شب بکش
قد میکشد
گیسوان ات
نه یک لحظه کمتر
نه یک ستاره بیشتر
الا شریفیان
