یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

از صبح روشن تا امتداد شب

از صبح روشن تا امتداد شب

در فکر فرو رفته بودم

از داستان آدم و حوا

تا رسد به شیطان پیر ، و

گردش دوران

به زمان و دقایق تلخ و شیرینش

به امواج  دریا و به آسمان

به گردش روز و شب  

نگاه می کردم

در امتداد شب

نوری در آسمان دلم دیدم

به درون آن نور  رفته و

در آنجا آشفته بازاری

در دل  دوران  دیدم

دیدم که چگونه خر سواری

به یکباره حاکمی بیرحم شد

و یا پادشاهی به زمین خورد و

پادشاهی دیگر بر تخت او

نشسته دارای قدرت شد

یا که آن رهگذری که خاموش مانده بود

دارای صوتی دلنشین گشته

در راه بیداری دلهای بخواب رفته

نغمه سرایی کرد

دیدم گردش ترازوی نابرابریها را

از خدای دل دور شدن و

رفتن در دل تاریکی های زمان را

دیدم

و گاهی به آن خندیدم

گاهی هم با صدای آهسته یا که  بلند

گریه کردم در امتداد شب

هرگز فکر نمی کردم

که چشمانم روزی باز شودو

وارد زندگی گشته  و

پرده هایی برایم باز شود

در راه عمرم

به کودکی برخوردم که جوان نشده پیر گشت

وارد راهی شد که در آخر

درمسیر گور

خاک  گشت

در راه

نگاهم به دروازه شهری فرسوده افتاد

به خرابه هایی که روزی آباد بودند

مردمانی دلشاد یا که غمگین

درون هر خانه و کاشانه بودند

دیدم که چگونه


هنوز هم در میان زنده گان

فرسوده دلانی هستند

در امتداد شب

نشسته و منتظر فردا و روزی دیگر هستند

به آینه دل خویش نگاهی کردم

زنگار عمر  را کمی از روی آن پاک کردم

دیدم که

نمی توان دنیا را یکه و تنها

تمیز و دگرگون کرد

مردم جهان را در راه آزاد زیستن

چشم و دلشان را باز کرد

در امتداد شب

هنوز

بسیار درسهای نا خوانده و ناتمام

داشتم

مانند شاگردی تنبل

به دنبال جوابهای سوالاتم

گویی به کسی یا راهی نوین احتیاج داشتم

اینک در امتداد شب هستم و

هنوز  در اندیشه

فردایی آزاد هستم


اسماعیل شجاعیان

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد