-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 3 خردادماه سال 1404 11:24
-
در مهِ جنگلِ چشمهایت گم میشوم،
شنبه 3 خردادماه سال 1404 11:23
در مهِ جنگلِ چشمهایت گم میشوم، لباست مثل فانوسی کمنور در انتهای شب، پیش چشمم میلرزد. و تکیه میزنم به درختی تنها، که شانههای خیسش خواب را به پشتم برمیگرداند. سیدحسن نبی پور
-
در چشم من ببین غم خود را آیینهای برای تو باشم
شنبه 3 خردادماه سال 1404 11:22
در چشم من ببین غم خود را آیینهای برای تو باشم چیزی بگو... "صدای تو خوب است" حرفی بزن صدای تو باشم وقتی کنار پنجره ی شب، در فکر آن ستارهی دوری ای کاش گِرد صورت ماهت من جای دستهای تو باشم هر بار با تبسّم چشمت یک حس بیکرانه دلم خواست یک آسمان پر از تب گنجشک، در خندهی رهای تو باشم بگذار باز بشکفم از شوق چون...
-
چه شد که ریشهات به جای خاک، به باد داده ای؟3/3
شنبه 3 خردادماه سال 1404 11:22
چه شد که ریشهات به جای خاک، به باد داده ای؟ تو آن درخت سبز نیستی که بر دلت روان شود صدای جیک جیک مست چه شد که شاخه ات به جای باد، به آب داده ای؟ چه شد که قلب قرمزت نمی تپد نوای عشق سر نمیدهد چه شد که این چنین حزین به روی خاک فتاده ای بگو تو از غمت بگو از آه و حسرتت بگو بگو چه شد که میوه ات به کام صاحبان باغ حقیر و...
-
با نوک قلم
شنبه 3 خردادماه سال 1404 11:21
با نوک قلم نقش میزنم بر تنت آنگونه که مهتاب وسوسهی لمسات شود سیدحسن نبی پور
-
در باغ بهشت تو، صفا کردم
شنبه 3 خردادماه سال 1404 11:20
در باغ بهشت تو، صفا کردم از چشمه ناب تو، شفا گشتم همچون یعقوب، پریشان حالم از عطر نسیم تو، بینا گشتم همچون یوسف، اسیر در بندم از مغفرتت، ز بند رها گشتم همچون یونس، در شکم ماهی ظلمت نفسی گویان، ز شب رها گشتم همچون ایوب، مریض احوالم از نوشیدن جرعه آبی، شفا گشتم همچو داود نبی، خوش الحانم با بانگ پرندگان، هم نوا گشتم...
-
بی تو من هر چه که کردم دلم آرام نشد
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:41
بی تو من هر چه که کردم دلم آرام نشد دل زِ تو کندم و دیدم که دلآرام نشد رفتم از خاطرهات، بسته شد آن پنجرهها پای رفتن که رسیدم، قدمم یار نشد شعر گفتم که دلم باز کمی وا بشود هر چه گفتم به خدا، زخم دلم ساز نشد خواستم خاطرهات را که فراموش کنم قلم افتاد، ولی بیت سرانجام نشد سید رضا آقازاده
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:40
-
نازنین ای بی مروت کن نظر بر حال من
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:39
نازنین ای بی مروت کن نظر بر حال من با نظر مرهم نهاده بر شکسته بال من شادی و بی مهری و ناز و افاده مال تو انتظار ناوکی از روی ماهت مال من هرکجا باشی به دنبالت روانم بی قرار از همان روزی که با نام تو آمد فال من من نمی دانم چه رازی خفته در چشمان تو کاین چنین بر هم زند آرامش احوال من من خموشی خفته بودم گرم اندر کار خویش...
-
دلم گرفته و چشمم به راهِ توست هنوز
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:38
دلم گرفته و چشمم به راهِ توست هنوز میانِ شامِ جهان، صبحِ آهِ توست هنوز شبی به شوقِ تو خوابم نبردهست ای یار چراغِ خلوتِ من، نورِ ماهِ توست هنوز تو رفتهای و دل از یاد تو نمی گذرد صدایِ گریهی من، در پناهِ توست هنوز تو آتشی و منم برگِ زردِ افتاده تمامِ هستیِ من، زیرِ چاهِ توست هنوز اگرچه پیر شدم در فراقِ چشمِ تو، لیک...
-
حال خوب
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:37
-
ای دل اگر عاشق شدی هرگز مگو چیزی
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:35
ای دل اگر عاشق شدی هرگز مگو چیزی که او را دیده ای دانی که ناچیزی .. اگر امروز فردای تو را باور نمیکردم بگو تو جای من باید چه میکردم ؟ چه میکردم دلم دریای آتش بود و تو دریای خوشبختی که عشق آسان نمود اول چه میدانستم از سختی تو را چون لحظه های خوب در خاطر نگه دارم نگو دست از سرم بردار .. چرا دست از تو بردارم ؟ و عشقی که...
-
مُحرِم شدم به کعبه چشمانِ او،دریغ
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:35
مُحرِم شدم به کعبه چشمانِ او،دریغ بغضی گرفته قلب مرا چون گلوی میغ هوش از سر وجودِ من او برد و پر کشید شد در قفس صدایِ خموشی شبیه جیغ هر برقِ چشمِ وحشیِ او شد تلنگری میزد به جانِ خسته زائر مثالِ تیغ شد در طواف کعبه، دلم جامِ خون ولی دارم یقین که روحِ من او می بَرَد ستیغ حجم تمام گشته و حاصل جنون و بس هر چند در سرودن...
-
شقایق چه میدانی
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:34
شقایق چه میدانی که سوسن این بهار طوفان به پا کرده و سنبل از نداری بهارم را، تک و تنها رها کرده بنفشه ز داغ کوکب خود لباس مخمل مشکی ارا کرده و شمعدانی حوض نیلی خودش را، از همه دنیا جدا کرده ز یاد سربدارم، این بهارم لباس رنگی خود را ردا کرده و اما در شگفت ازکار لاله به زیر خاک، الم شنگه به پا کرده... مهدی عارفخانی
-
رو به راهم در خیالم چون به لب بوسیدنت
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:32
رو به راهم در خیالم چون به لب بوسیدنت سر به راهم کرده ای با این مدارا کردنت سر به زیران درد پنهانی نظرها می کشند تا که روزی سر بگیرد شوق رسوا دیدنت جان دگر حالی با بازی ها ندارد این دلم دین به راه این قمار و ما و کجا و بردنت خواب شاید روزگاری جور هجرانت کشد وای از آن شب ها و بی خوابی به سر آوردنت زخم بر تن در همان...
-
شعرهایم زور شد از دفترم...
جمعه 2 خردادماه سال 1404 11:32
شعرهایم زور شد از دفترم... مثل خون بارید از چشم ترم... نقش بسته روی گلبرگ غزل... عقل و هوشم برد دیگر از سرم... نیست ابیاتی دگر بهتر از این... تا که حرفش بشنود گوش کرم... بسکه بستم از شرافت خود دهان... فکرها کرده که دور از جان خرم... نیست دیگر شوق پرواز همنفس... چونکه سوزاند درقفس بال و پرم... حرف حق گویم نترسم این...
-
تو آن روز دختری را در سایه سار سرو بوسیدی
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:47
تو آن روز دختری را در سایه سار سرو بوسیدی و باد، این مسافر خاک آلوده عطش لب هایت را بر لب های من نشاند تو آن روز دختری را زیر باران بوسیدی و باد، این غمخوار بغض آلوده عطر بوسه هایت را بر گونه های من نشاند تو آن شب دختری را در بزم روشن ستارگان بوسیدی و باد این پیامبر کفرآلوده مرمر لب هایت را بر چشم های من نشاند آه اما...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:47
-
باور نکرده ای که!!! دنیا همین دو روز است
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:46
باور نکرده ای که!!! دنیا همین دو روز است یا اینکه حق!! کلافی، ابریشمین، نسوز است با هر هنر که داری....خط میکشی عیان را از عاقبت نترسی!!! چون آتشی پرسوز است دنیا پر از تباهی! دنیا همه سیاهی با چشم های بسته....هی می دهند گواهی خود را چو روبه شل...چون می زنند به مردن حیرانم از سیاهی .....از درد چشم به راهی چشمم پی زلالی...
-
نه به چشم من درآید نه دهد به من نشانی
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:46
نه به چشم من درآید نه دهد به من نشانی نه به بندگی نوازد من و من نیم ادانی وگرش بگویم ای جان بنما به ما رخت را سیقول لا احب رؤیتی فلن ترانی سر کوی ذوالعجایب چو نگار من درآید نه بود خبر ز بیداد و ز جور و سرگرانی همه درد خویش در دل به خفا نهان نهادم ز شراره اش خدودم شده سرخ و ارغوانی به صفای خویش گفتم که صنم وفا ندارد تو...
-
بهار
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:43
-
مرد!
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:43
مرد! چشمهایت را از خاکستر برکَن. افکارِ پوچ قارچِ تاریکیاند؛ بسوزانشان. غم، مسریست؛ سطر به سطرِ روز میدود. شادی را باید شکار کرد با دستانِ همین لحظه. شمشیرت را که زیر غبارِ سالها میپوسد از نیامِ فراموشی بیرون بکش؛ تیزش کن بر سنگِ تجربه. رنجِ روزگار بچهگربهایست در پوستِ شیر؛ سایهٔ تیغت را که ببیند عقب میرود....
-
سیبـی نچیدیمـو
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:41
سیبـی نچیدیمـو بیرونمــان کــردی؛ خــدا هم که باشی به بهشتت باز نخــواهم گشت! ساناز زبرشاهی
-
سقف ترک برداشت،
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:40
سقف ترک برداشت، و خدا چکهچکه در ذهنم ریخت. دیوار به من گفت: تو نه پیامبری، نه معمار؛ تنها سایهی افتادن را خوب تقلید میکنی. محمد حسن طباطبایی جعفری
-
عشق در چشمانت
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:39
عشق در چشمانت به سجده افتاده قیام کن تا دوباره از چشمانت سوره عشق نازل بشه دکتر محمد کیا
-
نترس ما فراموش نمی شویم
پنجشنبه 1 خردادماه سال 1404 11:38
نترس ما فراموش نمی شویم حوالی آخرین بوسه ی ما دیواریست که پیکره ی وصل ما را در عمق جانش مومیایی کرده تا نشانی از عشق را دزدکی بر مسلخ گرسنه ی خشم زمین باستانی کند نازنین رجبی
-
آسمانِ شعرِ من در التهابِ زندگیست
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1404 11:41
آسمانِ شعرِ من در التهابِ زندگیست می سرایم از تو که عشقت شرابِ زندگیست زندگی ذاتاً خودش که درد و آه و غصّه است خنده هایت نازنینِ من نقابِ زندگیست بی تو شعرم واژه هایی گنگ و بی معنا و پوچ با تو هر بیتم شکوهی در کتابِ زندگیست صورتِ مجلس نوشتم روز و شب با این و آن صورتِ محبوبم امّا حرفِ نابِ زندگیست بهترین قابی که ثبت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1404 11:41
-
خنجر کینه را غلاف نکن
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1404 11:40
خنجر کینه را غلاف نکن ای رفیقِ گلوله خورده ی من دست از انحنای ماشه نکش ای چریکِ سیاه چُرده ی من آه این غم چه بر سرت آورد؟ که به دست خودت اسیر شدی که امیر سپاه این خیل ِ جنگجویان صلح پذیر شدی لااقل مستطیلی از این خاک قَـدّ ِ قبر ِ خودت مصادره کن! لااقل بر سر تبرزین یا نعشِ اسب خودت مذاکره کن! خون خود را بریز و خاکت را...
-
درود ای بزرگ نو اندیش من
چهارشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1404 11:39
درود ای بزرگ نو اندیش من خرد پیشه ای دشمن اهرمن درفش نیاکان نام آورم تو تخم خرد کاشتی در سرم بزرگ ای سراینده ی زندگی تو ای مایه ی فخر و بالندگی خداوند شمشیر و گوپال و کوس حکیم خرد ورز و دانای توس جهان گشته از ساغرت پاک مست زه شهنامه ات جان به شور آمده روانم تویی از تو من روشنم چراغ شب تیره ی میهنم کزبان دری را نگهبان...