-
بهار
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:46
-
کاش موهایم بلند و بور بود
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:44
کاش موهایم بلند و بور بود یا بولند و روشن و لخمور بود کاش رنگ پوست همچون شیر بود چشم ها قدری درشت و قیر بود رنگ آن آبی اگر بودی چه خوب یا به رنگ چای قاطی شیر بود بین گردن تا جناغ سینه ام قله هایی از سفید اکسیر بود کل وزن من اگر بودی سبک زیر شعر من پر از تقدیر بود حیف شعر و فضل و هر دانشوری خوب و با معنی و خوش تعبیر...
-
ای صبح ز خورشید، تو شرمندهتر از چیست؟
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:42
ای صبح ز خورشید، تو شرمندهتر از چیست؟ ای جلوه تو، آینه را بندهتر از چیست؟ در باغ حضور تو گل و بلبل و سروند از نغمه شیرین تو، آکندهتر از چیست؟ هر برگِ درختان که به یاد تو برآید راز دلش از عشق تو، آگندهتر از چیست؟ چشمم به رهت مانده و دل در تب عشقت جانم ز غم دوری تو، کندهتر از چیست؟ ای روشنی صبح، به ظلمت چه نیازی؟...
-
نگاهش به آسمان بود و دستانش آویزان
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:40
نگاهش به آسمان بود و دستانش آویزان چه استیصالی صدلیش کردم اشکهایش را پاک نکرد بی هیچ پرسشی گفت خدا مرا نمی بیند گفتم دعا کن حتما می شنود فریبا صادقی
-
چه خوش خیال
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:39
چه خوش خیال _ می جویمت به رویا _ در خواب ِ خسته مرداب نیلوفر ِ آشفته من ...... مهتاب ...! بهار به گیسوی تو آویخت _ شب در سرشک تو _ بارانی شد _ خواب در نگاه تو سیراب نیلوفر ِ آشفته من ...... مهتاب ...! عشق بر گونه های تو پر زد _ شوق بر لبان تو رقصید _ خواب در خیال تو بی تاب نیلوفر ِ آشفته من ...... مهتاب ...! بر من به...
-
میشه از مسیر خنده هات
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:38
میشه از مسیر خنده هات به آرامش رسید میشه با دیونه بازیات دریا رو بغل کرد میشه زیر بارون تو ساحل غرق موج موهات شد مو فرفری لعنتی جذاب میشه تا ابد محو تماشای چشمات شد حِسم به تو مثل ماهی است که تازه دریا رو از نزدیک دیده دکتر محمد کیا
-
بهار آمد و رفت و تو در پاییز ماندی
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 11:10
بهار آمد و رفت و تو در پاییز ماندی چو بلبل نشستی بر شاخسارِ گمانی چه فرهادکی جان به کوهسار سپردی که شیرین نگه داشت عهدِ خزان را تو دانی ز دارِ فراقت چه خون میچکد از دل که بویش بهشتِ زلیخا برد ویرانی اگر چه خطایی نبود جز وفاداری به چوبِ اجل بستندت به جرمِ گرانی کجاست آن که گفت از تو دستی بگیرد؟ فریبِ نفس بادش این...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 11:09
-
بر خاک حضرت دوست افتاده بر زمینم...
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 11:07
بر خاک حضرت دوست افتاده بر زمینم... از دشمنان چه باکی با دوست همنشینم.. مهرش فزون ز مادر نامی فراتر از ان... چون نام او بگویم شیرین چو انگبینم... از عشق او چه گویم تا حس من بدانی... اول تو جای من باش در راه حق ببینم... در بند او گرفتار چون عاشقان بیدار... باید که تشنه باشی تا بنگری چنینم... سلطان برای عشقش تا پای جان...
-
مرا همراه با رودخانه گشتن
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 11:05
مرا همراه با رودخانه گشتن کنار ماهیان مستانه گشتن مرا چونان ببینی پر ترنم بسان موج دریا پر تلاطم مرا خواهم ز شورستان گذشتن ز جنگل ها و کوهستان گذشتن مرا شوق به دریاها رسیدن زدریاها به اقیانوس رسیدن در اقیانوس پر نور الهی شوم من غرق انوار الهی حسین محمود
-
بهارگرم
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 11:01
-
نغمه ی شیوا در لحظههای روشن دیدارت ای نگار
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 11:00
نغمه ی شیوا در لحظههای روشن دیدارت ای نگار آفاق را ز شعر تو معنا کنم، نگار در عمق شب، کنار تو، آتش برافکنم چون ماه گرم، شعلهی فردا کنم، نگار موجی ز اشتیاق، روان بر مدار عشق چون رودها، روانهی دریا کنم، نگار هر شب به یاد روی تو لبخند میزنم تا در خیال آینه پیدا کنم، نگار ای از نسیم صبح، پیامی برای یار با واژهها،...
-
من از ایل و تبار غربت دستان بارانم
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 10:59
من از ایل و تبار غربت دستان بارانم عروس حجله های پرپر شب زنده دارانم.. گلو تر میکنم با گریه های بی حساب خود حباب خستگی را میکشم پشت نقاب خود.. هم آواز پرستوها، غریبانه تر از هجرت تنم افتاده در دام قفس های پر از نفرت.. درون شهر بی پیکر من از تکرار سنکوبم جنون تلخ ساعت را سر دیوار میکوبم.. کنار دشت آلوده ، کمانِ خورده...
-
من نمیخواهم که باشم همچو مردابی
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 10:58
من نمیخواهم که باشم همچو مردابی یا بسان ماهی مرده روی گردابی دوباره رویشم باید تلاش و کوششم باید خطا باشد رفتن به سمت و سوی سرابی به روز و شب شدم دیده بانی بهر مردم به حرفی شکستن دلم را که خوابی کنون این من و یاران قدیمی به راه بگوییم گل و گل بشنویم از جوابی فروغ قاسمی
-
نقشهی بهشت
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 10:57
نقشهی بهشت تن توست که من با گامهای عاشق میگردم. سیدحسن نبی پور
-
من که از شعر و هنر هیچ نمی دانستم
پنجشنبه 8 خردادماه سال 1404 10:56
من که از شعر و هنر هیچ نمی دانستم عشقِ دیدارِ تو افسوس مرا شاعر کرد از همین عشق نوشتم که به شهرت برسم شاید این اسم، تو را پیشِ خودش حاضر کرد با هر آنکس که کنون شعر مرا می خواند این بگویم رخ او مجتهدی کافِر کرد. شعر من را برسانید به او قبل از مرگ شاید اعدامِ مرا دست خودش صادر کرد. پوریا معصومی
-
درگلستانِ خیالم جا گرفته یاد تو
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:08
درگلستانِ خیالم جا گرفته یاد تو جامِ قلبم بی مهابا میشود مرصادِ تو من همان تبدارِ مست و عاشقِ زارِ توأم لکن اینک میشوم تیمارِ هر غمبادِ تو نامِ زیبایِ تو را آویزِ گردن کرده ام از همان روزی که ویرانه شده آبادِ تو چشم خود در لحظه ها میبندم و وا میکنم بلکه خوابی باشد و رؤیا غمِ رخدادِ تو لیکمیدانم که دیدارت قیامت لازم...
-
حال خوب
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:07
-
مردمی باش که این عمرِ جِهان میگذرد
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:06
مردمی باش که این عمرِ جِهان میگذرد همچو برق از پس رعدی، جَهان میگذرد قدر این لحظه که در آن نفسی میآید تو بدان چون نگری عمرِ گران میگذرد همه جا دست بگیر زانکه نپاید عمرت زندگی همچو نسیمیست روان میگذرد چو بکاری تو در این خاکِ زمین بذری را عاقبت کردهی تو، بر تو همان میگذرد طلب مهر تو از تلخی پیمانه توست همه شب...
-
زندگی زیبا
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:05
زندگی زیبا سروده ای ناتمام واژگانی خوش نام که می نشینند کنار هم به نوبت نیست گریزی از این عاقبت. برنده این ترنم ان است که یادش کنند به نیکنامی در کرداری و گفتاری یا که به نیک پیامی. مهرداد شهبازی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:05
-
برو ای عشق ، سزاوار همان باغ و بری
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:04
برو ای عشق ، سزاوار همان باغ و بری دل ز دریا زدی کز دشمن من دل ببری برو ای میوه ی فاسد ، برو ای ماه خموش برو ای بی خبر از عشق ، برو پالان بر دوش برو ای روز سیاه ، از شب تیره تار تر برو ای خار مغیلان ، برو ای بی بار بر برو ای زهر هلاهل ، برو ای مرگ مریض برو ای فتنه ی عالم ، تو دگر عشوه نریز دل ز ما بردی و ترک از عادت و...
-
چندین بار در دل شب
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:03
چندین بار در دل شب روی کاغذ سفید، اسم تو را نوشتم، اما هیچ کلمهای کافی نبود برای توصیف تو. شعرهایم همه نیمهتماماند و تو همیشه در انتهای هر جمله به انتظار نشستهای. یاد گرفتم که هیچ واژهای چون تو، در دل نمینشیند و هیچ شعری از عطر تو پُر نمیشود. پس در دلم شعرهایی دارم که هیچگاه نگفتهام. محسن اکبری نفس
-
در نبود شانه هایت اشک من سیلاب شد
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 12:01
در نبود شانه هایت اشک من سیلاب شد ذره ذره از وجودم در فراقت آب شد تک درختی پیر بودم دامن کوهی بلند از جفای باد و بوران برگ من کمیاب شد در جوانی یاد دارم سایه ام گسترده بود دسته دسته گلعذاران از سایه ام سیراب شد روزگاران چون گذشت و پیر گشتم من همی سایه ام کمرنگ گشت و قلب من بی تاب شد آنچه اطرافم بدیدم جمع محتاجان و بس...
-
آخ به جاده رسیدی و
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 11:43
آخ به جاده رسیدی و من نچیدمت داد تب و گیج میدوم و رفتنت را کال نگاه میافتم. کیخسرو آریایی
-
گوش کنیم به صدای دریا
چهارشنبه 7 خردادماه سال 1404 11:43
گوش کنیم به صدای دریا که در آن بیدادگری موج میزند و بیرحم آرزوی صیادان نان را میبلعد ، و صدا میزند پریشان حالان روزگار را در قحطی عدالت. معصومه داداش بهمنی
-
اگر اخلاق و رفتارت بود خوش
سهشنبه 6 خردادماه سال 1404 10:09
اگر اخلاق و رفتارت بود خوش دل و جانت چو باغ گل شود خوش به گلخندی ز عشق و مهر و ایثار شبت همچون سحرگاهان دمد خوش تو گل خوشبوی همیشه بهاری خوش رویی خوش مرامی برقراری در فصل یخ زده نامرادیها پتکی بر سر یخهای بیا اعتباری دل و جانم ز عشقت بیقراره دو چشم خستهام در انتظاره به آن عهدی که بستم پایدارم بیا ای عشق من فصل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 6 خردادماه سال 1404 10:07
-
نه دستی به شعر و نه شوقی به گفتن
سهشنبه 6 خردادماه سال 1404 10:05
نه دستی به شعر و نه شوقی به گفتن دلم خسته بود از سکوتِ نهفتن نه شعری، نه ذکری، نه آهی به لبها فقط خوابِ سنگین، فقط شب، فقط تن به یکباره آمد نگاه تو از راه شکفت از دلم شعر، برخواست خاک تو بودی که وا کردی از من زبانم تو دادی به قلبم نوای تپیدن از آن روز تا حال، هر واژهام توست تو در بیتها ماندهای، بیگزیدن نپرس از...
-
چشم را نه از دلتنگی،
سهشنبه 6 خردادماه سال 1404 10:04
چشم را نه از دلتنگی، که از فراموششدن بارانی میکنم… برای آنانی که رفتند بی آنکه حتی برگردند نگاه کنند. رفتن، فقط دور شدن نیست، گاهی نیشخندِ زمان است بر زخمهایی که تازه ماندهاند. انتظار؟ نه امید است نه پایان… فقط پوسیدنِ آهسته در سکوتی که هیچکس تاب شنیدنش را ندارد. هامون حافظی