یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

گوشه دنج اتاقم با تو خلوت میکنم

گوشه دنج اتاقم با تو خلوت میکنم
با خودم مثل همیشه از تو صحبت میکنم

درد دل هم میکنم، اما زیادش خوب نیست
در تجسم کردنت بسیار دقت میکنم

من نمیدانم چه سری دارد این طرز نگاه
باز هم از دیدن چشم تو حیرت میکنم


گرچه خط به خط خودت حفظی برایت مو به مو
قصه‌ های کهنه را از نو حکایت میکنم

خاطرت خیلی عزیز است و اگر که موردی
باب میل تو نباشد خب رعایت میکنم

مثل روز آخرین دیدارمان بی طاقتم
باز هم مثل همیشه استقامت میکنم

شدت دلتنگیم گاهی که بالا می‌رود
از تو نه از بخت لامذهب شکایت میکنم

آنچنان احساس خوبی نیست حال بی کسی
وانگهی من به همین فرصت قناعت میکنم

می‌رود بالا نگاهم روی دیوار اتاق
مومنم گاهی ملامت در عبادت میکنم

رفتی و گویا خدا را برده ای همراه خود
نیست توفیقی و من هی قصد قربت میکنم

من به این حال و هوا حساسیت دارم کمی
دست من که نیست اما کم کم عادت میکنم

باز هم سقف اتاقم می‌شود کوتاه‌تر
یا که از حساسیت اینگونه رویت می کنم

من چه حد باید ببارم تا تو پیشم گل کنی
غنچه کن اینجا خودم از تو حفاظت میکنم

آنقدر چشمم به راهت بوده که از حسرتش
خیره میماند به تو دائم نگاهت میکنم

احمدحسنی

ترانه خواندم

ترانه خواندم
سکوتش از تو
شروعش از تو
تپیدنش از تو
هر چه خواندم تو
نامت به زبانم خوب می‌آید
هر بار که صدایت میزنم
سمفونی عاشقانه‌ای به راه می‌افتد
شعر میشود
ترانه میشود
چشمهایم در پشت پلکهایم آرام به خواب میروند
و در آرامش سکوتِ تو
از همه‌ی دردها خالی میشود
گویی زمان در یک نت ایستاده و
بارها به عقب بر میگردد
به نام تو......

حامد زکیان

تمنای آتش صفت در وریدم

تمنای آتش صفت در وریدم
به مسلخ‌گهِ قلب عاشق کشیدم

ولی چون وصالِ محالت شد حاصل
دو چندان شد آرامشم ای امیدم

رها گشتم از فوج غمها؛ رهیدم
چو با موج مهرت به ساحل رسیدم


چو گفتی ز خوبان تو را برگزیدم
ز شوق اشکِ چون دُر به دامان   چکیدم

تنت بر تنم  رخ به رخ بوسه چیدم
عسل وارهء لعل نابت چشیدم

کماندار چشمت دلم را هدف کرد
من از ترکش چشمت اکنون شهیدم

هزاران غزل در نهان آفریدم
به قلبم چو نقشی ز عشقت کشیدم

ز گرمای خورشید عشقت به جانم
چنان میوه ای کال بودم ، رسیدم

تو آن تک گل ناب هر سبزه زاری
که بلبل صفت بر فرازش پریدم

چو شعر و غزل گشته‌ای در خیالم
ز بس نغمهء  عشقت  از دل شنیدم

چنان  رشته‌ در دل از عشقت تنیدم
جدا گردم از تو دلم را دریدم

ز بامت اگر دیدی یک دم پریدم
چو در دامت افتم سراپا دویدم

ز غمخواری‌ات هر دمم گشته عیدم
ازین پس به قفل دلت  تک کلیدم

چو رودی پی‌ات در کویری خزیدم
که اکنون به دریای عشق آرمیدم


به آتشگهِ عشق سوزان دمیدم
وَ در امتحان وفا رو سفیدم

مهرداد پورانیان

دیدمت در خواب و دل برخاست از خوابِ گران

دیدمت در خواب و دل برخاست از خوابِ گران
نقش کردی در دلم، ای نقش‌بندِ بی‌نشان

چشم بستی بر زمین و آسمان روشن شدی
آفتابی یا که مهری؟ ای فروغِ جاودان

یک نظر کردی و جانم شعله‌ور شد بی‌سبب
در دلم آتش فتاد از چشم تو، آن یک زمان


از ازل با نام تو پیچیده در گوشم نوای
عشقِ بی‌آغاز، بی‌پایان، نهان در هر زبان

هرچه دیدم، هیچ دیدم، جز رخِ زیبای تو
جان نمی‌خواهد دگر جز باده و بویِ اذان

عشق را جز نام بردن سود ناید زین جهان
ور بجویی راه را، بگذر ز عقل و از بیان

فاضل ار خاموش شد در وصف آن حسنِ ازل
زان بود کاین نغمه بیرون است از سازِ جهان

ابوفاضل اکبری

در سکوتِ باد نامت را انکار می‌کنم

در سکوتِ باد نامت را انکار می‌کنم
اما باد پاسخ می‌دهد
"تو را دوست دارم..."

چشمانم تشنه‌ی دیدارِ رُخسارِ تو هستند
و دل‌های انگشتانم
بر گیتارِ دلم ملودیِ"او هست" را می‌نوازند

بر هر ورق از تقویمِ سپیدم
ریشه می‌دوانی
و درقهوه‌ی غروبِ من
که از فراق تلخ شده
شکرِنامت
در قعرِفنجان رسوب می‌کند

"دوست دارم..." را زمزمه می‌کند
بخاری که از آن برمی‌خیزد

این چه جنگِ حیرانی است؟
عقل،پاکت می‌کند از نقشه‌ی جغرافیای وجودم
ولی روح، روحِ بی‌قرارم
هر لحظه نقشه‌خوانی می‌کند
و قطب‌نمایش تنها به سمتِ تو می‌ایستد تشنه‌ات هستم....
فریاد می‌زنم، اما در انکارم

ای عشقِ همیشه حاضر در غیاب
وقتی نسیم از پنجره می‌گذرد
پیراهنم،که بوی تو را تشنه است
به رقص درمی‌آید و من در انکارِتو
به اعترافِ"دوست دارمت" می‌رسم.


حسین گودرزی

اکنون قطره‌ای هستم،

اکنون قطره‌ای هستم،
اما در من، از ازل، اقیانوس می‌جوشد.

با نسیمی از توبه‌ی سیب
به راه افتادم
و هنوز به یاد می‌آورم
لذتِ بی‌منتهایِ تنِ واحدِ انسان.

هان، دریافتم:
جدایی، خیال است.

هر دلی که می‌تپد،
تکرارِ ضربانِ من است،
و هر اشکی،
چکیده‌ی دریایِ دیگری از من.

ای آدمیانِ عشق،
همه ریشه‌ایم در یک خاک،
و موجی منوّر از دریایِ او.

بازمی‌گردیم
به هم،
به او،
بی‌مرز،
بی‌نام،
بی‌تن
چون اشعه‌ای که در آینه‌ها تقسیم شد.

قلب‌های تپنده‌ی کعبه،
بیدار شوید،
و اعتصموا بحبلِ الله جمیعاً
تا باز،
اقیانوس به‌پا خیزد،
یک‌جا،
بی‌پایان،
غرق در عشقِ ابدی.


طناز سرشار

خبر از حال خرابم که نداری هرگز

خبر از حال خرابم که نداری هرگز
چشم گریان ز فراقم که نداری هرگز
زنده و مُرده من هیچ ندارد ارزش
اندکی غصه نباشم که نداری هرگز
دل مجنون و دل لیلا را
من اگر داشته باشم ،تو نداری نداری هرگز
قصه زندگیم خون به دل عمرم کرد
عاشقم من ، غصه دور شدن را تو نداری هرگز
روزها را پی هم هی بشمردم تا شب
لاجرم قصد رسیدن تو نداری هرگز
هر که را دیدم واحوالت از او پرسیدم
ذره ای حوصله بودن من را تو نداری هرگز


یاسر منیری