یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

ترس از آینده و دلواپسی از پس دارد

ترس از آینده و دلواپسی از پس دارد

آنکه در ذهنِ خودش دشمنِ بی‌کس دارد

هرکه از چشم بیفتدبه دل افتاده تر است

چه کسی چشم به افتاده یِ نارس دارد؟

روی باز و لبِ خندان و دلی شوریده

وصف آن است که معشوقه یِ ناکس دارد

حرفِ استادِ عزیز است به باغی نروید:

که به جای گل و ریحانه،خز وخس دارد!

هر چه خاکسترِ دیوانه به دارش بزنید

که رخِ شیطنت و سیرتِ اقدس دارد


محمدعلی افضلی

نیست نگاهِ نافذی

نیست نگاهِ نافذی
زیبایی این لاله های سرخ
از نگاه پاکِ زینب است
شب بود و شمع...
که لحظه ای خاموش شد
و عشق به پای بصیرت ماند
حالا دل زده از پنجره های آب
به کربلای دل ها نگاه می کنیم
تیر سه شعبه در خواب است
و شیرخواره ای
به تماشای عطش در خون تپیده
در نگاه خیس آفتاب
عطر شهادت از شاخه های آب
تا کویر حنجره ها پیچید
و در رویای ماهتاب
پیاله ای آب
در صخره سوزناک دل شکست...


محمدعلی افضلی

عشق ما در پیله خود غم نداشت..

عشق ما در پیله خود غم نداشت..
در گلستان آمد و پروانه شد....
نیمه شب آمد بنوشد شهد عشق...
عاقل  آمد  صبحدم  دیوانه شد...

ذات‌  او  پروانه اما تا  ابد  بی پیله بود...
شهد یکرنگی خود را نوش کرد از جان من..
با نگاهم  پر زد و  از دیدگانم  دور شد....
زیر پایش نقش بسته گرمی  دامان من...


نیمه شب رفتم به دیدار دلش....
جمله نُت‌ها در دلش لرزیده بود...
سایه ام شد سایبان قلب او....
از هجوم سایه ها ترسیده بود...

روزها رقصید در پیوند نور....
فال عشق و عاشقی را شب گرفت...
بوسه از جنس محبت زد به ماه...
سردی احساس من را تب گرفت..

لحظه ای خوابید در آغوش من...
روشن آمد ناگهان خاموش رفت...
خواستم شعری شود در دفترم...
دفتر اشعار من از هوش رفت...

محمدعلی افضلی