-
بشنو این دل نغمهای پر از فغان
یکشنبه 18 خردادماه سال 1404 11:20
بشنو این دل نغمهای پر از فغان با هوای یار سرگردان زمان هر نفس چون شعلهای در آه شد شوق دیدارش به جانم راه شد از بهاران بیخبر شد باغ من تا دمی گم شد گلِ رخسارِ من بوی او در هر کجا پیچیده است نام او در نالهام آویخته است چون نسیم لطف او آید ز راه جان بگیرم بار دیگر در پناه چون به لبخندش گشاید آسمان گل شود هر اشک من در...
-
عاقبت پا به دل ما زد و رفت
یکشنبه 18 خردادماه سال 1404 11:16
عاقبت پا به دل ما زد و رفت زین تب تلخ دوایی زد و رفت ماه ما بود ولی از سر ظلم ، پا به این عشق سمایی زد و رفت ما که چون اسعد عالم بودیم ، پس چرا عشق به سودا زد و رفت؟ دل شکستن نیست اصلا هنری در دوران که همان شاخه نباتم هنری داشت و رفت رفت از این دل ما و رفت از عالم ما عاقبت پا به من و این دل پاکم زد و رفت گرچه در خاطر...
-
گر شبپره بداند راز ستارگان را
یکشنبه 18 خردادماه سال 1404 11:16
گر شبپره بداند راز ستارگان را دور میزند به پرواز بازوی کهکشان را این وجد آسمانی از قول عشق یابد پس گوش شو سراپا این پیر نکتهدان را از چهچهه به مویه گر رفت مرغ شبخوان از او سبب نپرسید پرسید آن فلان را بر محور ستمها گردد مدار دنیا پس دائماً بچرخان آن جام غم پران را از سردی سخنها تا یخ زدهست معنا بیا و اژدها...
-
منم درحسرت وصلت پریشان
یکشنبه 18 خردادماه سال 1404 11:13
منم درحسرت وصلت پریشان چو مجنون در نیستان تو سوزان تویی درمان آلام دل من همیشه ذکر تو، آرام دل من منم فرهاد شوم به عشق شیرین شکافم کوه ها به شوق شیرین تویی شعر و شعور و نغمه من چو یا هو دم به دم آوازه من منم در پرتو نور تو رخشان چنان یاقوت در نورت درخشان حسین محمود
-
چرا از عشق مرا بیزار کردی
یکشنبه 18 خردادماه سال 1404 11:12
چرا از ع ش ق مرا بیزار کردی گذشتی از من و بیداد کردی من دلداده را در غم نشاندی در این دنیا مرا دیوانه کردی حذر کردی ز ع ش ق و دیدن یار مرا با هجر خود اواره کردی گذر کردم ز کویت خسته و زار تو من را دیدی و انکار کردی دو صد افسوس بر رسم وفایت چرا دل را ربودی و ستم در کار کردی؟! علی نگهداری
-
تو مثل عطر میخک، عطر مریم زیربارانی
یکشنبه 18 خردادماه سال 1404 11:11
تو مثل عطر میخک، عطر مریم زیربارانی شبیه ِ نبض گل در ذهن ِ شورانگیز گلدانی بغل وا کرده ام، بسپار گوشت را به آغوشم که تا گویم برایت قدری از شرح پریشانی تو را من بی اجازه دوست میدارم،اگر روزی بمیرانی مرا صد بار و از نو زنده گردانی کمی بگذار وقتت را برایم ، گرچه می دانم نداری فرصت آن را که حتی سر بخارانی خودم در صغحه...
-
من به زیبایی چهرهی درونت فکر میکنم،
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:15
من به زیبایی چهرهی درونت فکر میکنم، نه به آینهها، نه به خطوطی که زمان بر صورت میکشد، بلکه به نوری که آرام از نگاهت عبور میکند و در سکوت، سخن میگوید. لحظهای هست که چشمانت را با ناز میپوشانی و تمام قلبت از پشت آن دو پنجرهی روشن آشکار میشود. جهان در همان ثانیهی کوتاه، نفسش را حبس میکند. درون چشمهایت،...
-
بهار
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:10
-
تـویِ غـوغـایِ دل بردن ، شبیـه قـومِ تاتاری
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:08
تـویِ غـوغـایِ دل بردن ، شبیـه قـومِ تاتاری ببین رویا نیست جونم ،که بیدارم که بیداری صـدایِ خنـده هامونو تمـوم جـاده ها دیدن چه رویایی!! تـو آغوشت تموم عُمـرخوابیدن چه رویایی شب و روزم ، کنارت باشه بیداری جهانـم شـونه هاته که سرم رو روش میزاری بسـاز هر روز با جـونت تمـومِ خـطِ رویـامـو بیا دیوونه کن با عشق ، تموم اهل...
-
در نمایشگاهی از خودم نشستهام،
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:07
در نمایشگاهی از خودم نشستهام، لبخندهایم قاب شدهاند؛ تابلوهایی زمانخورده روی دیوارها. فریادهای خستهام در سکوت دیوارها گم میشوند، مثل نقاشیهای فراموششدهای که در خاکستر سرد مدفوناند. سیدحسن نبی پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:06
-
در فراقش نغمه از بُستان جانم دور شد
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:05
در فراقش نغمه از بُستان جانم دور شد برگ دل پژمرد و با باد خزان محشور شد دیده ی دل غرق خون، چشمم پُر از اشک نیاز در غیاب روی او، چشمان جانم کور شد روح من چون بید لرزید، از تنم پرواز کرد مرغ شب از شانهام، تا بیکران ها دور شد دل درون شعلهی چشمان او آرام سوخت شمع رویش ، ذرهذره در وجودم نور شد قطرههای آخرم بر تارک دنیا...
-
از آینه پرسیدم:
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:04
از آینه پرسیدم: "روزگار چه بیوفاست؟" هیچ جوابی نداد فقط تَرَک برداشت و تاخت! گفتم: "این تَرَکِ تو پاسخِ سکوتِ من است؟" تکّهها خندیدند: "حقیقت، همینه که هست!" دکتر سید حسن طیبی
-
در وصف تو میگویم آنچه در دل افتادهست
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:03
در وصف تو میگویم آنچه در دل افتادهست که شادی و عشق از لطف تو بر من گشادهست گمان بردم که خطایی ز دل من برخاستهست که پر به شاعر ناتوان، خدا چرا دادهست؟ ندایی آمد از آنسو که: شادیات باز آید اگر که دل بسپاری، توبهای آغاز آید که خلق از دستت ای دل، بار دیگر آساید و شب، دوباره به لطف خدا، سحر باز آید گفتم: چه کنم...
-
ای رفیقان! نگذارید که ماند، به دلم داغ تعانی
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:02
ای که زیبای جهانی، تو مزن زخم زبانی که همین غم شده اکنون، به دلم آه عیانی تو ندیدی که چه آمد به دل مرد مسلمان که بسوزد به هوایت، همه رضوان به خزانی و از آن تیر که در چله نهادی و نشاندی به هدف من ندارم ره دیگر، نه فراری، نه امانی نه توانم که جدا گردم از این زخم تباهی نه توانم که بمانم خم و خواری چو کمانی چه بماند چه...
-
می زنی بر دلم آتشی، عاقبت در جنون می کُشی
شنبه 17 خردادماه سال 1404 11:01
می زنی بر دلم آتشی، عاقبت در جنون می کُشی بی خبر دل ز جان برده ای، تو مرا با فسون می کشی دیگر اما ببارم شرر، مست ام از نام تو در به در گم شده هر چه اندیشه ام، عاشقی را به خون می کشی خط خون بر رهت می کشی، عاشقی را به هامون کشی در بلا قایقم واژگون، عاشقی سرنگون می کشی می کِشی در خفا، بی صدا، عاشقی را به کام فنا پرده ی...
-
شاید که فراموش شدم از یاد تو رفتم
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:43
شاید که فراموش شدم از یاد تو رفتم یا در دل تو جای ندارم که از یاد تو رفتم امروز که دلم تنگه برای تو و خاطراتم فردا چه کنم، از چشم تو افتادم و رفتم غنچهای پرپر شدم در کنج این خانه ویران عشق را باور شدم عشق یه بیگانه و رفتم سایه شوم مرا با دل ویرانه عجین است غافل از شب سیاه کرد یه دیوانه که رفتم خبر از دروغ نبود مرا...
-
باشهدا
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:42
-
بگفتمت ای رفیق که من خوبم
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:37
بگفتمت ای رفیق که من خوبم اما قسم به باورت خوش نیستم بی خبری از حالم چها که آشفته ام از واپسین ها نگرانم که نباشی کنارم آشوبم و ندانم چه باشد آخر جانم لیکن دانی بهتر از من آرام قرار ندارم پوران گشولی
-
عمر من آویزه ابر بهار
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:37
عمر من آویزه ابر بهار مربهاری نیست جز روی نگار گو بهار من کجا سر می زند گرد کوی من و یا بر آسمان این پرنده گو کجا پر می زند درد دوری و جدایی ای صنم بی وفا بر جانم آذر می زند بارشی بار دگر آغاز کن با سرانگشتان نرم قطره ای صورت گلبرگ ها را ناز کن این که می بینی به زیر پا منم مردمانش می زنند تیپا منم زندگی بی تو برایم...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:34
-
چواتشفشان مهر فشان باید بود
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:34
چواتشفشان مهر فشان باید بود با عالم و عالمیان مهربان باید بود در مقام صلح و دوستی در جای جای جهان سفیر عشق از دل وجان باید بود دل را چو آیینه پاک باید داشت با همه کس بی رنگ و ریا باید بود دراین دریای متلاطم زندگانی زورقی بهر نجات غوطه وران باید بود بوقت گرفتاری وتنگدستی یاران فرشته ی نجات و بخشایشگر دوران باید بود در...
-
تنها دلخوشی من پنجره ایست که رو به آسمان باز می شود
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:33
تنها دلخوشی من پنجره ایست که رو به آسمان باز می شود ببین از پنجره آسمان آبی بیکران را کسی به او ماه بخشیده... علی بهلولی
-
چون باد وزیدی
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:33
چون باد وزیدی میانِ موهایت، ابرها به گریه افتادند… شهر خیسِ خیال شد. حواست باشد، اگر لبانت به لبم نزدیک شوند، زمین خواهد لرزید، و شاید دیوار خانهی همسایه فرو بریزد… دست اگر در دستم بیفتد پرندهها جهت پرواز را گم میکنند، و عقربهها ایست میکنند در ساعت قرار... نگاهت را آرامتر برم دار، که شعلهاش از آتشِ جنگ هم...
-
یاعلی
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:31
دوست می دارم ترا ای جان جانانم علی عاشقت هستم بدان ای شاه خوبانم علی علم و فهمم نیست در حدی که من وصفت کنم لیک من بالاتر از هر کس ترا دانم علی من نمی گویم ز خود ، فرموده پیغمبر است وارث علمم علی ، حق با علی، جانم علی گنج و راز آسمان پنجم ِ معراج ،. اوست در طواف کعبه عشقت غزلخوانم علی سید محمد رضاموسوی
-
ز سر درون دل
جمعه 16 خردادماه سال 1404 10:25
ز سر درون دل هستی گریان و به دور شمع حیران است گویی هفت آسمان به سوی دل ما خیزان است شب روز در هوایت دیده ما گریان است و محبان گویند ماهی و موج دریاست بر خشکی ساحل ها روی خوش صدف هاست سامان و ره رو ماست لیکن ز آنچه در دل ماست از آتش فراقش سوزد هر آن هستی در مستی دل ما احمدرضا شهریاری
-
قصه ام آغاز شد از آن سخن هایی که بود
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:56
قصه ام آغاز شد از آن سخن هایی که بود هر چه گشتم در جهانم ، آن یکی اما نبود عاشقی بود و دلش از شوق میلرزید، لیک شور بود و شعر بود و دلبری اما نبود وعدهها بود از لبش شیرینتر از خواب بهار بوسه بود و قول دیدار و ، لبی اما نبود شانهای بود از برای خستگیهایش ، ولی از برای گریه کردن ها ، سری اما نبود با همه بی هم...
-
حال خوب
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:53
-
نسیم صبح تابستان ، چو جان بَخشِ سحر آمد
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:52
نسیم صبح تابستان ، چو جان بَخشِ سحر آمد درخت از شوقِ دیدارش، به رقص از برگ و بَر آمد _ _ زِ گرمای دل افروزش ، دلم در آتش افتاده ولیکن رحمتی پیداست ، کَز آن ماهِ بشر آمد _ _ نه هر خورشید نمیتابد ، چون فروغِ چهره یارم که نوری چون « مادر » را به عالم کی دگر آمد ؟ _ _ جهانم ظلمتی بودُ ، ولیکن از یادِ آن دلدار روشن شد....
-
من، دختر اردیبهشت،
پنجشنبه 15 خردادماه سال 1404 11:51
باران که میبارد، دلم تَر میشود از هزار حس نگفته. میخواهم همه را در آغوش بگیرم، همه را راضی کنم، اما خودم... قطرهقطره در دل آسمان گم میشوم. آفتاب که میتابد، دستم را رو به نور دراز میکنم و میگویم: "هنوز هم بلدم عاشق بمانم، با تمام خستگیهایم." و باد که میوزد، بغضی میشوم در دل ابرها، فریادی بیصدا:...