یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

صدای پای باران توی گوشم بی هوا پیچید

صدای پای باران توی گوشم بی هوا پیچید
نسیمی نرم رقصید و میان قطره ها پیچید

نگاهم رو به بالا بود که برقی به چشمم زد
عوض شد قبله ام ناگاه و سمت ناکجا پیچید

وجودم جذب احساس نجیبی شد، نفهمیدم
نگاهم را چه کس چرخاند و پای من چرا پیچید؟

و قامت را به سوی سرو می بستم که سجاده
ورای آن چه می دیدم بسمت ماورا پیچید

خودم را در میان جنگلی بی انتها دیدم
که در بین درختانش نوایی آشنا پیچید

به من گفتند: بشنو از نوای نی حکایت ها
میان تک تک سلول هایم نینوا پیچید

پزشک حاذقی گویی رسید از راه و بی وقفه
برای دردهایم نسخه ای، رنگ خدا پیچید

عظیمه ایرانپور

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد