| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
آه ای عشق
آه ای معشوق
ای دلیار
ای سر آغاز خواستن های ازلی ، بر تن درختان سبز ادراک
ای مفهوم داشتن های ابدی ،در استواری رازآلود افلاک
در سایه روشن اساطیری روحم
تاریخم را به نامت ثبت کن
آه ای ماهور اقلیم عاشقی
آوای توکاهایت
در هم اغوشی مضراب های آرزویم
نوای دل انگیز عشقند
که هوشیاری را در مدهوشی می نوازند
پرده ی خیالم
سر بر بال حیرت
به آشیان دست های تو می اندیشد
آه ای محبت پهناور
مرا در بهت لحظه های عاشقانه
به رستنگاه خیال و حقیقت و عطر کوچاندی
اکنون که اندوه
بر فلات نیمه جانم
برف نفس هایم را آب کرده
تو تنها فاتح سرزمینم خواهی ماند
ساره صائب
تا به کی درغم تو ناله کنم پنهانی
بخدا خسته ام ازاین همه سرگردانی
هرسحر صورت زیبای تو را می شویم
به سرشکی که چکد زین نگه گریانی
این منم خسته وتنها که زغم مینالم
یا توهم چون من دل خسته زغم نالانی
عکس چشمان توصد موج چوطوفان دارد
سرخوش آن کس که درافتد به چنین طوفانی
باخودم عهد نمودم که نبینم رویت
تا به جادو نکنی قلب مرا زندانی
لیک آن نرگس رنگین پرازافسونت
به اسارت بکشانید به این آسانی
ماه بی نور ،رخت همچو رخ خورشید است
پس چرا بر شب من نور نمی تابانی
تا نیایی و به وصلت نرسد این هجران
نبود شعر وغرل های مرا پایانی
حسین خیشوند
در خیالم می درخشی در وجودم بیشتر
می شود با خنده ات کشف شهودم بیشتر
تو شبیه بازی و من آبشاری زخمی ام
تو عروجت در فراز و من فرودم بیشتر
چشم هایم لو نمی دادند عشقم را، دریغ
با دل دیوانه ام رسوا نمودم بیشتر
شاعری بالفطره ام هرچند اما عشق تو
می دواند شعر را در تار و پودم بیشتر
گرچه می دانم جنون در من ضرر دارد ولی
شرط می بندم من از حد و حدودم بیشتر
تاجر حُسنی تو، بازرگان بی اقبال من
رخ نگیر ازمن که می گردد رکودم بیشتر
بوسه هایت را بزن و صورتم را سرخ ، نه
من به شدت عاشق رنگ کبودم بیشتر
محمد علی شیردل
تا که خوش باشد کنارت حالشان
گرد تو مانند همچون عاشقان
تا غمیاز راه رسد دوری کنند
نامنیک در رو خنجر در نهان
در میان این دو رویی ها بخند
رخت میش از جان این گرگان بکن
زین سرا جز لطف و عشق کردگار
هیچ حاجاتی نباشد نزد ما
مریم مرتضایی
ساقی شکست دلم که دل دوتا شوم
در کوی عاشقی شبی مبتلا شوم
زین راه رفته عمرم کسی نرفته است
عاشق که میشوم سنگ جفا شوم
بر دامن عمرم کسی ننوشته که میروم
بیهوده طلعت به درد جهان شما شوم
این دل خسته ز جام برگیر لحظه ای
از شرب خمر جهان رها تا جدا شوم
بستی به پای دلم زنجیر شبنمی
بشکسته دام و طوطی سما شوم
لکنت نداشت مرغ سخن گوی در قفس
اوخ که سخت جهانی که جا به جا شوم
عمرم همه رفت و نشد تفهیم عاشقی
دردی کشیدم و درمان ز تو دوا شوم
تو لحظه لحظه عمر گرانمی من غافلم
گفتم بیا تا دوباره بعد مرگ احیا شوم
بستی و رها نکرده از قفس مرا
مرغی دان خوار کوی شما شوم
بر خط خط کوفی شما سخت دلخورم
داغی به جهان دارم داغ جفا شوم
برکش به زه تیرت کمان عاشقی
آرش وار عمرم بگیر تا سوا شوم
بیهوده بیهوده میکنی امروز امروز را
عمریست منتظرم که امروز و فردا شوم
جانا لطیف عشق من از لب معشوق
در دام عاشقی گرفتار این جفا شوم
دریا به غلط راه حقیقت نتوان رفت
گو شب رو تا روز را مشمول دعا شوم
سیاوش دریابار
هر دری قفلی گران دارد، به جز درگاهِ دوست
چون کلیدِ وصلِ او را یافتم، دیگر ندوست
هرچه اندیشیدم و کردم، به جایی نرسید
این گشایش، حکمتی بود از نهانِ پر زِ هوست
رمزِ این معمایِ دیرین، در نگاهی ساده بود
آنچه میگشتی به دنبالش، در دلِ تو بوده بود
ای عزیزِ من، بدان، آن رمزِ گشایش زود بود
چون خودت را یافتم، رمزِ گشایش شد وضوح
طناز صوفی

