ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
هرگز
هم بستر پاییز مشو
که تو را آبستن درد کند
دوست آغوش مادری باش
که نامش بهار است
و گل ها را متولد میکند.
معصومه داداش بهمنی
به یاد دارم،
در محلهء قدیم دوران کودکی
کوچه ای بود با دیوارهای کاهگلی
که از گُردهء آن آویخته بود درخت تاکی پر بار.
در شکاف دهانْ گشودهء دیوار
باد می چرخید و پراکنده میکرد به هر سوی
اجساد مورچه های زرد و سیاهِ بر جای مانده
از نبردی بی امان را.
با خود می اندیشم،
بدا به حال مورچگان که در هیچ کجای تاریخ نانبشته شان،
نامی از سرداران و فاتحان نمی درخشد
که از آن قصه ها سر کنند و بر آن ببالند،
چون ما آدمیان!
و باز بدا به حال مورچگان که پاداش خشونتشان را
نیست دری گشوده به سوی ملکوت آسمان
و نه سهمی سکرآور و پاک
زان خوشه های تاک آویخته از دیوار!
بی گمان تاکنون آن دیوار فروریخته
و افسانه آن همه نبرد بی پایان، در غبار خاطرات دیوار
به گِل فرونشستهاست،
پس از بارش پر طنین اولین باران.
نادر صفریان
آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان
اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری
آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان
تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری
محمد چکاوک
به حسودان که بر من حسادت کنند
دعا دارم از دل، به صد راستی و پند
خدایا، به هر آنکس که از بخت من
گرفتار کین است و پر دلگزند
چنان ده به او کامیابی و بخت
که از حسدش دور گردد زمن
به او آنچنان عزت و فتح ده
که چشمش نماند به راهی نژند
که در اوج شادی، به یاد آردم
نه از روی نفرت، نه با رنگ و بند
عطیه چک نژادیان
میتوان از دست خدا تقلبی گرفت.
میتوان ازروی نقش ابر ها عکسها گرفت
ابرهای سفیددر میان ابی اسمان
گه تیره به رنگ دودی
گه اسمان به رنگ عشق وشادی
گه مالامال از غم واندوه زیادی
همچوزندگی ادمی .......ا
مهرناز پورداننده
ترس از آینده و دلواپسی از پس دارد
آنکه در ذهنِ خودش دشمنِ بیکس دارد
هرکه از چشم بیفتدبه دل افتاده تر است
چه کسی چشم به افتاده یِ نارس دارد؟
روی باز و لبِ خندان و دلی شوریده
وصف آن است که معشوقه یِ ناکس دارد
حرفِ استادِ عزیز است به باغی نروید:
که به جای گل و ریحانه،خز وخس دارد!
هر چه خاکسترِ دیوانه به دارش بزنید
که رخِ شیطنت و سیرتِ اقدس دارد
محمدعلی افضلی
ژرفا که حال من در این لحظه در گذر است
هر چه بگذرد از زندگی، تنها یک رهگذر است
در این حال ژرفا، گمگشتهام در افکار بیپایان
گویند ز حال و احوال من، چون مجنونی بیجان
سیما دهقانی