-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1404 11:06
-
تو باشی ، در این دل ، دگر هیچ نخواهم
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1404 11:05
تو باشی ، در این دل ، دگر هیچ نخواهم تو باشی ، در این فکر ، مگر غم بدانم ؟ گر هر بلایی ، شود چیره بر من تو باشی ، در این یاد ، بر جان در امانم اگر از پشت زند خنجر ، دوست و دشمن من سجدهی تو کردم ، کین سر نرانم در این صحرای خشک و بی بحر تو باشی در وجودم ، لبریز از آبم قیامت با وجود من ممکن نباشد اگر یک شخص در یاد تو...
-
نگاهِ عارف و عامی به آستانه ی توست
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1404 11:04
نگاهِ عارف و عامی به آستانه ی توست که پادشاهِ جهان هم گدای خانه ی توست دلم چو کفترِ جلدی ، اسیرِ بام تو شد که هر کجا برود هم، بر آشیانه ی توست کبوترم که پناهم حریمِ امن شماست کبوتری که همیشه مقیمِ لانه ی توست دلم به شوق زیارت ز آستانه گذشت به آرزوی وصالت، دلم روانه ی توست شب دوشنبه و سیّد علاء، دو دستِ دعا گدای خسته...
-
شعری بگو شاید که شعرت گل کند
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1404 11:03
شعری بگو شاید که شعرت گل کند شعری برای داوری تا بلکه شهرت گل کند گر از تو شعری چو ن گیاهان گل کند همگام اهل دل شوی شاید که حکمت گل کند در حلقه رندان شوی گر شاعریت گل کند رندان پارسی گو چرا، قند و نباتت گل کند با همرهان همراه شو تا که زبانت گل کند پند نکو بر نیکی و نیکی تو را در گل کند پند مرا در گوش کن شاید که شعرت گل...
-
گر بود انسانی مس، عشق او را زر کند
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1404 11:02
گر بود انسانی مس، عشق او را زر کند برتر از مه و خور، با عشق، دل پر کند در دل خاکی نهان، زر فروزان میشود عشق، چون کیمیا، این معجزه را برتر کند انسانی که مس بود، با عشق تو زر گردد برتر از هر دو سرا، با عشق، پرستار کند در میانهی کویر، عشق تو باران شود در دل خشکیده، چون گل، نو ب هاران کند مس به ظاهر، زر به باطن، در این...
-
فرهاد، تو که دل را به جنون آمیختی
یکشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1404 10:50
فرهاد، تو که دل را به جنون آمیختی راز این تیشه به دستان فسون آمیختی هر نفس قصهٔ عشقی به جهان میخواندی کوه را با غم شیرین به جنون آمیختی دل ز پیمانهٔ شوقش به چه امید شکفت؟ تو چه دیدی که جهان را به جنون انگیختی؟ کوه لرزید ز دستان تو، حیران ماندم تو چرا با دل سنگین سخن آمیختی؟ فاضل از عشق تو میپرسد و حیران مانده که چرا...
-
با تو بهارانم، دلبر و جانانم
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:20
با تو بهارانم، دلبر و جانانم بیتو زمستانم، سردی و زندانم رو بنما، ای گل! در پیِ بارانم جوششِ جانم شو، چشمهی چشمانم رو به تو بنمایم، رخ بنمایانی نام تو را خوانم، لشکرِ پنهانم خیمهی طفلانم، ساقیِ عطشانم ماهِ بنیهاشم، جلوهی تابانم بین که کمر خم شد، علتِ حیرانم بیتو امیدی نیست، کشتهی عریانم رخ بنما، ای گل! جانِ تو...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:19
-
تو آمدی به قلب من و جهانم پر از نور شد
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:17
تو آمدی به قلب من و جهانم پر از نور شد چنانکه از خاطرم هرکه جز تو بود، دور شد ستاره ی بخت من شدی که کهکشان، برای به دنیا آمدنت پر 1ز غرور شد درون خندها وحرف ها وصدایت چنان غرقم ببین فراموش کردم نمک زدم، غذا شور شد کتایون ناصرممتحن
-
با یاد تو کابوس شد خواب خوش وقت سحر
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:14
با یاد تو کابوس شد خواب خوش وقت سحر یادت چنان دردی است که می را کند او بی اثر از بس دروغین ریختی اشکت به زیر سرو ها از اشک تمساح تو شد سرو رشیدی بی ثمر بی شک ز حسد خود کنی گل های قلبم را لگد تا از برای پیشکش ، تقدیم کنم عقد از گهر پرواز کردی ماه من بالای آن کوه و کمر تا چون پلنگی بپّرم از شاخ و برگان تا قمر آنجا که...
-
زندگی
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:12
-
من، حافظِ تاریکی نیستم.
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:11
من، حافظِ تاریکی نیستم. آنچه کور، در ماترکِ خموشی بهجا گذاشت، وارثِ من نبود. من از دلِ زنجیرهای غبار برخاستم؛ از گورِ تکرارِ سکوت، و نامم «حافظ» شد، تا نگاهبانِ هر ذرهی رخنماینده از نور باشم. تخلصِ من «لسان الحال» است؛ زبانِ جاریِ آن لحظهای که نور، در امتدادِ مرزهای عدم، با حقیقت سخن میگوید. تو، ای نور، که از...
-
جوان ایستا، مقاوم بهر یاری بود
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:10
جوان ایستا، مقاوم بهر یاری بود جوانی رنگین کمان بهاری بود جوان پرخروش چو رودی به دشت و کویر جوانی پرشور خندد جاری و ساری بود جوان آخرین گل به باغ حرمت عشق جوانی فصل زندگانی و یاری بود جوان خط ممتد ببیند در پیش رو جوانی آیینه بر دست، سواری بود جوان کوله بار آرزوها به دوش جوانی نشیند به ره، بیقراری بود فروغ قاسمی
-
تکه های صدا
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:10
تکه های صدا هزاران هزار چون تگرگِ ریزِ خون. دوردست پر است از شیشه ریزه های وجود. مبادا ببرّد دستت را تکه ی خونینی که روزی دلی بود... انعکاس. انعکاس. رنگین کمان هزار رنگ خونین چون سرخ سبز چون درخت چه آسمان پر شده از ابرهای برّنده ی یک انسان. روح روح تکه تکه و جدا. جسم جسم حقیر و پر مدعا. مرا بیاب میان این هزاران هزار...
-
چنان در گستره ی چشمانت
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:09
چنان در گستره ی چشمانت قلبم همچون سیبی سرخ می تپد وروحم به میان تابلوی رنگارنگ خنده هایت با هزاران شکوفه تبعید می شود که عشق در من برای ابد از خستگی استعفا می دهد نازنین رجبی
-
طفل نو پای دلم راهی بستان شده است
شنبه 27 اردیبهشتماه سال 1404 10:08
طفل نو پای دلم راهی بستان شده است اون به دنبال گلی رفته و هی آمده است اون گلش را دو سه شب پیش به هنگام نماز به دو دست خنک باد امانت داده و همان دست نسیم دست زیبای خدا بود کاش امشب به سرم دست خوشبوی خدا رقص نوازش بکند و ندانم ک چنین حال خوشی از بر یار من است یا که یزدان ز گلم شمیم جنت دارد و دعایم همه شب وقت سحر نه گل...
-
چرا؟
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 11:13
چرا؟ زیر ساقه نور از کی تا کی به فکر امضای شب نشسته ای در متن فاصله ها در قاب خویشتنی ؟ و تو که ودکای جهنمی را سرمی کشی ! این ِآتش ها گنگ اند و بی هوش ! کجاست عرض شانه های زمین ؟ بگو تا آنجا بی تلخی آب لنگری بیاندازم! آنجا که لک لک ها هم رنگ خورشیداند و پوپولیسم رادیکالیسم توتالیتاریسم حباب موج ها را ورق بزن این آینه...
-
تمنا میکنم امروز برگرد
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 11:07
تمنا میکنم امروز برگرد رفیق غصه ی دیروز برگرد من از تو پیرتر هستم نگو نه به پایت سوختم دلسوز!!!برگرد ثریا امانیان
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 11:07
-
ای عبورِ سپید! می دانی؟
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 11:06
ای عبورِ سپید! می دانی؟ من، طلوعی شکستهام به غبار آخرین شعرم از نبرد سکوت آخرین زخمم از شکفتنِ خار بر سر راهت، ای عبور بهار آخرین برگ خسته مانده به دار آخرین برف، آخرین لبخند آخرین شعله در دلِ دیوار فرشاد نجفی پور
-
حال خوب
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 11:03
-
در عنقریب خاموشان جهان
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 11:03
در عنقریب خاموشان جهان در تماشای چشمههای نور در انتظار بارقهای از عشق من در هیاهوی شب ناگهان درخشش تو را میجویم بیامان پر شور و تلالوی عاشقانهترین آواز در دلم میپیچد.. نیلوفر_ثانی
-
اگر آن ماه رخسارا به ما بنماید از لطفش
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 11:00
اگر آن ماه رخسارا به ما بنماید از لطفش فدای چشم او سازم تمام عمر و ایثارش به زلفش شب فراموش است، به رویش آفتاب آید که در چشمان او بینم طلوع مهر و انوارش به عطرش خاک میرقصد، به نازش جان به پرواز است جهان مست است از شوقش، نسیم مهر و دیدارش نه کوه و دشت را خواهم، نه خاک و خشت عالم را که او باشد همه عالم، همه دلدار و...
-
حبیب من طبیب من، شعر من
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 10:58
حبیب من طبیب من، شعر من ای همه حمد تو، اشعار من عشق من و روی تو، دین من ای همه کیش تو ، آیین من عاشقی و عیش و حرمگاه من بوده ز عشقبازی، سحرگاه من وجود من سجود من ، حال من بوده ز تو هر دم، اقبال من شوق من و شور من و جان من هدیه به روی گل جانان من نور تو و لطف تو همراه من روشنی دیده و شب راه من حسین محمود
-
هنوزم عاشق این خانهای تو
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 10:58
هنوزم عاشق این خانهای تو بنازم گل وشم گلخانهای تو تویی سرو سهی در باغ خوبی به علم و معرفت فرزانهای تو تو عشقی عاشقی شوری امیدی به جمع عارفان دردانهای تو شبستان گشته روشن از وجودت بسوزانی دلت پروانهای تو ای تمامت مهر و عشق و عاطفه گل اندرگل تویی مستانه ای تو فروغ قاسمی
-
جای شعر باروت می بارد
جمعه 26 اردیبهشتماه سال 1404 10:57
جای شعر باروت می بارد بر بغضهای سنگر گرفته پشت پرچین دردهایم تا آینه ها خط لبخندهای مصنوعی را عمیق تر تکثیر کنند. #مطهره احمدی
-
من دگر از غم و اندوه جهان سیر شدم
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:24
من دگر از غم و اندوه جهان سیر شدم بهر ماندن به قفس با همه درگیر شدم به خیالم که بروید بهاری ز خزان بس به راه چشم نهادم که دگر پیر شدم شوق پروانه شدن را به یغما بردم پای در چاله فرو بردم و تسخیر شدم عادتم پیله نوازی شده است چند سالی خود ندانم چطور بازیِ تغییر شدم پی ِ هر دوست گرفتم، نبود بردباری از قفس رانده و اندیشه ی...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:21
-
خروشی که در عمق دریا نشست،
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:20
خروشی که در عمق دریا نشست، طنینِ تو بود، ای شکوه که شکست تو فریاد مردان تاریخ ما، که در موج پیچَد تا مرزها. بلندیت، به کوه و به افسانه ماند، صدای غرورت به عالم رساند. نه افسون، نه نیرنگِ بادِ عدو، تواند بگیرد ز تو نام و سو. تو خورشید سرخی، برآمد ز خاک، که دل بر جهان نسپرد از محاک. ز خونِ شهیدان، تو رنگین شدی، به خون...
-
هرگزم یاد تو از یاد دل و جان نرود
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:18
هرگزم یاد تو از یاد دل و جان نرود جان رود یاد تو از این تن ویران نرود جان رود تن برود یاد تو می ماند و بس آشکار است که جان جز پی جانان نرود مهردخت خاوری