ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
تحویل دل است گل به صحرا دیدن
بوی گل و رنگ خوش رز را دیدن
تحویل دل است خوب بودن با زاغ
روییدن گل باغ پر از گل دیدن
تحویل دل است دیدن قامت سرو
رقص تن برگ را به شاخه دیدن
تحویل دل است رویت شاخه و برگ
روییدن غنچه را به صحرا دیدن
تحویل دل است یا که تحویل نگاه
آسودن ماهیان به دریا دیدن
الهه رزاز مشهدی
در آسمان دلانگیز عشق،
پرندهای به نرمی میچرخد،
پرچم شوق را برافراشته،
در نسیم لطیف روزهای بهاری.
چشمانت، دو دریاچهی عمیق و ساکت،
هر نگاه، جویباری از رازها و یادها،
غرق در آبی چشمانت، سیراب میشوم،
هر ضربان قلبت، نغمهای از عشق است.
عطر کلامت، بوی گلهای وحشی را میدهد،
صدایت در گوشم، خطی از موسیقی بیپایان،
نغمههایی که در صبحهای روشن،
دلم را برای عشق دوباره بیدار میکند.
دست در دست تو، دنیایی نو بنا میکنم،
نقشهای که با لبخندت رنگ میگیرد،
در هر گامی، عشق میرقصد،
رازهای خوابهایی که با هم بافتهایم.
ای عشق، تو شعلهٔ درونی منی،
در شبهای سرد، گرما و روشنی،
با تو، هر غروب، افقها را میسازد
نقش رویاهایم بر بوم زمان است.
تا در آسمان زندگی، ستارهگون شویم،
با هم، قصهای بیپایان بنویسیم،
در دل طوفانها، ناگسستنی،
عشقات در من، سرود جاودانهای باشد.
علیرضا رستاقی
نوروز بر اندیشه های کهنه جارو بزنیم
بر وفق کردارنیک تکیه به بازو بزنیم
جای افکار پریشان پندار نیک یاور بکنیم
برگفتارنیک خود،حَکَم ترازو بزنیم
عبدالمجید پرهیز کار
بهار آمد خیال تازه دارم
میان عاشقان آوازه دارم
زمستان زخم گرمای تنم بود
کنارت شوق بی اندازه دارم
نیلوفر سلیمانی
زیبا
نمی دانم
از زندان بی امید سحرگاه بنالم
یا شب های سخت تنهایی
یا از زخمی که بر دل نشاندی
زیبا
درختی تناور م
بی هیچ قلب و ثمر
در کویر بی سرانجام
بیا و
بر این پوچی بی حاصل
آخرین ضربه را تو بزن
زیبا
چه شبها
آه چه شب ها...
آه کِ چه شب ها...
درانبوه گیسوانت ردی به خاطره نشسته
وآغوشی به یادگار
من
هنوز
در خوابگاه تاریک خود
ماه تورا می بینم
راه شیری خورشیدِ
لبهای تو،
شب ستاره بوسه هایت
تا تنهاترین نقطه ی وجود
به تو می اندیشم
زیبا
زیبا...!
این منم
مسافر همه
راه های رفته ،
بلدِ آمدن ها
بیا
تا تمام چشم انتظارِی
مرا از سر دلتنگی جاده بگیر
تورج آریا
رسیده ام،مجنون و دلداده،خسته از نبردی جانکاه،
و بجز سبزی عشقت بر اندامم سایه ی هیچ رنگی نیست.
به مهرم،به عشقت،به وفایم، به خداییت سوگند
که تسلیم شدن جز به تقدیر تو،واژه ی قشنگی نیست
اگر بخواهی در زمستان هم جوانه خواهم زد
و تقدیر دلم فرو ریختن با هیچ خدعه و نیرنگی نیست.
عشق یعنی تو،عشق یعنی انتهای جادّه
و بر گردن شترهای کاروان دیگر هیچ زنگی نیست
مقصد یعنی رسیدن،کندن کفش و شستن پاهایم
یعنی نترس! سر راهت در این جادّه هیچ سنگی نیست.
وصال یعنی بستن زخمهای پیکرم با دستهایت
یعنی پس از این دیگر در اطرافم،هیچ جنگی نیست.
و خواب یعنی برای هر غمی شانه ات،
یعنی در آستان تو، خبری از بی کسی و دلتنگی نیست.
مهرانگیز نوراللهی
دوش دیدم که صنم با دگری عهد ببست
دست در دست دگر بُرد و دلم یار شکست
تام خود را بِنَهی گوهر خود را بِدهی
کم بکن شکوه در این رسم، چنین هست که هست!
غلامرضا خجسته