-
یادش بخیر
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:16
-
پروانه گرد شمع جان خود را عزیز نیست
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:11
پروانه گرد شمع جان خود را عزیز نیست چون شمع سوخت و برفت پروانه نیز نیست چون دل دهی به گردش ایام و روز شب ایام و هفته را زِ جمعه هیچ گریز نیست سید مهدی حسینی
-
در میان جهان و آدمیان اینهمه بلوا
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:08
در میان جهان و آدمیان اینهمه بلوا در این مغاک بیپایان تمام جوارحم را گم کردهام ... عدالت آزادی مهربانی بخشش در زمهریر فنا شاید به زوال ابدی مبتلا شدهاند... غریبِ وفا جفاست بر همدلی تمام شده بشر در این بلوای پرخطر و شعرهایی که نسرودهام واژههایی که گم کردهام جستجویی که ای کاش... فرجام نیکی داشته باشد ه مثل هانی...
-
نبودی و شبم افتاد در تبی بیتاب
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:06
نبودی و شبم افتاد در تبی بیتاب و ماه، مثل من افتاد در غمی نایاب دلم شکست، ولی درد را صدا نزدند شبیه شیشه که بیصوت میشود نایاب تمام پنجرهها رو به هیچ وا ماندهست چه فرق دارد اگر باغ یا قفس، بیقاب؟ تو رفتهای و جهان را کسی نمیفهمد که بیتو هر نفسی هست، مرگ با آداب نگو که فاصله تدبیر عشقهای بزرگ که عشق، کشتهی...
-
دلا از عالم و آدم تمام سِرّ میدانی
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:05
دلا از عالم و آدم تمام سِرّ میدانی بنازم غیرتت، احسن زدی خود را به نادانی تو آن رازی که در لب نیست، اما غرقِ نوری تو درونت آتشی داری، برون اما، زمستانی میانِ خلق خاموشی، ولی جانت پُر از غوغاست نهان از چشمِ ظاهر بین، پدید از چشمِ ربّانی ز گفتن دوری از ترسِ دلِ نادان و ناپخته که گر فاشش کنی، سوزد جهانی را پریشانی به...
-
آن چهرهِ تو، ماه شب افروز چه ها برد
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1404 10:04
آن چهرهِ تو، ماه شب افروز چه ها برد کین دل ز تماشای تو دین از بَرّ ما برد بر سعی خود افزود نرود دین و دل ما آن سیل خروشان چو به سهل این دل ما برد در حسرت آن بحر گران گشت چو ماهی امواج خروشان رُخت این دل ما برد در قلزم و امواج چنان مست چه ها بود کین کشتی سرمست مرا بُرد و کجا بُرد دان این دلِ دیوانه چه سودای تو دارد من...
-
ای دلبر و معشوقه ی من گو تو کجایی
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:21
ای دلبر و معشوقه ی من گو تو کجایی جانم به لب آمد از جور جدایی تو کجایی من خسته و دلسوخته و رسوای تو گشتم تو دور شدی و من آواره ی کوی تو گشتم من ظلم و ستم کردم به دل خود و دل تو این ظلم و ستم زد بر تار من و پود دل تو کاش بیایی عزیز دل عاشق کجایی کجایی سوختم از آتش این هجر کجایی کجایی تا عکس رخت در پس چشمان من افتاد هر...
-
کمی عشق
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:19
-
در میان غصه هایم آمدی جانم شدی
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:18
در میان غصه هایم آمدی جانم شدی وقت تنهایی چنین مونس و غمخوارم شدی کوه آرامش بُدی، هرچند بد بود حال تو صحبت از من بود و تو، صندوق اسرارم شدی بود زیباتر ز پیدا، باطن و پنهان تو این دلیلی شد بگویم تو سزاوارم شدی خواب دیدم عاقبت با رژ گلگون آمدی به! چه رویایی بدیدم، همدم و یارم شدی چرخ گردون چرخ زد، خواب مرا باور نکرد صبح...
-
مـکن بـه عـمد ،کسی را دچــار اسـتـیصـال
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:17
مـکن بـه عـمد ،کسی را دچــار اسـتـیصـال از ایـن کـمان حسادت ،نشـان نـشاید بــال زهـی زعقده و تیری که کینهِ ئ حسد است هدف نخورده، کند ضـاربش پـریشان حـال نـبـرد و جنگ و دفاع وشکار را مـردی است نــه سرتـری گٌنَه، و در صــدد بـه اِضمِحلال تــو نـیم بــاده بـنـوشان هــزار بـاده بنوش کـه هرکه خُم شکند ،ساقی اش کُـند غـربال...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:16
-
دستهایشان در هم تنیده بود
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:13
دستهایشان در هم تنیده بود رگهای نور از میان انگشتانشان عبور میکرد و سکوتی که میانشان جریان داشت هیچ نیازی به واژه نداشت. جادهها محو شدند سایهها دور تنها لمسِ لحظه باقی ماند که در هیاهوی جهان گم نمیشد. سردی باد از میان تار مو عبور میکرد اما در آن بافتِ ظریفِ انگشتان گرمایی بود که حتی شب را بیصدا رام میکرد. این...
-
در من شهریست
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:09
در من شهریست که زمانی نامِ تو را بر تمامِ دیوارهای خانههایش مینوشتم، و اکنون، باران آن را از دیوارهای کهنه پاک کرده است. من تو را روزی آنقدر دوست میداشتم که صدایم از گفتنِ نامت میسوخت، اما حالا لبهایم ساکتترند از پنجرههای خانههای متروکهی این شهر. تو کیستی؟ که دیروز در آغوشت آرامش را پیدا میکردم، و امروز...
-
در پیچِ مه شب، رهایت کردم
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:08
در پیچِ مه شب، رهایت کردم چون برگی خسته در باد اما طلوع نگاهت درختی شد در کویر دلم گریستم... شاید باران، چهرهی فصلِ انتظار را بشوید. سیدحسن نبی پور
-
مثل هر شب خسته از این کوچه ها رد می شود
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:07
مثل هر شب خسته از این کوچه ها رد می شود در نگاه ابری ش در رفت و آمد می شود مثل فانوسی به دست عابران شب شکن یا که مثل ابر بی باران مردد می شود شب چه آهنگ قشنگی دارد از بیداری ش خواب تکراری ولی با خواب او بد می شود مثل رویای زمستانی که با تکرار خود در نگاه برفی ش یک کوه یخ ، سد می شود صابر خوشبین صفت
-
شوقی دگر نیست
چهارشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1404 10:06
شوقی دگر نیست اگر بود... هم سیلاب اشکم ربود ز چشمانم پرید از پسِ روزهای انتظار، ماندن به وعده ی دیدار...!! سر قراری که این دل بی قرار نشسته چشم به راه و بسی درد کشید و نیامد خبری از آن دلبر...!! که دل برد و رفت اما به صد زخم پس فرستاد و نیامد خبری از روز دیدار چه کنم با این دلِ محکوم به فراموشی که باید رها کند بی آنکه...
-
تو را از یاد بردم،
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:26
تو را از یاد بردم، نه از سرِ خواستن، که فراموشی، چیزی نیست جز ادامهی زیستن بی ردِ حضور. من تو را فراموش نکردم، من، فراموشی را نفس کشیدهام. درونم شهری خاموش مانده بود با کوچههایی که به هیچ پنجرهای نمیرسید، و چراغهایی که سالها بود کسی برایشان شب نمیشد. جهان، پیکری از خوابِ زخمی بود که در حافظهی باد تکهتکه...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:24
-
گوهَر ِ لَعلِ بَدخشانت ، ز پروین آمدست
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:23
گوهَر ِ لَعلِ بَدخشانت ، ز پروین آمدست جُوهر ِدریای عشق ،از کِلک ِ زرّین آمدست در هوای ِعشق ِتو ، پَر می کشد صهبای وصل از فراق ِ روی تو ، این خُمره سنگین آمدست راه و رسم ِ دل به جا آوردن و ،دل باختن گاه در راه ِ تو شیرین،گاه غمگین آمدست در نیستان ِغم انگیز ِتو ، دل آتش گرفت در هوای وصل ِتو ،گلهای رنگین آمدست دست ِپاکت...
-
بهار
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:22
-
بدبین نباش!
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:21
بدبین نباش! حتما توجیهی پشتِ کارهایشان هست، شاید حس میکنند، تو درد را احساس نمی کنی... سید ادریس حسینی
-
همه مشق اند و تو دفتر
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:20
همه مشق اند و تو دفتر همه فرزند و تو مادر همه جسم اند و تو روحی همه ارض و تو فضایی همه مشقی همه جسمی همه جانی تو فضایی ابوالفضل روحی
-
روحت برای من هست وجسمت به دیگران
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:18
روحت برای من هست وجسمت به دیگران با روح تو سر کار دارم و شکلت به دیگران افسانه ای را تو بودی و داستانی نوشته ام لیلی را بصحنه کشیدم و عشقت به دیگران من مال تو بودم و تومال منی که نگذاشتند کتمان مکن که تو داده ای فکرت به دیگران سرد است دستانی را که تو محبت نکرده ای من با محبت بودم و توهم پشتت به دیگران قلبم شکستی و...
-
آمد از ریل قطاری چو پلنگ از دل غار
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:18
آمد از ریل قطاری چو پلنگ از دل غار کودک از واگن آن سنگ بر انداخت به مار سنگ غلتید و به دریاچه ی تقدیر افتاد هم نشین شد ز قضا با گلکی پاک نهاد خورد با سینه زمین ، لاله بر آن کرد نگاه با دل از ساقه ی نازک به تنش داد پناه موج میخواست که با خود ببرد قلوه ی ریز گل ولی زد گره از ریشه بغل کرد عزیز چترک از برگ بر آن سنگِ جبین...
-
صبح است ساقیا در میخانه باز کن
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:17
صبح است ساقیا در میخانه باز کن با جرعهای ازشراب عشق ادای نماز کن بگذار تا مهربانان تورا دعا کنند زان پیشتر که جفاکاران تو را جفا کنند احمد پویان فر
-
دلِ ما سوخت ولی دود نداشت
سهشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1404 09:16
دلِ ما سوخت ولی دود نداشت عشق آن رُخ که بنا بود نداشت هرچه کردم به وفا آن دل سنگ آنچه در رسم وفا بود نداشت سید مهدی حسینی
-
پشت لبخندِ سکوتت، غمِ صد تقدیر است
دوشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1404 09:29
پشت لبخندِ سکوتت، غمِ صد تقدیر است هر نفس در دلِ تو آینهی تطهیر است جسم در بند، ولی روح به پرواز بلند مرغِ جان است که در سایهی هر تقدیر است تو اگر از منِ دیوانه کمی دلگیری عاشقی محنتی از سلسلهی زنجیر است بر دلم خنجرِ لبخندِ تو شد چون شمشیر خندهات فتنهگر و بوسهات آتشگیر است چشمِ تو چاهِ تمنای هزاران لیلیست عشق...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1404 09:28
-
حالِ ما با شعرِ طَناز دلت خوش میشود،
دوشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1404 09:27
حالِ ما با شعرِ طَناز دلت خوش میشود، زندگی با حضورِ مِهرنازگلت خوش میشود. دل اگر با مهر و لبخندِ طبیبی گرم شد، سوزِ سرمای زمستان هم برایت خوش میشود. میرود این روزها، میرسد ایّامِ خوش، تا ببینی رویِ طِیّب، احوالِ دلت خوش میشود. گرچه بارانیست چشمِ نرگس از فِراق، با عطر نسیمِ دلنشین، روزگارت خوش میشود. هر کجا...
-
باز در چشمم غروبِ رفتنت تکرار شد
دوشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1404 09:26
باز در چشمم غروبِ رفتنت تکرار شد یک به یک مژگان از این خونابِ غم، گلنار شد در بهارانم صبا دیگر گل افشان نیست چون جانِ من، خاری میانِ گردشِ ازهار شد بر سفالِ نغمه هایم بغض ، محنت میکشد بانگِ بهروزی شهیدِ تیغ آن تاتار شد دیدگانم دیدی و گفتی هنوزم نارس است میوهِ اشکم رسید و روزیِ اغیار شد با خیالِ کامیابی گردِ دل گشتیم...