یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

در خانه ام نشست، به بیرون نگاه کرد

در خانه ام نشست، به بیرون نگاه کرد
از روی زاگرس که به کارون نگاه کرد

در خود شکست و گفت نه؛باران نمی زند
روزی که هیرمند به هامون نگاه کرد

خورشید تکه هاش جدا شد جدا ترین...
نوری که سایه وار به کانون نگاه کرد

وقتی که حکم مرگ نوشتند پای حق
قاضی به تبصره و به قانون نگاه کرد؟

وقتی که هیرمند به کارون رسید، گفت:
باید به خون نوشت،و در خون نگاه کرد

صدها پرنده از دل دریا به هم زدند
دریا به مرگ ساحل محزون نگاه کرد

در سینه ام هزاران پروانه بی وطن
به آخرین شقایق مدفون نگاه کرد


برهان جاوید

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد