یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

به پیش زنان خردمند درود

به پیش زنان خردمند درود
جهان خرمی را ز انان ربود
جهان از خردمندی بانوان
به اوج تمدن رسیدان زمان
به معراج رفت ز دامان زن
که ان نیک فرزند پاکیزه تن
کسانی به سبک و به افکار خود
چنین و چنان گفت و تفسیر نمود
یکی گفت این زوج از یک تن است
یکی گفت تقدم از ان زن است
یکی گفت زنان را نباید شمرد
که بر تر زمردان هر جا که بود
یکی تیشه بر ریشه زن زند
یکی نام زن را به زشتی برد
نداند زنی که خدا افرید
برای هم اوای مرد پروید
درین چرخ گردون با این روال
مقام زن افتد به سوی زوال
ولی زن در افکار صاحب نظر
گرانمایه ایست در حیات بشر
ز دیده نگر با دل اندیشه کن
جوانمردی درحق زن پیشه کن
به غره مشو روی زن تند خو
زنست که ترا داده است ابرو
دو قسمند زنان اندرین روزگار
یکی اهل تفریح یکی اهل کار
نمونه زن انست که با یار خود
قدم بر قدم دوش با دوش بود
نمونه زن ان است سراوردچم
زبهر زر و سیم نیاورد خم
نه افراط کرد و نه تفریط نمود
نه تقلید کرد و نه زشتی شنود
مقام زن از خوی و افکار اوست
نه قد و قواره و نه رخساراوست


قاسم بهزادپور

بهم گفته بودی با من میمونی

بهم گفته بودی با من میمونی
نزن زیر قولت میمیرم میدونی

چشام ابری میشه بهت وصل جونم
یه دیوونه میشم نباشی تو خونم.. تو خونم

دلم تنگ شده برای اون چشمات
بگیر دستمو باز تو با همون دستات
نه فرصتی نداره دل دیوونم
آخه وقتی کنارمی من آرومم .. آرومم

« قسم خورده بودیم ما با هم میمونیم
یه عمری عاشق هم اگه زنده بمونیم
نباشی تو کنارم آروم ندارم
آخه داره میگه برگرد دل بیقرارم »

توی تنهایی شبهام غریبم همیشه
آخه تو نباشی شب من دیگه صبح نمیشه
بذا من لحظه هامو کنار تو باشم
بذا واسه همیشه دیوونه باشم

قسم خورده بودیم ما باهم میمونیم
یه عمری ...


امید امام وردی

زمستان تمام شد،

زمستان تمام شد،
اما سرما
هنوز در جان کوچه‌ها باقی‌ست.
گرچه خورشید آمده،
اما اجاق‌ها خاموش‌اند،
و سفره‌ها،
سایه‌ای از نان را
دیگر نمی‌شناسند.

زمستان تمام شد،
اما درد،
چیزی نیست که با فصل‌ها
تمام شود؛
درد،
در چروک‌های پیشانی پدر جریان دارد،
در دستان خالی مادری
که هر شب
با قصه‌ای از آینده
فرزندانش را می‌خواباند.

زمستان رفت،
اما آسمان شهر،
هنوز تیره‌تر از شب‌های برفی‌ست،
و آمارهای دروغین
مثل برف‌دانه‌ای
که در مشتی خالی
آب می‌شود،
به باد سپرده‌اند.

گل‌ها در باغچه‌ها زنده‌اند،
اما رویاها
در صف‌های طولانی،
زیر دست و پای قیمت‌ها
مانده‌اند.
زندگی گران‌تر از جان آدمی شده،
و جان،
در چانه‌زنی بازار
بس که تکرار شده،
بی‌ارزش گشته است.

زمستان تمام شد
اما چهره شهر،
از دوده و اندوه پوشیده.
رگ‌های شهر ترک خورده‌اند،
و صدای شکستن ستون‌های امید
در تک‌تک خیابان‌ها
گوش‌ها را پر کرده است.

این روزها
حتی بهار هم
نای شادی ندارد.
شکوفه‌ها،
با شرم از دیوارهای ترک‌خورده شهر
سر بیرون می‌کشند.
باران که می‌بارد،
فقط چاله‌های خالی را پُر می‌کند،
نه گودال دل‌های خسته را.

زمستان تمام شد،
اما انگار کهنه‌ترینه‌یخ‌بندان‌ها
در این خاک خانه کرده باشد.
نشستی بر شانه‌ی مردم،
آن‌چنان سنگین،
که حتی نسیم بهار
قدرت تکان دادنش را ندارد.

سودابه پوریوسف

یک پیله نوزادم

یک پیله نوزادم
مرموز و خیال انگیز
فردایِ خوشِ باغم
در بستری حاصل خیز
یک دشتِ پر از شعرم
خشکیده شوم حتی
بی چون و چرا ثبتم،
در حافظه پاییز
پروانه آزادم،
از فهمِ تو دورم من
از حال به آینده،
یک راهِ عبورم من

فرزانه فرح زاد

گفتی غزل بگو ، غزل من ، چرا غزل ؟

گفتی غزل بگو ، غزل من ، چرا غزل ؟
تا میشود مغازله فرمود در عمل

بیهوده است دغدغه وزن و قافیه
مستفعلن مفاعل مستفعلن فعل

شعر و غزل زبان زمان فراق بود
حالا که در کنار منی ، بوسه و بغل

سر تا به پا تو خود غزل نا سروده ای
وقتی که اصل هست عزیزم چرا بدل ؟

چشم شراب گون توخالی من الکحول
لبهای دلفریب تو احلی من العسل

از ماذن نگاه تو آن چشمهای مست
فریاد می زنند که حی علی الامل

تلخی مکن که چشم تو را مست خوانده ام
شیرین من مناقشه ای نیست در مثل

دیگر مده حوالهء ما را به روز بعد
مردیم از کشیدن چکهای بی محل

با اینهمه به لطف حضور تو قانعم
از خنده ای دریغ نفرمای لااقل ...


جعفر کبیری

مهـرِ مولا کـرده ماوا در دلـم

مهـرِ مولا کـرده ماوا در دلـم
واله ام کرد و ولا هم حاصلم
او علی مـردِ کلام و هم عمل
رهـروم در راهِ او گـر عاملـم

شعر بی نقطه
تقدیم به مولا امیر مومنان
حضرت امام علی علیه السلام


سلیمان ابوالقاسمی