| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ساز من کوکَست، امّا بی قرارم بی قرار
فاش میسازدبه مستی،راز دل را سوزتار
بیت بیتم درهوایت گشته چون میدان مین شورشعرم واژه ها را میبرد تا انفجار
خواستم با یک نظر از بحر رویت بگذرم
غرق چشمانت شدم با آن نگاه بی گُدار
جای خوابی نرم دارم بالشم پرهای قو
بی تو اما خواب من کابوس دارد بیشمار
شهر دل کی باچراغانی شدن روشن شود؟
با نگاهت نور باران میشود شبهای تار
میکِشانی ام به هرسویی که چشمت میرود
پایبندِ آن نگاهِ نافذم ، ای کهنه یار
سید محمد حسن هاشمی
و سکوت میکنم ؛
به جآنِ بی جآنِ وجودت
خالی از مهر
خالی از عِتر و صفا ...
تورا دیگر همان گونه که میدیدم
هرگز نمیبینم ...
دست نوازشی بر روی تنت اگر که بود
دیگر نخواهی چِشید
بر رویِ گونه هایت بوسه ای اگر که بود
دیگر نخواهد نشست
و برای تنِ خستهات آغوشی اگر که بود
بدان دیگر نخواهم کشید
تو خواهی ماند
با خاطراتی که هر کدامشان
لحظه به لحظه به من مربوط میشود
اما من دیگر ، هرگز نخواهم بود
نسترن ظفرمند
آنچنان مست بر درها میکوبم و گمشده ام را از هرکسی میطلبم.
آن راه به بیراهه میرود ،هوشیار باش تا گزندی نبینم.
آسمان ابیست،ودریاهمچنان آبیست
راهم در شاهراهی از ستارگان خالیست.
رنگها را در می نوردم و از شعاعهای الطاف کمندی میسازم ودر پی شهابسنگهای گریزان از رمه کهکشان ،میشوم....
در فضایی خالی راهپیمایی میکنم،وستارگان درکنارم به شوخی میخزند....
در چشمهایم ،عمق سیاهی اندوه ،نمایان است ،وپیکر پهنورش را مینمایاند.
دل خوش به جریان صاف سیاره های فراری ،
در اندرون سیاهچاله ای ،خانه ام را میسازم.
زمان را به عقب برانیم،،،ودر افق قرنها مدفون شویم،
باز در بهار کوکبهای وحشی را رام نکنیم.
به اندیشه صاف و زلال رود بخندیم.
باز همان اسمان،،،اببست.
و چشمانم قطره آبی دارد.
هرگاه بخندی،
سد چشمهایم فرو میریزد،
و رودخانه بی باک جاریست.....
حجت جوانمرد
از چشم رفته ایم واز یادش هم
در سکوت اونامده ایم واصواتش هم
ما دیده به الطاف صفاتش داریم
قصه ها گفته وشنیده ایم وبازش هم
یک هبهِ نستاندیم از لبان شکرینش
برکوی اوچشم نهاده ایم به اهدایش هم
عبدالمجید پرهیز کار
حالا میرسیم به بالبداهه ای که ،
از مشنگ ذهن تراوید
اول روحی همچوطاووس ،
به باغ جان خرامید
پس ازآنکه دلخوشی زیردلش زد ،
نومیدی ،
جاشُو داد به امید
به زمین و زمان مشکوک شد و گفت :
شما همه خرابید
زفحش و ناسزا دریغ نمیکرد
حتی ، ترورِشخصیت و افکار را ،
کاملاً روا دید
به هرجایی و مکانی سرکشید
نخود هرآش شد ، بی روادید
با اینکه جغد شده بود ،
تَوَهُم زد و گاه خود را ،
طاووس این سرا و گاه ،
طاووس آن سرا دید
غرورش رسید بیخ خرخره ش
خودش را در اوجهای اعلی دید
حتی خود را ، از مَلک فرا دید
حتی خود را ،
انگیزه ی هر اُم القری دید
حتی خود را ،
معاون خدا دید
دیگر خود را ،
زیرهیچ ، لوا نمیدید
حتی ازاین که حکومت ، چندروزی ،
به دستانش افتاده ، خود را ، وَرا دید
بلاهت های آدمها ، ورای همه اینهاست
کدام آدمِ جاهل را تودیدی ، که رَوَد سوی صلاحدید ؟
بهمن بیدقی
من دوست دارم چشم و ابروت روبروی صورتم باشد
همه ی رویای خواسته ام باتو عاشق طاقتم باشد
وقتی نگاهت می کنم هرشب از دور باحال آرام آرام
قلبت میان دل تنگی ها سمت عشق و وصلتم باشد
درتقدیرم انگار یک لحظه بی درد و غم ودوری نیست
وقتی درآغوشم پیراهنت دور از عشق وبی تنم باشد
در سرم غیر وصال تو نیست عمرم رو به پایان نرسید
عنوان خاطرم این بود عشق دل نازک تر از ساغرم باشد
وقتی حسرت دیدنت دردل و چشم دلم عشق کاشتی
ذهنم قربانی شدوگر ایمان در شما خویش تنم باشد
می خواهم امشب از چشمای مستت می ناب نوشم
وقتی لب غنچه داغ دیده تر سر و سینه ام باشد
منوچهر فتیان پور
تو را دل دوستت دارد تو ک جانان و جانانی...
ضمیر شعر من هستی تو ای یوسف کنعانی...
پریشانم شدم شاعر شبی از چشم شیدایت...
خمارِ دیدگانت چون شرابی ناب و ایرانی ...
سمیه مهرجوئی
