ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان
اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری
آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان
تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری
محمد چکاوک
به حسودان که بر من حسادت کنند
دعا دارم از دل، به صد راستی و پند
خدایا، به هر آنکس که از بخت من
گرفتار کین است و پر دلگزند
چنان ده به او کامیابی و بخت
که از حسدش دور گردد زمن
به او آنچنان عزت و فتح ده
که چشمش نماند به راهی نژند
که در اوج شادی، به یاد آردم
نه از روی نفرت، نه با رنگ و بند
عطیه چک نژادیان
میتوان از دست خدا تقلبی گرفت.
میتوان ازروی نقش ابر ها عکسها گرفت
ابرهای سفیددر میان ابی اسمان
گه تیره به رنگ دودی
گه اسمان به رنگ عشق وشادی
گه مالامال از غم واندوه زیادی
همچوزندگی ادمی .......ا
مهرناز پورداننده
ترس از آینده و دلواپسی از پس دارد
آنکه در ذهنِ خودش دشمنِ بیکس دارد
هرکه از چشم بیفتدبه دل افتاده تر است
چه کسی چشم به افتاده یِ نارس دارد؟
روی باز و لبِ خندان و دلی شوریده
وصف آن است که معشوقه یِ ناکس دارد
حرفِ استادِ عزیز است به باغی نروید:
که به جای گل و ریحانه،خز وخس دارد!
هر چه خاکسترِ دیوانه به دارش بزنید
که رخِ شیطنت و سیرتِ اقدس دارد
محمدعلی افضلی
ژرفا که حال من در این لحظه در گذر است
هر چه بگذرد از زندگی، تنها یک رهگذر است
در این حال ژرفا، گمگشتهام در افکار بیپایان
گویند ز حال و احوال من، چون مجنونی بیجان
سیما دهقانی
روحهایمان درگیر...
قلبهایمان دلگیر...
جسمهایمان بیمار...
دستهایمان خالی...
چیست آنکه شفاعت میکند
رویای خیس باغچه را؟!
من اینچنین آزردهحال،
او آنچنان آشفتهحال.
پس کی به پایان میرسد
این تاسیان بیامان؟
اصلا چرا آشفتهحال؟
اصلا چرا آزردهحال؟
ای فاسدانِ بیگناه!
اصلا چرا؟
اصلا چرا؟!
او آنچنان صاحب سخن!
هی میدَرد
هی میدَرد
با چشمانی بیقرار!
با اشکی همچون شراب
آشفتهحال
کوکو کنان
با یالهایی چون خشاب
در کوههایی چون سراب
گم میشود...
سحر میشود...
ناگه شیون میکند!
این پای و آن پا میکند
قلبش به کار افتاده است؟!
آیا به دنبال من است؟
هی میدود...
هی میدود...
دیر میرسد...
جان دادهام
جان داده است!
در شبهای بیفروغ
در آبی وینستون مرا ،
دود میکند...
دود میکند...
دود میشود؛
دود میشویم!
من رفتهام،
او رفته است؛
او از عذاب ...
من از سراب...
ریحانه عارفی