| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
خاکم اما مثل بادم،پر هیاهو
می وزم از روی ناچاری به هر سو
تا که قدری خوش بیاسایم، از اینسان
خویش را افکنده ام در این تکاپو
چیستی ای زندگی جز رنج خاطر؟
زهر بودی از ازل یا نوش دارو؟
می فریبی و به لب لبخند داری
جان به لب آورده ای آن وعده ها کو؟
مرحمت کن کاسه ی صبری نمانده ست
دست من در دست گیر این بار نیکو
طیبه حسنی
خاصه باشد این گوهر
مرا دریاب
نه سنگ ریزی بر گذری
جواهری نیکو جوهر
بتراشم
بخراشم
بدرخشم.
زهرا اویسی
بی انصاف
مرا معتاد دیدنت کردی
حداقل
بیا و نگاه کن
که چگونه
تار موهایم
تک به تک
برای تو
کفن پوش شده اند
سید ادریس حسینی
از دلم دور نشوی تا که دلم در دل توست
باغ بوستان دلم مست از آن باده ی توست
چه شود پرده گشایی که رسم درگه تو
ور نه شیدایی من مست ز پیمانه ی توست
از الست چاره نبود جز سر خویش بر تو نهم
دور مشو از من و این دل که همان خانه ی توست
جان عشاق چو سپند بر تش تو در تب و تاب
گر فروزان دلِ من دان که ز آتشگه توست
بی سبب نیست که آن نقطه ی پرگار توایی
پر پرگار بچرخد که پرش از پر توست
من چه گویم ز دلم چونکه نیاید به زبان
رخ فرسوده ی من زرد ز آن غمزه ی توست
سرّ حق یاوه مگو چون که نگشتی سرِ دار
همچو منصور نگشتی که جز عشق در سر توست
همچو حلّاج که شود تا که سرش بر سرِ دار
پس خموش باش مگو خانه ی دل خانه ی توست
سرالله گالشی
از تاب و تب عشق ؛ سن می کاهد
بالا که رود؛ مردن عاشق که بماند...
کوچکترین خطری را دگر تاب نماند ؛
با عقل بسنجد ریز آمار جهان
سیمان و گچ و آهن و پیدا و نهان
جنس پوشیده تن تارک معرفت و دنیا طلبان
بشود نقطه ی عطف زندگانی ؛؛؛ وای از این مردمان...
و بخندد به جهان بیست ساله بودنش
به تپش های وقت انتظار ...
لکنت حاصل از دیدن یار ؛
دلخوشی های کم اما وام دار
که توانی ؛ چند سال ....
بزنی چشمکی از جنس غرور
به فریبندگی عالم زور
و بگویی که تو را دور زدم ؛
بگذریم ؛ آنچه آمد به قلم
غرضش اینگونه بود
که من ....
تو را تا زنده ام ؛ دور از حساب سن و هرآنچه ؛ عدد است ؛
با تپش های روز اولم ؛
لکنت غنیمت زیارتت ؛
بیشتر از هر زمان ؛ مستقل از هر مکان ؛
من تو را دوست می دارم و ...
همچنان در پی دیدن گل ماه توام ...
و چه بی اندازه ، ، ،تو میایی در نظر
و چه ظالمانه نیستی ؛ اما به بر ...
محمد پاکدل
نه با خودم، که بی خودم، کجا روم، کجا بگو ؟
نفس گرفته دم به دم، کجا روم، کجا بگو ؟
تو ای نگاه ِ آشنا، رهاتر از رها، رها
منم اسیر شهر غم، کجا روم، کجا بگو
نشستهای به بیکران، چو نورِ نورِ نورِ نور
نه من به پای تو رسم؛ کجا روم، بگو
تو ای نوای قلب من، کران، کران؛ افق، افق
به غیر تو ندیدهام، کجا روم، کجا بگو
سرودهام غزل، غزل؛ ترانه از نگاه تو
بگو نظر کجا برم، کجا روم، کجا بگو
نوای سبز چشم تو نشسته در نگاه من
تمام خواهش دلم، کجا روم، کجا بگو
به رنگ دیدهات اگر چه گریه کردهام ولی
تمام هستیام الم، کجا روم، کجا بگو
به پای عشق سبز تو، چو سرو ایستادهام
نیفتد از دلم علم، کجا روم، کجا بگو
نه بوسهام دوای پینههای پای انتظار
نه گریهام دوای غم، کجا روم، کجا بگو
بیا که سجده گاه من، ضریح پای خستهات
کبود و خسته این قدم، کجا روم، کجا بگو
به پای کین، مکوب بر در سرای دل، که دل؛
چو شیشه است و محترم؛ کجا روم، کجا بگو
بیا تو ترک غم کن و بده نگاه غم به من
که من انیسم از عدم، کجا روم، کجا بگو
نوای سبز عشق را، دو باره نَه، سه باره نَه ـ
نفس، نفس زنم رقم، کجا روم، کجا بگو
شکسته، خسته، بسته در کویر غم، بیا بزن
به مشق هستیام قلم؛ کجا روم، کجا بگو
ضیغم نیکجو وکیل آباد

