یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

باران

با اشکهایش،
اشکهایم را شست؛
باران

فرشته سنگیان

دل ها همه تنگ است

دل ها همه تنگ است
انگار تبعید در غربتیم
اینجا عجب غریبانه جنگ است

بیخبر از یاران دیاریم
ناخفته خوابیم
سرگشته و محزون

هیچ کس اینجا نمی ماند
کسی مارا نمی‌خواند
و کسی مارا نمی‌داند

به کجا خواهیم رسید تنهای تنها
حال که اختران ترک آفاق کرده اند


امیر محمد مقنی

از چهره ی غمبارم بخوان بسیار خسته ام

از چهره ی غمبارم بخوان بسیار خسته ام
از نردبان شدن برای دیگران بسیار خسته ام
وقتی جوانی ام اعصاب مرد صد ساله ای است
از ذهن پیر و چهره‌ای جوان بسیار خسته ام
دردا که ما فقط قربانی صد ها وعده ایم
از آرزوهای مرده ی توأمان بسیار خسته ام
امید سالهاست که رفته از خانه ی دلم
از جای جای سرزمین چو زندان بسیار خسته ام
احوال دل به که گویم جز با خلوت خودم؟؟
وقتی از این مردم پریشان بسیار خسته ام
ای کاش می مردم و این تقدیر من نبود
ای من برو نمان که از این جان بسیار خسته ام


یوسف خدائی

دیروز کجا مانده

دیروز کجا مانده
که جنگلهایش سبز بود و...
چشمه های روانش سرد
امروز چه روزیست ؟
که رودهایش خشک است و...
دلهایش آکنده از درد
چشمها نمی بینند
در غروب این تنهایی
خورشید فردا را
فردا یک شاید است
که خدایانش می ریزند تاس
بر تختۀ نرد

بردیا امین افشار

کمی بیشتر به خیالم بیا

کمی بیشتر
به خیالم بیا
آتشِ عشقمان
رو به خاموشی ست.


آگرین یوسفی

چشمانت چنان می نگارند

چشمانت چنان می نگارند
که جز من کس را یارای
درک وخواندن نیست
قیدها همه مشروط
صفت ها همه آشفته
نقطه ها همه سنگ
هر مصرع یک تندباد
هر بیت شبیه گردباد
وسهم من از آن چشمان
یک دیوان غزل بی پایان

نازنین رجبی

خواهی شنوی گر ز دلی خراب و مخدوش

خواهی شنوی گر ز دلی خراب و مخدوش
بنشین و بنه برغمِ این غمینْ سخن گوش

در شهر پر از مسجد و نیکی و معابد
سخت است تماشای منادیل گنه کوش

آن روی مرفه بنهاند بر دگران؛ بخت
آن روی مر و تاریک ،بر ماست چو سرپوش

از میغ فراوان مطر و بدون سایه
تا دیگ فراران ز من و بهر دگرجوش

صبر از سر سنگ پرید و سر را به خم آورد
از اشک من آویخت و دل شد، منِ مدهوش

از هر که گذشتش ، نگذشت سایه اَهما
از مای غمین زاده‌ی از نطفه سیه پوش


بردیا صالحی