یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

بانوی من

بانوی من
من نیز غریبم
در این گستره‌ی بی‌پناه؛
هزار بار آغوش شدم
برای حضوری که نرسید.

طیبه ایرانیان

طرح چشمانت مرا با غصه حلق آویز کرد

طرح چشمانت مرا با غصه حلق آویز کرد
شیوه‌ی خندیدنت جام مرا لبریز کرد

مرغ عاشق بی هوا بر شاخه‌ی قلبم نشست
زندگی را در سرم یک امر شرک آمیز کرد


تا گلی از گلشنم رویید از شوق وصال
بی مروت ناگهان دنیای مان پاییز کرد

آه از روزی که دستانم به دستان تو خورد
حکم نامحرم شدن دندان برایم تیز کرد

با همان دستان زیبایش برایم عاقبت
زهر هجرش‌ را دو چندان بر رگم تجویز کرد

آنقدر نوشیدم از جام شرابش بی هوا
مست لب هایش شدم، عشق از سرم سرریز کرد

با همان چشمان زیبایت رگم را هم بزن
زندگی کردن پس از تو طاقتم لبریز کرد

مهدی مزرعه

رفتی ،نسیم بُرد ز دل ،سوز و سازِ من

رفتی ،نسیم بُرد ز دل ،سوز و سازِ من
برد از نگاه خسته، همه رازِ رازِ من
ماند از تو،نغمه ای به دعا در دلم نهان
چون افتاب نیمه نهان درغبارجان

ازسوی همان اشنا، نوری امد باز
روشن تر از سپیده ی لبخندیک نماز
آن چه نماند ماندنی، از دل شدم جدا
دادم به مهرعشق، رسیدم به کیفرِ جزا..

سید یحیی حسینی امیرآباد

من دست به پیش تو بر آرم به تظلّم

من دست به پیش تو بر آرم به تظلّم
محتاج نگاهی ز تو هستم و تبسّم

طوفان عجیبی ایست در آن دیده ات آخر
گر نیست چرا میرودم دل به تلاطم

این رنگ که در چهره تو هست چه غوغاست
تا چشم من افتد طلبم نانی ز گندم


آنروز که افتاد نگاهم به تو ای دوست
افتاد زبانم ز کلام و ز تکلّم

تو نوری و خورشیدی و روزی همه ایام
ظلمات به راه تو کند روز چرا گم

رخصت بده آرم به تو امروز نمازم
زان چهره ی زیبای تو گیریم تیمم

دردی بده درمان بکنم این دل رنجور
دادی بکنم می خرمت داد و تحکّم

تردید نمودم که توهم بود این عشق
فریاد ز دل خاست تیقّن نه توهم

این شعر که از سوز جگر بر ورق آمد
:: با پیرِهن کاغذی آید به تظلّم::


جعفر تهرانی

برای بی قراری ام قراری شو

برای بی قراری ام قراری شو
ما
درنهایت روزی از هم
جدا
خواهیم شد

اما امروز نه
امروز روز دیدارست
روز خوشحالی کنار هم بودن
ما درنهایت
از هم
جدا
خواهیم شد
روزی که کاری برای کنار هم بودن از دستمان برنمی آید
اما امروز
کارهای زیادی از دستمان برمی آید
برای کنار هم بودن
امروز می توان قراری شد برای بی قراری های هم می توان...


ما

درنهایت روزی از هم
جدا
خواهیم شد اما رها نه!

یحیی رشیدی

"مادر"

تمام این واژه ها را شستشو کردم
نشستم پیش آنان گفتگو کردم
ترا بر یادم اندازد فقط
"مادر"
غمش از پا گرفته رفته تا فرقم
به دریای غمش افتاده ام غرقم
مرا از غم رها سازد فقط
"مادر"

علی فخری