یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بگو دوست ت دارم

بگو دوست ت دارم

بخوابد آرام زمان در آغوش رویا

تماشای تو ابدی ست.

در قاب نگاه من

بگو دوستت دارم

تا قایقی بی‌پناه

سرگردان در آبیِ چشمانت بمانم

بگو دوستت دارم که

چشمانت،

فانوسی‌ست

گم‌شده

در نگاه من.

بگو دوستت دارم

تا تاریکی فرو نریزد بر من

خیس روشنایی تو باشم

بگو دوست ت دارم

تا موج نگاهت

طلوعی بر پایان تاریکی

و رقصی بر شن‌های خستگیم باشد.

بگو دوستت دارم،

تا زخمی بی‌پناه

در آغوش امن تو

ماوا گزیند.

آن‌گاه، در روشنایی

نفس‌هایت،

زمان در سکون،

دریا آرام،

و جهان

واژه‌ای جز تو را به یاد نیاورد.


بهرام بصیری

سنگی خورد به سرم که به سینه میزدم

سنگی خورد به سرم که به سینه میزدم
لبی گزید مرا که روزی بدان بوسه میزدم

بال و پرم را چید آن بی وفایی که
برای دیدنش بال چو پروانه میزدم

همانی زد وپیمانه هایم را بشکست
که برایش می وباده ز پیاله میزدم


به پای کسی سوختم که به پایم نسوخت
حیف ازآن زخمها که به دل بی بهانه میزدم

تازه پا گرفته بودم در وادی عشق
یار بی وفا نبود یقین از نو جوانه میزدم

گر می‌دانستم در به رویم وا می‌کند دلدار
تاابد بهر دیدارش اطراق درب آن خانه میزدم

کاش می ماندو مشق عاشقی می‌کرد باما
او میخرامیدو می‌رقصید ومن نوای عاشقانه میزدم

درد عشقی بر دامنم انداخت تقدیرو زمانه
که گر دستم می‌رسید سیلی به زمانه میزدم

داودچراغعلی

گرچه از بیداد چشمانت شکایت کرده ام

گرچه از بیداد چشمانت شکایت کرده ام
حرمت شیرین و فرهادی رعایت کرده ام

سهمِ پای لنگ من گلبوسه ی سنگلاخ هاست
ظلمِ بی حد کن بر این بیداد عادت کرده ام

عامل ِ بی تابی دل چشم شهلایت نبود
عذر می خواهم اگر ناحق قضاوت کرده ام

عهد کردم با خودم با گریه دمسازی کنم
با دل دیوانه ام اتمام حاجت کرده ام

شعر من پیوسه گرمابخش بزم روضه هاست
محتشم ها را دچار بهت و حیرت کرده ام

کوچ ِ مجنونت از این اقلیم بی علت نبود
تا که از چشمت نیفتم رفع زحمت کرده ام

در غزلهایم تامل کن که این اشعار را
بارها و بارها با خود تلاوت کرده ام

خط نستعلیق ِ من گر شهره ی آفاق هاست
علتش این است در چشم تو دقت کرده ام


محمد علی شیردل

ساکت نشود دل مگرم بوی تو باشد

ساکت نشود دل مگرم بوی تو باشد
پیدا نشود شب مگر آن موی تو باشد

گر قرعه خورد بر دل من حکم فراغت
یاغی بشود این دل و دل سوی تو باشد

بیمارم و از غم رخ من چون شب یلدا
درمانگر من زلف پر از چین تو باشد

مهر تو شود بر مرضم شربت و دارو
هرچند مرضم ازخم ابروی تو باشد

رسوا شده ی شهرم و این روح هوس باز
حیران که شود در گذر و کوی تو باشد


ساقی بزدا عقلی و جامی بنه از کف
دل مست شود آید و داروی تو باشد

محمدرضا گلی احمدگورابی

تشنه ی ابد و یک روزم

تشنه ی ابد و یک روزم
وقتی انفرادی ترین سلول جهان
قلب او باشد

عاطفه کیانی

تو را باید در گذر بادِ زمان

تو را باید
در گذر بادِ زمان
صبر کرد
تا زندگی در سکوت خود
یادش بیاید که تو بودی


طیبه ایرانیان