یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

هراسم نیست چون مالک روحم تویی

هراسم نیست چون مالک روحم تویی
همه شادی و نشاط و همه شورم تویی

دست تو همدم من، آغوش تو فراغ من
تا به تو می‌بالم ای عشق، سُرورم تویی

وسعتم اندک و قلبم ز تو تا دریا رفت
آن تنی که رام کرد میل غرورم تویی

ره ز تو بینم و عشق تو زمین گیرم کرد
استوارم به تنت رسمِ عبورم تویی

کذب گویم گر بگویم جز غم تو سخنی
تا که در قلب و سرم تنها وجودم تویی

به دلم وحشت ترک دلت افتاد و لیک
یافتم که دیروز و فردا و کنونم تویی

ریحانه کرمانی

من زخم و دشنه ام.

من زخم و دشنه ام.
من سیلی و گونه ام.
اندام و چرخ شکنجه ام.
من قربانی وجلادم.
نوانخانه بیرنگ،،،همچون ابوالهول ناشناس،
تکیه زده ام به اریکه سپهر.
از ژرف آسمان آمدی ،یا که از گرداب برون شدی.
بوسه ات معجونی است مهر آفرین..
ودهانت سبویی است،،،،

که پهلوان را ترسو میکند،،،و بز دل را دلیر...

حجت جوانمرد

جهان وخورشید را خواسته اند که تولد من است

جهان وخورشید را خواسته اند که تولد من است
بسبزه گل وگیاهی را کاشته اند که تولد من است
من از کجا آمده بودم که تو هم عاشق من شده‌ای
چه فرخنده شبی راهم داشته اندکه تولدمن است
من ازبوسه های عشق خودهم که محروم شده ام
به عهدی را که با توبیاراسته اند که تولد من است
من آن سپیده عشقم که طلوع کرده ام از این عالم
ستاره ی عشقم را هم نداده اند که تولد من است
به بیست و ششم آبان هم گذر کرده  است عاشق
تو را هم به تولد من خوانده اند که تولد من است
چنان خنده رو و چنان مست گشته ای جعفری بیا
حدیث عشق را بدون تومانده اندکه تولدمن است


علی جعفری

ابر بی بارش

ابر بی بارش
نمای آسمان را
زیر چتر خود گرفته
دست برنمی‌دارد
از این بیهودگی
از زوال دائمی
از این روزهای خستگی
چشم داشتیم که ببارد
تا بشوید رد پای تنهایی
چه دانستم
ندانستم
که این پاییز خشک و
ابر بی بارش
ندارد انتهایی
که این
دلشوره خواب‌های طلایی
ندارد فصل بیداری
درمیان این هیاهو
ماندم که بیایی
بسان ابر بهاری
تو بباری تا بشوید
رد پای دوتایی
دست برداریم از خواب
بی حسرت بیداری

مهرداد درگاهی

دراین طریقِ لاعلاج ،

دراین طریقِ لاعلاج ،
دریا مرا یاری کند ،
شاید
دراین دریغِ این مَلاج ،
پَریا مرا یاری کند ،
شاید

دراین میانه ای که ،
دارکوبِ وجدان روو مخ ام ،
یکریز و یکریز،
هِی نوک میزند
فریاد مرا یاری کند ،
شاید

براین دار و روی اش حلّاج
اعیاد مرا یاری کنند ،
شاید

من تافته ای نیستم جدابافته
من ساخته ای نیستم جداساخته
امیال مرا یاری کنند ،
شاید

من میروم بسوی نور،
اما همان نورِعزیز
شاید مرا ، نخواهد درمقامِ نابِ یک حزیز
آنوقت کسی هست تا مرا یاری کند ؟
هرگز
اما امید که قطع نیست
هر ناامیدی ، هرگز
اما امید لاعلاج ، به روی این ملاج ، بسانِ حلّاج ،
خداکند برلبم آرَد ماندنش را
بی شک ، باید
خداکند برلبم آید : باید

بهمن بیدقی

مُردگان؛

مُردگان؛
همه در خوابند
ما نیــــــــــــز
و لیکن
خواب آنان
آرام است و
خواب ما
آشفتـــــــــه
آنان به عُقبا
رفتند و ما
همچنان در دنیا
مانده
...

سلیمان بوکانی حیق