یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

عشق را نه آن شکفتنِ گُل دانسته‌ام

عشق را نه آن شکفتنِ گُل دانسته‌ام
نه آن آتشی که در شومینه می‌سوزد
بلکه
نخستین درنگی است
که پیش ا‌ز گفتنِ "تو"
در چشمانت می‌پیچد
و جهان را از نو می‌آفریند...

عشق
همان لحظه‌ای است که زمان
بر سنگینی سنگِ بودن می‌ایستد
آونگ زمان از حرکت می ماند
در شکاف بی زمانی
و تو ، ناگاه
ریتمِ قلبِ کائنات را می‌شنوی
در سکوتِ بینِ دو نَفَس...

تو خود ، شعرِ جاری‌ای
که از حنجره‌ی باران می‌گذری
و من ، "تشنه"
ریشه در خاکِ نگاهت می‌دهم
تا سبز شدن را
از نو معنا کنم...
آرام دل
عشق،درنگ میان دو نگاه
نگاه تو و.......

حسین گودرزی

آینده همچو آیِنه من را عیان کند

آینده همچو آیِنه من را عیان کند
رازِ دلِ شکسته‌ٔ من را بیان کند

این قصه عاقبت که زمانی به سر رسد
روزی کلاغِ قصه‌ٔ ما هم به در رسد

روزی تو را درونِ خودم دار می‌زنم
نقشی نوین به رشته‌ٔ افکار می‌زنم


من می‌روم ولی به آمدنم مژده می‌دهم
هیچَم، ولی به آنچه منم مژده می‌دهم

من می‌روم به جای خودم زندگی کنم
من می‌روم برای خودم بندگی کنم

سیمرغ‌گونه بر سَرِ هر کو، هُما شوم
پاک از وجودِ عشقِ سیاهِ شما شوم

فردا به استعاره‌ٔ رودی روان شوم
پیرَم، ولی دوباره به زودی جوان شوم

آینده را برای تو روشن نموده‌ام
دانی که من شبیهِ گُمانت نبوده‌ام

دانی که جان خسته‌ٔ من بی‌بَها نبود
این دل شکسته بود، ولی بی‌نوا نبود

دانی اُفول من عُروجی بَدَل شود
هر آنچه گفته‌ام به درستی عمل شود

محمد جوان بخت

سرخیِ انار

سرخیِ انار
بر گونه‌ات افتاد
و جهان
از عشقِ تو سوخت.
باد
در موهایت آرام گرفت
و برگ‌ها
نامِ تو را زمزمه کردند.
من
در خوابِ باران
به یادِ تو بودم
که عشق
بی‌تو
چیزی جز دلتنگی نیست.


سیدحسن نبی پور

غم غروب و دلم تکه های تو در تو

غم غروب و دلم تکه های تو در تو
هوای چشم تو و کوچه های تو در تو
ببین که رهگذر کوچه ی حزین دارد
میان اشک و نفس ناله های تو در تو
چگونه پر بکشم تا کنار شانه ی تو
که بسته بال مرا رشته های تو در تو
چنین که محنت غم میوزد به هجرانت
گرفته هیمه ی جان شعله های تو در تو

مدام گرد خیالت به گریه چرخیدم
که اشک مانده و این حلقه های تو در تو
چو خواستم بنویسم نشست نقطه ی غم
به آخر همه ی جمله های تو در تو

ساره صائب

چشمان تو مرا طلسمی کردند؛

چشمان تو مرا طلسمی کردند؛
که در نگاهم،
چشمانی آنقدر زنده نبینم.

امین بابایی

در حال فرار از دست واژه ها

در حال فرار از دست واژه ها
در کوچه تاریک شعر
نفس نفس زنان
با صورتی عرق کرده
به بن بست نگاه تو میرسم
شعری مرا گیر انداخته...
بگویم که برود


مهدی شعبان خمسه

حیف باشد که دلم خرجِ ریاکار شود

حیف باشد که دلم خرجِ ریاکار شود
ورنه این داغِ نهان، بی‌تو مگر کار شود؟

نقشِ رنگینِ رُخت از صد جهت آراسته است
لیک از آن باطنِ تیره، چه پدیدار شود؟

یارِ شادی شو و در سختیِ ما خصم مباش
کاین دوگونی نتواند به سرانجام رسد


روزِ رسواییِ تزویر تو نزدیک شود
پرده از چهره برفت و همه آثار شود

مریم مرتضایی

تو را تا آخرین لحظه فراوان دوست می‌دارم

تو را تا آخرین لحظه فراوان دوست می‌دارم
هنوزت چون جوانی‌ها کماکان دوست می‌دارم

همانم من، همان عاشق، همان دیوانه‌ی سابق
تو را ای عشقِ بی همتا فراوان دوست می‌دارم

چه تلخ آدم به‌دوری می‌کند عادت، به‌جان کندن
به سختی، من تو را اما چه آسان دوست می‌دارم

مرا باور کن ای زیبا ترین گل واژه‌ ی شعرم
تورا چون جان هنوز از عشق و ایمان دوست می‌دارم

تو از شیرین تو از لیلا، سری از این عروسکها
تو را ای مهدِ افسانه چنان جان دوست می‌دارم

اگرچه کافرِ عقلم ، دعاگوی دمِ عشقم
تو را با کفرِ چشمانت مسلمان دوست می‌دارم

کجا رفت آشنایی‌ها کجا رفت آن جوانی‌ها
تو را سوگند بر جانم به قرآن دوست می‌دارم...


حسن کریم‌زاده اردکانی