-
چون سیبی در بهشت
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:20
چون سیبی در بهشت چیدمت از چشمانِ تاریکِ شب تا در خیالِ داشتنِ تو آرام بگیرم. #مطهره احمدی
-
به هر شب آتشی در سینهام بیتاب میسوزد
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:17
به هر شب آتشی در سینهام بیتاب میسوزد که از باران عشقت آسمان مهتاب میسوزد تو دریا بودی و موجت به ساحلها پناه آورد منم در جزر و مد عشق تو بیخواب میسوزد نسیم از کوچههای دور نامت را صدا کرده در این بستان دل، رنگی ز گل در قاب میسوزد ز تاب هجر جانکاهت جهان تاریک میگردد ولی در جان عاشق روشنی بیتاب میسوزد مرا در...
-
من هر روز تکه ای از خودم را دفن میکنم
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:15
من هر روز تکه ای از خودم را دفن میکنم کسی برای ِ من مراسم ِ ترحیم نمیگیرد هر بار که تابوتی عبور میکند، خوشحال می شوم ولی برای آدمِ زنده دلم میگیرد رو به روی ِ آینه می ایستم تا ببینم … کدام لبخند ِساختگی بیشتــر به من می آید کــدام زیباتر است کدام نمی گذارد اَشــک از چشمانِ من بیاید ژٌولیدگی ِاَفکــار...
-
هر چه از ساغر و از میکده ها دور شدم
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:13
هر چه از ساغر و از میکده ها دور شدم پشتِ هر حاشیه برگشتم و مجبور شدم.. از غم و غصه در این لحظه شکایت دارم من از این غمکده یک عمر حکایت دارم.. ای که با طعنه به بدمستیِ ما می نگری تو که از غربتِ هرساله ی ما بی خبری.. برو ساغر بشِکن ، هر چه که خواهی بشِکن برو بر پیکرِ بدمستیِ ما تیشه بزن گِلِه فهمیدنِ من نیست از امثالِ...
-
شاید بعضی وقتها حس میکنم دیگر تاب ندارم
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:12
شاید بعضی وقتها حس میکنم دیگر تاب ندارم نه برای صداها نه برای نور نه برای بودن انگار آن بخشی از مغزم که میتوانست جهان را لمس کند آدمها را بفهمد و واژهها را معنا کند جایی میان تاریکی جا مانده است دیگر پاسخی ندارم نه به سؤالها نه به نگاهها تنها در سکوتی ضخیم مینشینم و خودم را از پشت شیشهای مات تماشا میکنم آیا...
-
چو فرهاد کوهکن بودی همه عمر
دوشنبه 12 خردادماه سال 1404 12:11
چو فرهاد کوهکن بودی همه عمر به تو اقبالی سیه قسمت شد به چه نازی که تو هم می میری همه را رخت کفنی حکمت شد همه را داده ای از دست چه شود همه ی اینها که گذشت ، عبرت شد مثل یعقوب نبی منتظری این که عاشق شده ای جرمت شد هدیه مرادی
-
بامدادان
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:13
بامدادان زمهریر سرد پائیزی ایازی سخت می پاشد به روی غنچه های نارس بیدار شکوفا دشت ها، پیدا کلاغ ها سر به بالین سرد نا پیدا صدایی کز سکوت دشت می آید نوای نی به دل دارد مترسکهای دشت خاموش صلیبی از پر و پرواز به چشم از دور مِه است و چشم ها در تاریک روشن ز مِه تشویشِ جانفرسا به دل دارد که این است آنچه می بینم و یا گم در...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:12
-
صبر بی حد عاقبت مارا به جان اورده است
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:10
صبر بی حد عاقبت مارا به جان اورده است دیده را گریان و دل را بر فغان اورده است سالها بگذشته عمرم در امید و ارزو روزگار بد منش بر ما زیان اورده است این همه راز و نیاز و و ان همه فریاد ها بی ثمر مانده است و جسم را بر زبان اورده است می شمارم لحظه ها را تا رسم بر جایگاه اندر ان جائی که جان را بر جهان اورده است اه و افسوس...
-
رو به خاموشی و دَردَم تازه بود
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:10
رو به خاموشی و دَردَم تازه بود اشتباهم عشقِ بی اندازه بود.. قفل ها را پشت چشمانم ندید کدخدایِ شهر بی دروازه بود... فرزانه فرحزاد
-
بهار
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:09
-
میگن ولنتاین روزیست که کشیشی رو به دار آویختن
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:08
میگن ولنتاین روزیست که کشیشی رو به دار آویختن شد دُکانِ مردمی که عشق و نمایش رو به هم آمیختن اما روز عشق برای من روز ولنتاین نمیشه کرخه ؛ کرخه س هیچوقت رودِ راین نمیشه روز عشق ؛ هر روز من با دیدن جای خالیت بر روی تختم شور و شعف و امیدت واسه همه روزهای سختم روز عشق ؛ موهای من که همیشه دور بوده از دستان تو در آرزوی...
-
ای نگاهت آفتاب، ای چهرهات چون ماهتاب
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:08
ای نگاهت آفتاب، ای چهرهات چون ماهتاب بر دلِ تاریکِ من، یک لحظه رخ بر ما بتاب تشنهکامِ وصلِ تو، در حسرتِ یک جرعهام مِی بریز از لعلِ خود، امشب خرابم کن، خراب موجِ گیسویِ تو در شب، دل به دریا میکشد ساحلِ امنِ نگاهت کو؟ که گشتم غرقِ آب هر که دید آن قامتِ موزون و آن چشمانِ مست رفت از دستش عنانِ عقل و دین و صبر و تاب...
-
به شرط کدام چاقو سپیدها را سرخ می تراوی
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:07
به شرط کدام چاقو سپیدها را سرخ می تراوی که میان تو و هجاهای صورتی ضد کدام آفتاب بزنم که داغ شرابی ات جگر ام را نسوزاند و زبان به خشکیِ لب می سایم و هستند خاطراتی که هرگز اتفاق نمی افتند چه واژه هایی که نیامده متقلبند چه رفتارهایی که نکرده مذموم و چه عصیانها که سزاوار آغوش... قلبم آنژیو می خواهد میخواهم راحت تر نفس...
-
بر سرم آوار بسیار و اَمل بی انتهاست
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:06
بر سرم آوار بسیار و اَمل بی انتهاست میوه هایِ کال بر دار و رسیدن ادعاست من کویرِ تشنه و تالابِ باران خورده ام ! زخمهایِ کهنه بسیار و شکفتن نارواست بهنام زمردپور
-
می کِشد حُسنَت مرا ، سوی رُخ زیبای تو
یکشنبه 11 خردادماه سال 1404 11:05
می کِشد حُسنَت مرا ، سوی رُخ زیبای تو لیلیِ سرگشته ام ، در پهنه ی صحرای تو این منم افتاده در طوفانِ اقیانوس عشق غرق گشتم عاقبت ، در عشق ناپیدای تو در هوای وصل تو ، بیمارِ تبدارت منم درد من درمان شود ، بادیدن سیمای تو ماه بودی آسمان عشق مارا نازنین من نمی بینم چرا مهتابیِ شبهای تو ؟! رو مگیر از من که مشتاقم ببینم...
-
در دل خاکی که مدتهاست پژمرده،
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:51
در دل خاکی که مدتهاست پژمرده، دانه ای در خواب می خندد خواب می بیند نه از خورشید و نور از خروش ریزش برگی به وقت تیر با امید رویش جنگل پس از باران در میان مردمک های گریزان، جنبشی لرزان و پنهان از نگاهی یا پشیمانی و یا تنها ز باد بی دلیل برگریزان اشک می ریزد در دل شبهای سرد رُسته ای لرزان به سوی صبح می خیزد غنچه ای در دل...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:50
-
همسفرم
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:49
همسفرم با قصه تازهای از تابش عشق در وسعت بی غروب چشمان تو می روم تا آیت نورانی یک لبخند پنجره روشن صبح را می گشایم به نوازش های نسیم و غبار از چهره خاطره ها می شویم همسفرم با سرمستی گنجشک ها در آنسوی حیاط مثل یک رود میل دریا دارم مثل یک دشت پر از زمزمه ام گلخانه لحظه هایم لبریز طراوت چه خیال انگیز این بارش نور چه...
-
بهار
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:48
-
شمع وجودم رو به خاموشی گرایید
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:47
شمع وجودم رو به خاموشی گرایید تا نور او شعله بر افروزد به جانم این نور از خورشید تابان یا که عشق است؟ ولله که عشقش ،آتشی ست اندر درونم من خود نمی دانم چرا محوِ چه گشتم الحق که بذری در درونم کاشته از روز اول امروز وقت سر براوردن رسیده چون نور عشقش را به بذر دل رسانده این عشق دارد میدود در جان شیرین قلبم قیامت میکند،...
-
سایهات گر نرسد بر سر من، میمیرم
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:44
سایهات گر نرسد بر سر من، میمیرم ماه ،گر گم شوی از منظر من میمیرم چشم تو رونق اشعار شبانگاه من است چشم بر هم مگذار دلبر من میمیرم هرکجا نام تو را برده ام از جان بردم نام تو کم شود از دفتر من میمیرم بی تو جاماندهام از قافله ی یوسف ها راه بر من مدهی ، رهبر من میمیرم دل من با تو به تنگ آمده از هجرت ها موج گر دور...
-
در جست جوی رویی بودم
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:42
در جست جوی رویی بودم مجازی برد مرا نبودن حالی و احوالی گریه دگر ندارد مرا دلم چیزی به یاد نمی آورد تفکر ندارد مرا یادت را زمزمه می کردم دل دیگر ندارد مرا در این بالا و پایین کردن هایت وجود دیگر ندارد مرا در این غرق شدگی دیگر دانشگاه ندارد مرا در این یافت نشدنی ها حضور دگر ندارد مرا مهدی علی بیگی
-
عاشقم،،،دیوانه ام،،،سرگشته و شیدا منم
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:41
عاشقم،،،دیوانه ام،،،سرگشته و شیدا منم بی دلم،،،تنها منم،،،رسوای بی سامان منم خسته ام،،،دل داده ام،من مجرمی آواره ام بی کس و غم خواره ام مجنون این دنیا منم یار بی همتا تویی معشوقه ای زیبا تویی د وست دار تو منم دیوانه رویت منم ماه شب هایم تویی شمع شب تارم تویی آشفته بویت منم سرگشته کویت منم عمر و تن و جانم تویی هم درد و...
-
جهان بدون تو لبریزِ اضطراب من است
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:40
جهان بدون تو لبریزِ اضطراب من است و عشق، حادثهای در کتابِ خواب من است تو آفتاب شدی، سایه را رها کردم هر آنچه غیر تو باشد، غبارِ آب من است به هر نگاهِ تو معنای تازهای دادم که کشفِ سادهی رازِ هزار باب من است مگو "به راه بیا"، رفتهام، نمیبینی؟ که هر چه هست، مسیرِ سقوط ناب من است نگاهِ توست که شب را طلوع...
-
فریب می خورم هر بار
شنبه 10 خردادماه سال 1404 11:37
فریب می خورم هر بار از دل مهربان خویش مزه اش تکراری است فرقی نمی کند.. اما.. تلخ می شود آن وقت که می فهمم دل منو چشمان تو هم دست بودند!! مهشید قنبریان
-
ای چرخ، به پای سلسله برپا نکردهای
جمعه 9 خردادماه سال 1404 12:03
ای چرخ، به پای سلسله برپا نکردهای راز دل خویش بر کس افشا نکردهای هر موج به بحر، شور تمنا نمیزند جز آنکه تو نقش او ز سودا نکردهای هر شاخ که سر برآرد از این خاک تیرهفام در زیر گمانهی تو شکوفا نکردهای خورشید که میدمد ز دل آتشین صبح این آینه را به دست مسیحا نکردهای چون اشک، به پای شوق جهان را زلال کن هر قطره که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 9 خردادماه سال 1404 12:01
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:49
من در این عقیم آباد که سالهاست فصل عشق میان دل مردگی ها گم شده پناه می برم به خیال که در آن جا شط خاطره بس نورانی است و به هر طرف می نگرم بر سجاده ی عمر تصویرخیالی قامت تو قنوت بسته نازنین رجبی
-
مرهم دل نمی شوی زخم به سینه میزنی
جمعه 9 خردادماه سال 1404 11:48
مرهم دل نمی شوی زخم به سینه میزنی درد زیاد می کنی پناهمم نمی شوی گرفته ای دلم ولی عاشق من نمی شوی شکانده ای مرا ولی به دادمم نمی رسی به یادتم ولی مرا ز یاد رها نمی کنی میشنوی صدای دل ز غم رها نمی کنی نمرده ام ولی چرا مرده رها نمی کنی نشسته ام به کنج دل ولی صدا نمی کنی سلامم نمی دهی غریبه هم نمی شوی به دل شکایتت کنم...