یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

روح‌های‌مان درگیر...

روح‌های‌مان درگیر...
قلب‌های‌مان دلگیر...
جسم‌های‌مان بیمار...
دست‌های‌مان خالی...

چیست آنکه شفاعت می‌کند
رویای خیس باغچه را؟!
من این‌چنین آزرده‌حال،
او آن‌چنان آشفته‌حال.
پس کی به پایان می‌رسد
این تاسیان  بی‌امان؟

اصلا چرا آشفته‌حال؟
اصلا چرا آزرده‌حال؟
ای فاسدانِ بی‌گناه!
اصلا چرا؟
اصلا چرا؟!

او آنچنان صاحب سخن!
هی می‌دَرد
هی می‌دَرد
با چشمانی بی‌قرار!

با اشکی همچون شراب
آشفته‌حال
کوکو کنان
با یال‌هایی چون خشاب
در کوه‌هایی چون سراب
گم می‌شود...
سحر می‌شود...

ناگه شیون می‌کند!
این پای و آن پا می‌کند
قلبش به کار افتاده است؟!
آیا به دنبال من است؟
هی می‌دود...
هی می‌دود...

دیر می‌رسد...
جان داده‌ام
جان داده است!

در شب‌های بی‌فروغ
در آبی وینستون مرا ،
دود می‌کند...
دود می‌کند...

دود می‌شود؛
دود می‌شویم!
من رفته‌ام،
او رفته است؛
او از عذاب ...
من از سراب...


ریحانه عارفی