-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:50
-
خواستم تاکه زاسرار دری بازکنم
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:48
خواستم تاکه زاسرار دری بازکنم دیگران وارداین خانه پر راز کنم گویم از نقطه وازنو بشکافم دری رازها گویم از اسرار کزان بیخبری گوش کن تاکه بگویم به توصدناگفته چشم دل بازبکن زنده بشو ای خفته گرکه خواهی توبدانی همه اسرارنهان لب فروبند ومگو هیچ توعیب دگران گرببندی درِ آتشکده ی هردولبت برتو گردد هویدا شعور و ادبت گرزبان قفل...
-
دوش دلم حالت عجیبی داشت
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:47
دوش دلم حالت عجیبی داشت دلم در هوس نور، اما چشمم چندی بود به تاریکی عادت داشت در آن کنج اتاق، سوسوی چراغ، خلوت تاریک تنهاییم را شلوغ کرده بود. فریبم میداد به امید انتظار روزهای روشن چراغ را کشتم تا بر جسد بیجان عاشقیهایم ندمد تا زخم جنگهای بیشمار عقل و جان را نشکافد مرا دگر به سوسوی چراغ دورو نیازی نیست سپیده...
-
صبوری کن تو ای دل چرا اینگونه بی تابی...
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:45
صبوری کن تو ای دل چرا اینگونه بی تابی... سحرگاهان بسر آمد چرا جانم نمیخوابی... مگر خیری از آن دیدی که اینگونه درآزاری... بیا رحمی بکن ای دل دگر عشقی نمیابی... هزاران بار میکوبی به این سینه ز حجرانش.. ببین سینه ترک خورده، شده تشنه ز بی آبی... دگر از پیش تو رفته نده این قدر آزارم... بیا ازحق خود بگذر که آرامش،، تو...
-
آمده ام برای تمنا ، اما ، با پوشانه آمده ام
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:44
آمده ام برای تمنا ، اما ، با پوشانه آمده ام ترسیدم آبروداری نکنی ، بی نشانه آمده ام گفتی بسوزم ، گر آغوش گیرم، تن تب دار را اما، با تن یخ زده، به امید آتشخانه آمده ام آمده ام،از چشمان خمار بلوطی،مست شوم در دستم پیمانه ،بر در این، میخانه آمده ام آمده ام ، از تن تب دارت ، بوسه ای بچینم چون ، لبانم خشکیده ، با تن لرزانه...
-
همچون نوازش ابرها
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:26
همچون نوازش ابرها در خیالی ترین آسمان شبیه به رقص آفتاب روی موج های نه چندان آرام مثل لحظه ی سرخ غروب در دل تنگم نشسته ای چقد شیرین تاب میدهی هر آنچه در ذهن ساکنم جاخوش کرده بود تا در تب نبودنت نسوزم #مطهره احمدی
-
در آفتابی ! برهنه
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:15
در آفتابی ! برهنه سوزن هایِ / اعتراف بر شانۀ / غلامی بادهانِ باز ناگهان ... تاج از سرِ راز برمی دارد در شعله هایِ / اطلسی یِ کوه ها پرنده ای که ازآتش می آید باسایه هایِ درختانِ بلوط صبور ... خیلی صبور همراهِ دیدنِ رویاست هوسِ / فرشته ای در مِه از اعماقِ / چشمانِ سیاهِ تو چه می داند چه می داند / تو بی صدا / فریاد می...
-
14خرداد
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:14
-
کاش میشد ببینی چشمامو که چجوری غمگینه
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:13
کاش میشد ببینی چشمامو که چجوری غمگینه اشکی رو که حاکی از دردی سهمگینه حتی یک نظر تو رو سالهاست ندیده توی داغ و ماتمه این غمِ سنگینه این دل درگیره یه عشق دیرینه دلی که فرهاد واسه شیرینه دلی ساده ؛ دلی رنجور ای وای که زود باور و خوش بینه دلِ تب دار ؛ دلِ مظلوم ؛ دلِ بیدارم دلِ معصوم ؛ دلِ بیمار ؛ دلِ پُر از خارم هنوز هم...
-
حال دلم خوب نیست
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:13
حال دلم خوب نیست چرخش این چرخ جور نیست بخت مرا خواب برد صبح امیدم به نور نیست دست دعا خسته شد رحم به حال صبور نیست آینهها زنگ زد حاصل این صبر، صور نیست ای شب بیانتها صبح تو آیا ظهور نیست؟ سایه نشسته به غم چشم به راهی، عبور نیست؟ حال دلم رو به باد مرهم زخمم صبور نیست هرچه دویدم، نماند هیچ رهی بیعبور نیست ماه ز چشمان...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:12
-
تو از یاد نمی روی
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:11
تو از یاد نمی روی شاید بتوان خندید و آبادی را تنها گذاشت. و از مقامات بالا آسودگی طلب کرد. و در کنار برکه ی منتهی به مزارع به جشن تولد ماهی ها نگریست. این خوب بود. ترس از پراکندگی آرامش و عبور مرد نگهبان در خیال دریا چه می کند مردی زیر در خت توت چای می خورد. سیگاری به برادر می دهد تا خویشاوندی را تازه کند. صدااز نای...
-
تا به چشم مست و گیرایت نگاه انداختم
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:10
تا به چشم مست و گیرایت نگاه انداختم قلب ِ عاشق را به رنج و درد و آه انداختم دشمنی ِ ذاتی ِعشق و هوس را دیدم و خویش را در دامن ِ پاک ِ گناه انداختم از زبان ِحضرت ِ بانو زلیخا بشنویید تا عیان گردد چرا خود را به چاه انداختم سرزنش هرگز نخواهم کرد تاک ِ پیر را من خودم باروت در انبار کاه انداختم روزگاری مردِ مغرور غزل بودم...
-
عشق اگر تا آخرش شیرین بماند ،شاعری پیدا نخواهد شد
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:10
عشق اگر تا آخرش شیرین بماند ،شاعری پیدا نخواهد شد گر غم دوری نباشد دیگر دلی شیدا نخواهد شد شمس اگر میماند مولانا که مولانا نمیشد ماه از چشم خورشید شب ها که ناپیدا نمیشد حسرت لبهای شیرین فرهاد را آواره کرد رفتن شیرینی شیرین ،عشق را بیچاره کرد یک زن اگر روی زمین معشوقه حافظ نمیشد حافظ همان درویش میماند و دگر شاعر نمیشد...
-
عبادتگاه چشمانش سراپا کافرم کرده
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:09
عبادتگاه چشمانش سراپا کافرم کرده ردیف ناز مژگانش اسیر ساغرم کرده ملامت می کنند یاران که داری ضعف روحانی ندانند تیر مژگانش فرو در باورم کرده نبندد پلک ها بر هم شوم مغروق دریایش کران نافذ آن چشم نحیف و لاغرم کرده هوای چشم می گونش گرفته دامن شعرم چه گویم رنگ آن دریا، بسی خنیاگرم کرده او اما باز می چرخد ، نمی داند که برق...
-
دو نخلِ جدا
چهارشنبه 14 خردادماه سال 1404 12:08
دو نخلِ جدا دو نخلِ تنها... ریشههایشان در خاکِ یک کوچه گره خورده بود حمیدرضا سلیمانی کارکن
-
یاعلی
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:45
-
در عبور بادها، آن جادهی بیرهگذر
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:44
در عبور بادها، آن جادهی بیرهگذر در سکوت شب، نشانی از امید رهگذر خسته از اندوه دیروزیم و فردا سایهای بادی از ویرانه میآید، ولی بیبال و پر چشمهها در سینهی سنگینِ صحرا خشک و سرد آسمان بیرنگ و خاموش است و شب بیباغ و بر خواب دیدم سایهای از دور میآید، ولی سایهای از جنس طوفان بود، بینام و اثر چرخش دوران و این...
-
سالهاست از سر انگشتانش
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:43
سالهاست از سر انگشتانش چکه میکند بر زمین شورهزاریست همه جا پُر شده از کوهِ نمک! ناهید ساداتی
-
دارم به تنهایی عادت میکنم یا نه
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:38
دارم به تنهایی عادت میکنم یا نه به برق چشمانت حسادت میکنم یانه آغوش تو هرگز نصیب من نخواهد شد دارم خودم را هی شماتت میکنم یا نه سجاده باز است اما فکر من درگیر آخر نمیدانم عبادت میکنم یا نه در من کسی هر بار استغفار میگوید با خود میگویم احساس ندامت میکنم یا نه شاید که تو در روز پایانی از من بپرسی که عیادت میکنم یا نه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:37
-
بابونه ای چیدم از سفره ی دلت
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:36
بابونه ای چیدم از سفره ی دلت باشد که اخرین نفسهای دی دم نوشی از شفای تو یاری ام کند که هیچ سرمایی در هیچ زمستانی بیم زار ونزار شدنی نباشد که مرا نای تب دار شدن نیست وهمین جرعه ای از تو در جانم آشوب میکند تا گر بگیرم و دیگر بیم فصل سردی را در دفتر پر از خاطرات مشترکمان نداشته باشم. #مطهره احمدی
-
گاهی چنان هوای تو میکنم
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:35
گاهی چنان هوای تو میکنم که دوست داشتنت گل می کند لابه لای شعرهایم وتو را بی قافیه می سرایم. حتی بدون وزن بی هیچ استعاره ای مثل همیشه عطر تو کافی است. #مطهره احمدی
-
مرا ببر به نا کجای آسمان خالی ات
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:34
مرا ببر به نا کجای آسمان خالی ات به عمق بی خیالی ات به ناکجای بی کران همان که می شناسی اش همان که می پرستی اش در آستانه ی عروج مرا هم آشیانه کن مرا ببر به نقش روی بالهای آبی ات به طرح خال خالی ات مرا ببر به نا کجا همان حوالی غروب به آستانه ی شفق که آرمیده در شکوه و شعرهای فی البداهه ی مرا سیاهه کن ولابه لای سطرهای...
-
به آب می سپارمت
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:34
به آب می سپارمت تا به یاد بیاوری زلال ترین خاطراتمان را در لابه لای قصه ی بی بدیل مان و کلمات جاری اش را با زمزمه های پر از هیجانش در آغوش بگیری و به قلوه سنگهای چیده شده در دل مسیر سلام کن که تا انتهای تنهایی ات همچنان حباب هایی از خیال می سازند تا چشمهای بی نظیرت را آیینه وار به تو نشان دهند. #مطهره احمدی
-
سکوتم لب طاقچه خاموش مانده
سهشنبه 13 خردادماه سال 1404 10:15
سکوتم لب طاقچه خاموش مانده و نسیم، خاطره ای ست از تلخی ها ورنج های پی در پی، که گاهی از پنجره های باز وبسته، به آرامی روی شانه هایم می نشیند. از دریچه ی کلیه ی متروکه ام همیشه منتطر رقص باد می مانم خودت گفتی انتظار زیبا ترین واژه دلتنگی ست.،،،،،.. کنار همان جاده ی بی انتها،،، که همسایه اش همان تک درخت، زیباست، منتظرت...
-
نه پیغامی، نه نامی، باد میآید، نمیخواند
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:29
نه پیغامی، نه نامی، باد میآید، نمیخواند دلی بییار میلرزد، صدایی گنگ میماند جهان در پردهٔ تکرار، فقط تصویر میپاشد نگاه از ما گریزان است، دل از دل دور میماند صدایم را کسی نشنید، پژواکم صدا گردید نه فریادی که برخیزد، نه خاموشی که بنشاند نه دستی گرم، نه چشمی نرم، نه آهی آشنا با من هوا لبریز از نام است، اما هیچ...
-
به راهی دور و بیپایان، مرا با عشق میخوانی
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:27
به راهی دور و بیپایان، مرا با عشق میخوانی چراغی در شب تارم، امیدم را تو میدانی ز طوفانهای بیرحمی، گذشتم با دل خونین تو خورشیدی که در شبها، درون جان نمایانی به هر شب با دل بیتاب، صدای باد را خواندم تو بارانی که میشویی غم دل را به آسانی دل از اندوه هجرانت، به شب خاموش و سرگردان تو آن شعری که در خاطر، نمیمیرد ز...
-
من با کبوتر برگهای آسمان را دور کردم
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:26
من با کبوتر برگهای آسمان را دور کردم من با شقایق زیر باران راه رفتم من با اقاقی دفتر نقاشی ام را رنگ کردم ناهید را در آسمان دیدم که راز خود با نیزههای آتشین نور سوی زهره می برد بر روی دشت ابری و غمگین باران دیدم قناری بغض را با آب میخورد بس ساده بودم من که از پشت نگاهم میشد سکوت سهمگین شوق را دید میشد بدون امتحان...
-
امشب ماه با رخوت بیشتری خواهد تابید
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:24
امشب ماه با رخوت بیشتری خواهد تابید مهتاب ، پنجره ، اتاق ، تخت و زنی دوستداشتنی کنار تخت خواب بالشهای آشفته و انبوه دردش، که با ذهنی انتزاعی پیش از خواب، با دستان سبک و بیرمق، گیسوان خود را شانه میکند؛ و چشمان خود را بر اشباح سفیدی میاندازد سپیدی رشته های از گیسوانش که همچون گلهای اقاقیا در سبزه های شاخهها قد...