یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

یک روز آرام✈

شمع در تاریکی عاشقانه تر میسوزد...

درگیر شدم با خودم تو بهت تردید و سرنوشتم

درگیر شدم با خودم تو بهت تردید و سرنوشتم
ناگزیرم به جدایی شوق موندنی ندارم
نگاه تو چه ناپیداست نگاه من غرق رویاست
به جدایی ناگزیرم این تموم قصه ماست
تقدیر ما خیلی وقته از هم جداست
هجر و غربت سهم من هنوز خیال تو اینجاست
خیلی این خونه بی تو سرد و دلگیر شده
هنوزه خیره موندم به در نگاهم چه بی قراره
بذار تو رو فراموش کنم واسم بهتره این جوری
تو دیگه تو ذهنم جا نداری
از تو مونده فقط چند خط به یادگاری
میگن عشق تو شبیه قصه ها شده
ولی جوری که من نوشتم
این یه نمایش تلخ یه سکانس نا تمومه


محمد امین حیاتی

من به عَطرِ

من به عَطرِ
جا مانده به رویِ
پیراهَنَت هم
حس حسادت دارم.
آگرین یوسفی

ازبس غم آلودم دمادم ابر می پوشم

ازبس غم آلودم دمادم ابر می پوشم
فنجان به فنجان،ازشرابِ درد می نوشم

برروی کیکِ زادروزم، آب می شد شمع
با هروزش از سویِ چشمت شمعِ خاموشم


ازمَردم آزاری چشمانت،چه باید گفت؟
ازخاطرِ آن مردمت گویا فراموشم

فرقی ندارد در دلم ،دیگر غم وشادی
در جستجوی خاطرات ذهنِ مغشوشم

ازسرنوشتِ برگ‌ ها در باد می گفتی
مثلِ همان برگم که با طوفان هم آغوشم

آبان به آبان قلبِ من لبریز دلتنگی ست
فنجان به فنجان از شرابِ مرگ می نوشم


قصه بکند

ز دیدارش پریشان شد دل من

ز دیدارش پریشان شد دل من
به تیر غمزه ویران شد دل من

نگاه اوّلم از بُن خطا بود
چرا این‌گونه لرزان شد دل من

نمود آسان شروع عاشقی ها
عجب دردش فراوان شد دل من

حبیبم نکته های نغز می گفت
نگاهش پر ز کتمان شد دل من

مسیر عاشقی پر از سراب است
بحق،تردید باران شد دل من

بسی فرهادها ناکام گشتند
چو شیرین نابسامان شد دل من

چراغ راه من کم سوتر از قبل
پی اش افتان و خیزان شد دل من

شدم سرگشته و آواره ی شهر
به درد عشق نالان شد دل من

بگفتند ره پر از خوف و هراس است
ندانستم هراسان شد دل من

بهار خرم و بلبل غزلخوان
درونش بیت الاحزان شد دل من

حرامم باد بپویم وادی عشق
ز کردارش پشیمان شد دل من

حشمت الله محمدی

در کویر، برکه و رود و جویباری نبود،

در کویر،
برکه و رود و جویباری نبود،
ناگزیر،
تصویر ماه آزادی،
گاه در چاه چشم های تو می افتاد،
و گاه،
در حجم یک دانه انگور بر خاک افتاده .


مهدی بابایی

این همه شعر ایــن همه تــرانه

این همه شعر ایــن همه تــرانه
ایــن همه سـیاه مــشق
ایــن همه خط‌ خطی کردن‌های گـاه و بیگاه
ایــن همه شـب نــوشته‌ی بی‌خواب
ایــن همه الـفبای سرگردان و بـی چــراغ
هنوز هـم برای سرودن تو
واژه کـم دارم
از کدام تباری که هر چه بگویم کـم است
و
دلــتنگی‌ات زیــاد
امـشب
طوفانِ دلـم را نــانوشته بخوان
شاه بیتِ غــزل را برای تو کنـار گذاشته‌ام


امیرحسین قمچیلی